Abdol Ghader Balouch – عبدالقادر بلوچ

Official blog of Abdol Ghader Balouch

افسردگی

Posted by balouch On August - 22 - 2009

وقتی سوار تاکسی شدم در جا فهمیدم که پیرمردِ راننده، ایرانی است. اما باز هم آدرس را به انگلیسی گفتم. ولی خیر، ویلکن نبود:
-ایرانی هستی؟
با دلخوری جواب دادم:
– بعله
سریع گرفت. ساکت شد. اما راننده‏ی تاکسی باشی و بتونی دو دقیقه دندون روی جگر بگذاری؟ از محالاته! گفت:
– آدم دلخور زیاد سوار می‏کنم، اما دلخورتر از شما حداقل امروز سوار نکردم.
اول خواستم فقط نیشامو نشونش بدم و توی دامی که داشت پهن می‏کرد نیفتم. اما مسیر طولانی بود و می‏دونستم که راننده‏ی تاکسی اگه حرف نزنه دیوونه می‏شه. گفتم:
– بر پدرشون لعنت که ما رو دچار این سرنوشت کردن!
چیزی نگفت اما وقتی نیشاشو بدجنسانه باز کرد و توی آینه نگاه معنی داری به من انداخت کفرم در اومد و گفتم:
– حالا اگه تو مملکت خودمون بودیم این بدبختیارو نداشتیم.
در جا گفت:
– برعکس خیلی بدبختیهای بیشتری داشتیم.
و بدون اینکه منتظر بمونه ادامه داد:
اینجا که این همه آزادی و امکانات هست ما اینطوری مثل خر تو گل موندیم توی مملکت ما نصف این امکانات نیست و کلی قانون نانوشته‏ی عمه و عمو و خاله هم قوزِ بالا قوز میشه.
فهمیدم که احتمالاً دو سه تا کتابم خونده و پاکِ پاک هم راننده نیست. برای اینکه جلویِ نطاقیشو گرفته باشم گفتم:
– اشتباه نکنم جزو اون دسته از افراد هستی که معتقدن باید مشکلات جامعه رو از زاویه فرهنگی نگاه کرد.
در جا و بی رحمانه جواب داد:
– نه هیچ هم اینطور نیست! مشکلات سیاسی ما اونقده برجسته هست که نمیشه ندیده‏اشون گرفت.
تُن صدا رو به اندازه‏ی یکی دو امتیاز، دوستانه کرده گفتم:
– پس داریم یک حرف و می‏زنیم اما متفاوت نگاه می‏کنیم.
خیلی خشک‏تر جواب داد:
اتفاقاً در دو مسیر مخالف نگاه می‏کنیم و توی دو قایق جدا پارو می‏زنیم!
داشت بیشتر از کوپنش حرف می‏زد، ساکت شدم. واقعاً رفتن با اتوبوس به مراتب بهتر از تاکسیه. حالا اگه ایرانی هم نبود همین آش و کاسه بود. کاناداییها که بدتر به محض سوار شدن یقه‏ات رو می‏چسپن که بازی هاکی شب قبل و دیدی یا نه! بگی ها بدبختیه بگی نه بدبختت می‏کنن از سئوال کردن.
پیر مرد از توی آینه با اون چشمای موذی‏اش پیله کرده بود به روان من. مجبور شدم حرف بزنم:
من واقعاً دلخورم و ناراحت! تا مغز استخون از همه چیز بدم میاد. از خودم. از زمین، آسمون، از همه چیز…
حرفم و قطع کرد و پرسید:
– آقا میدونی توی این شهر چنتا راننده‏ی تاکسی هست؟
تعجب زده گفتم:
– چی می‏دونم. حتماً هزارتا!
گفت:
– نه! چهار هزار و پونصدتا! و من یکی از اونا هستم، من شبی پنجاه تا مست و از میخونه می‏رسونم خونه‏هاشون. به اندازه‏ی نفتی که آمریکا از عراق می‏بره هر شب مشروب می‏ره تو شکم اینا. می‏دونی چرا؟
بعد بدون اینکه من جواب بدم پرسید:
– اینام مهاجرت کردن؟
بعد خودش جواب داد:
– نه جانم، اینا هم همین مشکل ترو دارن!
با تعجب پرسیدم:
– مشکل من چیه که من خبر ندارم؟!
با قاطعیت گفت:
– افسردگی!
خندیدم و گفتم:
– اُ عجب! من نمی‏دونستم شما دکتر هم هستین.
خیلی جدی و محکم گفت:
– بعله، دکترِ روانشناس. من ایران مطب داشتم!


