Abdol Ghader Balouch – عبدالقادر بلوچ

Official blog of Abdol Ghader Balouch

صد و بیست و چهار هزار!

چه لعنت پر بهایی!

دست در جیب عمر،

همزاد هر ثانیه

پژواکِ خنده‏ی شیطان

در نبرد همین یک دانه‏ی ایمان!

بردارم از سر هر دار

پشته‏ام از کشته شدن

خاکستر، از آتشی که افروختی

دوقورت نیم بدهکارم:

برای یک لقمه‏ی نان!

در راهست روز حساب!

چه سجده‏ی هولناکی!


تا انتهای مردن

ایستاده، گردن به گردن

شیر یا خط.

در ردیف سلول‏ها،

بزرگ است خدا

که با قطره چکان بچکد زندگی!

اهریمن، آشپز تقدس

دست و دلبازِ مرگ

من نماز وحشت

وحشت، نمازِ من

هیهاتِ همین حالا!


تا انتهای مردن

ایستاده، گردن به گردن

شیر یا خط.

در ردیف سلول‏ها،

بزرگ است خدا

که با قطره چکان بچکد زندگی!

اهریمن، آشپز تقدس

دست و دلبازِ مرگ

من نماز وحشت

وحشت، نمازِ من

هیهاتِ همین حالا!


مستر جرالد اسمی بود که چارلز روی خودش گذاشته بود. اگر هم او را چارلز صدا می‏کردی اعتراضی نمی‏کرد. فقط گاهی که می‏افتاد روی دنده‏ی لج حتماً باید مستر جرالد خطاب می‏شد. چارلز آدم منطقی‏ای بود. می‏گفت پدر مادرها حق دارند هر اسمی را که قشنگ تشخیص دادند بگذارند روی بچه‏اشان اما وقتی بچه خودش صاحب تشخیص شد باید مثل آب خوردن بتواند اسمش را عوض کند. چارلز هر وقت مستر جرالد می‏شد کلاه سرش می‏گذاشت و عصا به دست می‏گرفت. آن روز از روزهایی بود که اگر چارلز صدا می‏شد برایتان توضیح می‏داد:

چرا اصرار داری اسمی رو که پدر و مادرم نمی‏دونم به چه دلیل انتخاب کردن به کار ببری؟ اسم من �