Abdol Ghader Balouch – عبدالقادر بلوچ

Official blog of Abdol Ghader Balouch

داستان شب

Posted by balouch On January - 13 - 2009

داستانهای زیادی در اطراف من دارند به پایان می‌رسند. ضرورت ایجاب می‌کند که داستانی آغاز بشود. تمام ماه گذشته را به دنبال اشخاصی گشتم که حاضر بشوند در داستان من نقشی داشته باشند اما همه فرار می‌کنند. می‌ترسم عصر داستانهای بی شخصیت شروع شده باشد. آهای کوچه‌های پر ماجرا، خیابانهای سرسام گرفته کسی هست که دردش را برای نقاشی شدن به من بدهد؟ می‌بینید چطور هیچ صدایی از هیچ کجا به گوش نمی‌رسد؟
حالا که شخصیتهای داستانها در زندگی‌هایشان مثل خر در گل مانده‌اند و پای آمدن تا داستان را ندارند باید داستانها را پیش آنها برد. شال و کلاه می‌کنم. کلاهم را که کمی مایل به چپ بر سرم می‌گذارم تیپم را نویسنده‌تر احساس می‌کنم. می‌روم بیرون. پشت سیلوی گندم زیر غبارهای آرد، شب روشنتر از جا‌های دیگر است. زنی را از دور می‌بینم دست در جیب می‌کنم خودکار سر جایش هست. چند صفحه کاغذ را لوله می‌کنم و تا فاصله‌ام کم می‌شود سلام می‌کنم. سیگاری در می‌آورد آنرا روشن می‌کند و بلند بلند برای کسانیکه نیستند حرف می‌زند:
– اهه. سلام علیکم! اونم به من! بورررررررررو.
و می‌رود آنطرف خیابان تا ببیند چرا ماشینی بوق زده است.
حالا مثل آن زمانها که یکی بود و یکی نبود و غیر از خدا هیچکس نبود، داستان نوشتن راحت نیست. سوژه‌ها فرار می‌کنند. باید جان کند. چند خیابان آنطرفتر از دور چتر بزرگی را بر ورودی ساختمانی کهنه افتاده می‌بینم. عجب آغاز خوبی: چتری باز، زیر چتر شب! خوشحال می‌شوم. به طرف چتر می‌روم کنارش که می‌ایستم تکانی می‌خورد کله‌ای از زیرش بیرون می‌آید زرورقی در دستانی لرزان. صورتی تکیده، داستانی تمام شده. باید سر صحبت را باز کرد:
– عجب شب زیبایی!
صورت تکیده به آسمان نگاه می‌کند. دستش را اززیر چتر بیرون می‌آورد. انگشت وسط را در عمودی‌ترین حالت و سایر انگشتان را تا جایی که افقی می‌شوند می کشد و به طرفم دراز می‌کند و دوباره زیر چتر، به نیستی می‌رود.
از تهِ کوچه صدایی می‌آید. جوانی بطری به دست تلو تلو می‌خورد. به طرفش می‌روم. رک و پوست کنده می‌گویم نویسنده‌ام می‌خواهم داستانی بنویسم. سعی می‌کند چشمهای نیمه بسته‌اش را باز کند. صورتش را جلو می‌آورد و به من خیره می‌شود با دستانی که کنترلش برایش سخت است کلاهم را راست می‌کند، می‌خندد و جلویم دراز به دراز می‌افتد. باید عجله کنم. تا سوار می‌شوم راننده تاکسی می‌گوید:
– اوضاع خراب است از هشت صبح شروع کرده‌ام تا هشت فردا باید بکوبم. عین جمله را می‌نویسم. راننده تاکسی می‌گوید: اگر داری داستا ن مرا می‌نویسی بیخود می‌نویسی صد نفر تا حالا نوشته‌اند اما من هنوز از هشت صبح تا هشت فردا می‌کوبم. جوابش را نمی‌دهم. راننده حرف نمی‌زند گاهی فقط از آینه نگاهی می‌کند. برای آنکه شرمنده نشوم بیخودی روی کاغذ چیزهایی می‌نویسم. در فلکه‌ای که کارگرها ایستاده‌اند پیاده می‌شوم.
آنهایی که بیل دارند اتکای بیشتری دارند اما کلنگ دارها هم در حال چرت زدنند. سردی جولان می‌هد. هیچکس تکان نمی‌خورد. کلاهم را به سمت چپ مایل می‌کنم. همه با چشم تعقیبم می‌کنند. با صدای بلند که تقریباً همه صدایم را بشنوند می‌گویم یک کارگر خوب که داستانش را بنویسم لازم دارم. یکی دو ماشین آنطرفتر ترمز می‌گیرند و بوق می‌زنند. در یک چشم بهم زدن ماشینها محاصره می‌شوند و فلکه جار و جنجال و خواهش و تمنا و آقا آقا می‌شود. دو ماشین دیگر و سه ماشین دیگر و من می‌مانم و فلکه‌ای پر از خالی با داستانهایی که معلوم نیست برای جان کندن به کجا رفته‌اند.
روی یک تیکه کاغذ می نویسم: داستان شب و منتظر طلوع خورشید می‌مانم.