خانم شارلوت

Posted by balouch On August - 21 - 2009

قبل از آنکه بیمار بعدی وارد بشود، آقای دکتر باتلر برای دکتر انترن توضیح داد:
– این بیچاره هم ظاهراً با بچه‏اش مشکل داره. حالا بچه‏اش رو خواهی دید.
خانم شارلوت که شصت سالی داشت با کالسکه وارد شد. گودمورنینگی گفت و خیلی آهسته که بچه بیدار نشود رو به دکتر ادامه داد:
– همین چند دقیقه پیش خواب رفت. تمام دیشب یک‏ریز گریه می‏کرد. سرتا پا یک ساعت هم نگذاشت بخوابم.
بعد در حالیکه پتو را کمی از روی صورت بچه کنار می‏زد رو به دکتر انترن کرد و گفت:
– شما باید دکتر جدید باشین. ببینید چه دختر زیبایی است.
دکتر جوان نگاهی به کالسکه و خانم شارلوت کرد. سری تکان داد، اما از جایش تکان نخورد. دکتر باتلر گفت:
– خوب خودت چطوری شارلوت؟
شارلوت گفت:
– اگه این تخم جن بگذاره منم بد نیستم. و اشاره کرد به کالسکه. بعد بدون معطلی ادامه داد:
– خب همه میگن من از سن بچه داریم گذشته، اما باور کنین خیلی بهتر از این دخترای پونزده، شونزده ساله که هنوز دهنشون بوی شیر میده از بچه مواظبت می‏کنم. اونا بچه رو با عروسک اشتباه گرفتن. اصلاً میدونی چیه؟ باور کن خیلی از اونا هنوز از عروسک بازی سیر نشدن ولی روشون نمیشه، زن گنده‏ای شدن عروسک بگیرن بغلشون؟ اینه که حامله میشن.
بعد رویش را کرد به دکتر انترن و گفت:
– اگه من می‏خواستم اینطوری حامله بشم می‏دونی حالا چندتا بچه داشتم؟
دکتر انترن که به نوع اعصاب خوردکنی داشت با خودکارش بازی می‏کرد باز هم فقط لبخندی زد و سری تکان داد، ولی خودکارش از دستش افتاد و وقتی خواست اونو تو هوا بقاپه دستش خورد به لیوان قهوه و لیوان افتاد کف دفتر و شکست. خانم شارلوت با عجله بچه را از داخل کالسکه برداشت و با غیظ و غضب به دکتر جوان نگاه کرد.
دکتر باتلر که نسخه نویسی‏اش تمام شده بود برای آنکه سر و ته قضیه را به هم بیاورد گوشی را برداشت و در حالیکه نسخه را به طرف خانم شارلوت دراز می‏کرد گفت:
این نسخه خودته. فعلاً دواهاتو کمی افزایش دادم.
شارلوت انگشتش را گذاشت روی نک دماغش و به دکتر باتلر که اصلاً رعایت حال بچه را نمی‏کرد و بلند بلند حرف می‏زد گفت:
-هیسسسسسسسسسسسسسس
دکتر گفت:
-ایرادی نداره. خوب شد بیدار شد. بد نیست معاینه‏اش کنم.
خانم شارلوت بچه را گذاشت داخل کالسکه و در حالیکه داشت بیرون می‏رفت گفت:
– دکتر تو که می‏دونی این یه عروسکه! تو دیگه چرا خودتو به دیوونگی می‏زنی؟!
دکتر انترن با تعجب از دکتر باتلر که به طرف میزش بر می‏گشت پرسید:
– وقتی او اینقدر هوشیاره چرا ما فکر می‏کنیم دیوانه است؟
دکتر باتلر در حالیکه پرونده بیمار بعدی را بر می‏داشت گفت:
-به همین دلیل ساده که ما نمی‏تونیم درکش کنیم.


سکوت فِرِپ

Posted by balouch On August - 20 - 2009

مدتها بود که حس می‏کردم گربه‏ام فِرِپ وسط میومیو کردنهایش دو سه کلمه حرف هم می‏زند، اما احتیاط می‏کردم و به خانمم چیزی نمی‏گفتم. امروز صبح که من و خانم داشتیم صبحانه می‏خوردیم فرپ پرید روی میز و جلوی او گفت:
– باید منتظر باشی! ممکنه هر لحظه احضارت کنن!
با تعجب به خانم نگاه کردم، اما او طوری رفتار کرد که انگار چیزی نشنیده. تیکه‏ای از نان کره زده را به گربه دادم. فقط آن را بو کشید و در حالیکه پایین می‏پرید گفت:
– میومیو.
بعد دوان دوان به طرف پله‏ها دوید و رفت بالا.
– گربه‏ها معمولاً یا یک میو می‏کنند یا سه‏تا. چرا فِرِپ دوتا میو کرد؟
خانم گفت:
– این قانون رو از کجا در آوردی؟ می‏تونن دو تا یا چهارتا میو هم بکنن.
پرسیدم:
– حرف چی؟ حرفم می‏تونن بزنن؟
جواب نداد. فقط چپ چپ نگاهم کرد.
بلند شدم بروم دنبال فِرِپ. خانم یادآوری کرد که باید او را سر کار و بچه‏ها را مدرسه برسانم. نگاهی به فرپ که بالای پله‏ها نشسته بود انداختم ولی سویچ ماشین را برداشتم و همراه خانم و بچه‏ها بیرون رفتم. وقتی همه داخل ماشین نشستیم، قبل از آنکه ماشین را روشن کنم، فِرِپ از پنجره فریاد زد:
– احضار شدی!
با عجله همه را پیاده کردم و داد زدم:
-احضار شدم.
خانم به فرپ نگاهی کرد و گفت:
– ما که با هم بودیم! چطور احضار شدی؟
نوبت من بود که چپ چپ نگاهش کنم. بعد گفتم:
– از یک وجبی صدای فرپ رو نشنیدی. چطور توقع داشته باشم از اون بالا بشنوی؟
بعد اشاره کردم به پنجره‏ای که فرپ از آن به ما نگاه می‏کرد. قبل از آنکه حرفی بزند راه افتادم.
هنوز به بزرگراه نرسیده بودم که یادم آمد آدرس را از فِرِپ نگرفتم. می‏دانستم وقت بسیار تنگ است. در آینه نگاه کردم و در جا دور زدم. صدای جیغ لاستیک‏ها را شنیدم. یکی دو ماشین برایم بوق زدند اما به روی خودم نیاوردم و تخته گاز به طرف خانه راندم. جلوی پنجره شروع کردم بوق زدن، اما معلوم نبود فِرِپ دیوانه کدام گوری رفته بود:
– بوق. بوق. بوووووووووووووق.
دوباره:
– بوق. بوق. بوووووووووووووووووووق.
شیشه را پایین کشیدم. داد زدم:
– اهای فِرِپ! آدرس رو یادت رفت بدی!
دوسه‏تا از همسایه‏ها بیرون آمدند. برایم فرقی نداشت. فرپ آمد لب پنجره. داد زدم:
– دختر! آدرس را ندادی، نزدیک بود تصادف کنم.
فرپ گفت:
– احتیاط کن همسایه روبرویی هم داره میاد بیرون.
به پشت سرم نگاه کردم. دیدم آن همسایه پر حرف و دیوانه هم آمد بیرون. رو به فِرِپ کردم و داد زدم:
– برام مهم نیست. بگو کجا باید برم؟
فِرِپ شروع کرد میو میو کردن! همسایه رو برویی با صدای بلند بدون ذره‏ای شرم و حیا خطاب به بقیه همسایه‏ها گفت:
– به شما گفته بودم زده به سرش! خودتون ببینین داره با گربه حرف می‏زنه.
برگشتم. هرچی از دهانم در می‏آمد نثارش کردم و گفتم:
– به گوش‏های دراز خودت که اعتماد داری، خوب دقت کن که بعد زیرش نزنی.
بعد رو کردم به فرپ و گفتم:
– فِرِپ حالا وقتشه. جلوی همه بگو که سگ همسایه رو کدوم حیوون آزاری کشت.
فرپ شد عین یک مجسمه! هر چه التماس کردم بی فایده بود. آخرش هم رفت تو. همسایه روبرویی از خنده ریسه می‏رفت. همسایه‏های دیگه بدون اینکه حرفی بزنند یکی یکی رفتند داخل منازلشان.
دارم از عصبانیت خفه می‏شوم. مخصوصاً که حس می‏کنم شما هم باور نمی‏کنید که گربه حرف می‏زند. پس تعریف کردن این داستان چه فایده‏ای دارد؟ بهتر است بروم بالا تکلیفم را با این گربه‏ی احمق روشن کنم.