داستان کوتاه

Posted by balouch On August - 9 - 2008

چاپار
ديشب يکی از آنطرف تاريخ آمده بود پيش من. نه اين که من برای آنطرف تاريخی‌ها کس شناخته شده‌ای باشم. سر و کار است، من که سر اين چهار راه خوابم نمي‌برد، هر کس که بگذرد سری به من می‌زند.
آدم سرشناسی نبود. اما گمنام هم نبود. از چاپارها بود. در شبی سرد و بارانی که رعد می‌غريد و برق می‌جهيد و او ديوانه‌وار می‌تاخت تا به منزل بعد برسد، اسبش شيهه‌ای می‌کشد و راه ديگری را در پيش می گيرد. چاپار گم می شود.
وقتی که دير می‌کند در منزل مقصود همکارش و رئیسش دندان قروچه می‌روند. بعد نگران می‌شوند. دو باره عصبانی، دوباره نگران. روز می‌شود وشب می‌شود. چاپار ديگری می‌رسد. زمان می‌گذرد. چاپارِ گم شده در تاريخ فراموش می‌شود. زن و بچه‌اش می‌کشند آنچه را که در هيچ کجا منعکس نشده.
مورخين تاريخ را می‌نويسند، و زندگی هيچ چاپاری را در آن نمی‌آورند. حالا اين چاپار همانطور تاخته و سر از اينجا در آورده. خيس خيس. بيرون هنوز باران می‌بارد.
اين جا ونکوور است. باران اگر نبارد عجيب است.
با شيهه‌ی اسبش می‌روم بيرون. جلوی ماشين من اسبش را بسته به ميله‌ای که رويش علامت پارکينگ ممنوع است. جاي ماشينم را با اسبش عوض می‌کنم. اين ميهمان تاريخي گمشده‌تر از آن است که توان پرداخت جريمه داشته باشد. عجله دارد. مي‌گويد: اين جاها بايد کاروانسرایی باشد! نوشته‌ای را نشانم می‌دهد.
داستانی از داستان‌هايم را نشانش می‌دهم: کجایی‌ عمو؟ حالا خط اين است. کسی خط تو را نمی‌خواند. تازه خط مرا هم به زور می‌خوانند.
اصرار دارد که بايد کاروانسرایی همين دور و برها باشد. صفحه‌ی نيازمندی‌های چند هفته نامه را نشانش می‌دهم. برايش می‌خوانم: فروش املاک، بيمه‌ی عمر، بقالی، تابلوساز‌ی، ماساژدرمانی… همه چيز هست. کاروانسرا نداريم.
اسبش شيهه می‌کشد. در شهر اين کار فوق‌العاده بد است.
همسايه‌ی روبرو داد می‌زند: شما نمی‌تونيد اينو اين جا نگه دارين.
قول می‌دهم تا تمام شدن داستان فکر مناسبی برايش بکنم.
چاپار اعتراض می‌کند. وقت زيادی ندارد. می‌ترسد راهها بدتر بشوند. می‌خواهد تا قبل از آنکه روز بشود برگردد.
اسبش را ه نمی‌برد. اسب تازه نفسی می‌خواهد. نامه را نمی‌دهد. مسئولی می‌خواهد.
تا جایی می‌رساندمش. اما ماشين من هم خراب است.
عجله دارد. عجله‌اش را درک مي‌کنم. کار من هم رساندن «بسته» است.
حق دارد که به دنبال اسب تازه نفسی می‌گردد. با اسب خسته‌ای نمی‌شود تاريخ را برگشت. همانطور که با ماشين شکسته‌ای نمی‌شود آن را رفت.
سعی می‌کنم به چاپار بفهمانم که دوهزار و پانصد دلار خرج همين يک قلم گير بکس می‌شود و پياده در اين باران هيچ باری را نمی‌شود به جايی رساند.
نمی‌فهمد. بهتر. گناه دارد بي نوا. اگر گم نکرده بود اين راه لعنتی را، يک جای تاريخ تکليفش روشن شده بود. عجب مخمصه‌ای افتاده بدتر از من.
بلند می‌شود، از آن بلند شدن‌ها که می‌شود ديد عزم جزم را. چاپار‌ها اينگونه بودند. کمی معطل می‌شدند. اسبی نبود، پياده می‌زدند به جاده. فرز می‌رفت. اسبش باز شيهه کشيد.
دادزدم: ما هم شغليم. ماشين من هم خراب است. اگر کسي تعميرش نکند بغل اسب تو تاريخ می‌شود.
صدای آژير، صدای چند آژير، در باز بود. همه آمدند داخل.
من از در بالکنی، چاپار را که در دل تاريکی گم می‌شد نگاه می‌کردم.
خانمم نگران ايستاده بود. مرد نبض مرا گرفت. مرا روی مبل نشاندند. پتويی دورم انداختند.
خانمم گفت: بيدار که شدم ديدم درِ بالکنی باز است. وسط اتاق ايستاده، با خودش حرف می‌زند.وقتي مرا به طرف آمبولانس می‌بردند، ماشينم را جريمه کرده بودند، اما از اسب چاپار خبری نبود.

از مجموعه داستان آماده انتشار مسافران خانم لیندا وانگز




VIDEO

************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** *************

TAG CLOUD

Activate the Wp-cumulus plugin to see the flash tag clouds!

There is something about me..

    Activate the Flickrss plugin to see the image thumbnails!