سقوط

Posted by balouch On August - 18 - 2009

شخصی در بالای ساختمانی مرتفع از میله‌ای آویزان است. عده‌ای در پایین ساختمان جمع هستند و مرتب به شخص یاد آوری می‌کنند که باید مقاومت کند. او می‌داند که سقوط از آن ارتفاع یعنی چه. با اینکه صدای همه را می‌شنود، حوا سش آنقدر جمع هست که برای صرفه جویی درانرژی حتی جواب یکی را هم ندهد.
یکی از پایین داد می‌زند که:
– باورت را از دست نده، باید به خودت اطمینان داشته باشی.
این تذکر با همه‌ی خوبیش کاملا بیفایده است. شخص قبل از شنیدن این توصیه هم هر دو دستش را به دور میله قلاب کرده. شرایط کاملا او را ترسانده. پایینی‌ها نمی‌دانند، اما او همانجا که اصلا جایی برای هیچ کاری جز نگرانی نیست، ازسنگینی بدن خود قفلی ساخته است.
یکی از پایین داد می‌زند:
– ایمان داشته باش، خدا بزرگ است.
شخص آنرا می‌شنود، و حتی در دلش می‌گوید: یا خدای بزرگ.
مرد باورش را از دست نداده. به خودش اطمینان دارد، ولی می‌داند سقوط یعنی نیستی. بیشتر از هر زمان دیگر ایمان دارد که خداوند قادر است هر کاری بکند. ولی دستهایش دارند بی ایمانی می‌کنند.
شخص برای اولین بار داد می‌زند:
– دیگه نمیشه، من دارم می‌افتم!
و همه از پایین داد می‌زنند که باید مقاومت کند. حتی یکی عصبانی می‌شود و داد می‌زند که بچه نیست وبا تشر می‌گوید:
– دارم می‌افتم یعنی چه؟ خودتو محکم نگهدار.
شخص با تمام قوا به دستهایش دستور می‌دهد که دست از نفهمی بردارند ومحکم به میله بچسبند. اما این دستور را عصبها تا سر شانه می‌برند واز آنجا به بعد پاسخی نمی‌آید.
دستها دست از کار کشیده‌اند. شخص نمی‌تواند با آنها ارتباط برقرارکند. حالا فقط قفلی که سنگینی بدن شخص با استفاده ازنیروی جاذبه ساخته انگشتهای درهم قلاب شده را به میله چسبانده است.
شخص دیگر گوش نمی‌دهد. شاید هم درستش این است که نوشته شود، گوش شخص دیگر نمی‌شنود. اینجاست که شخص از اشخاص جدا می‌شود.
خودش هم حس نکرد که کی قفل دستهایش شکست.
از پایین هر کس به فراخور دانش خود اظهار ناراحتی می‌کند. یکی حتی با فحش دادن به شخص، غم عمیق خود را از سقوطش بیان می‌کند. گر چه قلبش چنان می‌زند که چه بسا قبل از سقوط کامل به مرگش بینجامد، اما هوشش هنوز سر جاست. با خودش می‌گوید:
– شاید اگر یکی از اینهایی که از پایین حرف می‌‌زدند بفکر چاره بودند، من سقوط نمی‌کردم.
پایان این داستان را در صفحه‌ی حوادث فردا بخوانید.


بحث برگها

Posted by balouch On May - 31 - 2009

پاییز بود. خانم اُلسون جلوی پنجره ایستاده بود و به درختی که درست جلوی پنجره اتاقش بود نگاه می‏کرد. برگها انگار در افتادن با هم مسابقه گذاشته بودند. خانم السون بدون آنکه روبرگرداند گفت:
آقای پیترسون من فکر می‏کنم برگها اصلاً متوجه نیستن که چه بلایی سرشون اومده. بسیار خوشحال و شاد دارن می‏افتن.
آقای پیترسون اول سینه‏اش را صاف کرد و بعد گفت:
خانم اُلسون متأسفانه با نظرت موافق نیستم. هر کسی به انجام کاری مجبور بشه نمیتونه خوشحال باشه…
سر و کله‏ی آقای پیترسون در زندگی خانم اُلسون از بهار گذشته پیدا شده بود. آنطور که خانم اُلسون می‏گفت در خانه‏ی سالمندان یک شب آقای پیترسون در اتاق را می‏زند و خیلی دوستانه از او می‏پرسد: بیداری؟
خانم اُلسون اول خیلی تعجب کرده بود، اما جرأت و جسارت سر جای خود از تیپ آقای پیترسون هم خوشش آمده بود. آقای پیترسون بر خلاف مردهای آسایشگاه خوش صحبت و خوش اخلاق بود. متأسفانه نرسها اصلاً قبولش نداشتند مخصوصاً شبها که صدای قهقهه خانم السون بقیه را شاکی می‏کرد بیشتر از این ماجرا عصبانی می‏شدند.
خانم اُلسون گفت:
آقای پیترسون من حداقل روزی چند ساعت از هر زاویه‏ای که فکرش را بکنی دارم به این برگها نگاه می‏کنم. بیا خودت هم نگاه کن. اگه نمیترسیدم که منو متهم به دیوونگی کنی بهت می‏گفتم که حتی موقع افتادنشون صدای آواز خوندنشونو هم می‏شنوم! اینا اصلاً حالیشون نیست.
آقای پیترسون گفت:
اُلسی… اُلسی… چرا فکر نمی‏کنی با آواز خوندن دارن به بخت بدشون دهن کجی می‏کنن؟
آقای پیترسون از همان روز اول که آمده بود پنهان نکرده بود که از خانم السون خوشش می‏آید، اما خانم السون چند بار به او تذکر داده بود که بعد از معالجات به پاریس خواهد رفت تا با همسرش زندگی را ادامه دهد. ولی آقای پیترسون باز هم تا فرصت مناسبی پیدا می‏کرد او را السی صدا می‏زد. خانم السون خیلی جدی گفت:
آقای پیترسون از وقتی منو به این خونه آوردن تو باز السی، السی گفتنت رو راه انداختی؟
آقای پیترسون رفت درست پشت سر خانم السون ایستاد. خانم السون از جرأت وجسارت او خوشش آمد و اعتراضی نکرد. آقای پیترسون با صدایی که در آن اندوه بود گفت:
خانم السون، من فکر می‏کنم درخت داره به جای همه‏ی برگا گریه می‏کنه! برگها که غمگین می‏شن رنگ وارنگ میشن. ببین چه اندوهی سطح باغچه رو پوشونده!…
پرستاری به اتاق خانم السون نزدیک شد. آقای پیترسون در چشم بهم زدنی پنهان شد. چند ضربه به در خورد و پرستار وارد شد. قرصها را به خانم السون داد و منتظر ماند تا جلوی روی او آنها را بخورد. بعد با لحنی تمسخر آمیز پرسید:
خوب خانم السون تازگیها باز هم آقای پیترسون بهت سر می‏زنه؟
خانم السون می‏دانست پرستارها و دکترها منکر وجود آقای پیترسون هستند. برای همین او را از خانه سالمندان به آسایشگاه روانی منتقل کرده‏اند. او هم با لحنی تمسخر آمیز پاسخ داد:
نه! خدا رو شکر قرصها خوبم کرده.
پرستار که از اتاق بیرون رفت خانم السون آقای پیترسون را صدا زد تا بحث راجع به برگها را با او ادامه بدهد.


دیدار با آقای آلیستون

Posted by balouch On May - 22 - 2009

این داستان کوتاه من هفته قبل در نشریه فرهنگ در ونکوور منتشر شد.

********

تا جایی که یادم میاد از وقتی که به این روستا آمده بودیم دلم می‏خواست از این تپه بیام بالا. ولی با قلبی که من داشتم همون روی زمین صاف هم راه رفتن از سرم زیادی بود. امروز که از تپه بالا اومدم خیلی تعجب کردم. بر خلاف آنچه فکر می‏کردم اصلاً نفسم نگرفت. اتفاقاً خیلی هم با سرعت و راحت بالا اومدم. بالای تپه نزدیک بود سکته کنم. نفسم به معنا و مفهوم واقعی بند اومد. ربطی به خستگی و ناراحتی قلبی‏ام نداشت. در واقع از دیدن آقای آلیستون شوکه شدم. آقای آلیستون همان سه چهار سال اولی که به این روستا آمده بودیم عمرش را داد به شما. قبل از آنکه من عکس‏العملی نشون بدم، انگار نه انگار که مرده بود. برام دستی تکان داد و گفت:
تپه‏ی عجیبیه! صدای همه رو میشه شنید!
بعد با گفتن هیس، انگشت سبابه‏اش را گذاشت روی دماغش و اشاره کرد بنشینم کنارش. ترسم کاملاً ریخته بود. احساس سبکی خاصی داشتم. مثل آقای آلیستون گوشم را به طرف روستا گرفتم. حیرت‏آور بود. صدای همه شنیده می‏شد. گفتم:
-آقای آلیستون فکر نمی‏کنم اهالی روستا بدونن.
آقای آلیستون با لبهایش صدایی درآورد و با مسخره گفت:
-چرررررررررررررررا. ولی همه بی‏تفاوتن. براشون فرقی نمی‏کنه.
بعد به من یاد داد گوشم را چطوری و به چه سمتی بگیرم و گفت:
– گوش کن.
صدای کتی بود. همسر آقای آلیستون.
آقای آلیستون گفت:
– می‏شنوی؟ دهسال قبل که من مردم آرزوش بود بیاییم این بالا یه قهوه بخوریم!
خیلی تعجب کردم. بدون آنکه نگاهش کنم گفتم:
آقای آلیستون خودت هم می‏دونی مردی؟
خیلی عادی خندید و گفت:
-البته که می‏دونم.
بعد دستش را گذاشت روی شانه‏ام و گفت:
-شرط می‏بندم تو هنوز فکر می‏کنی زنده‏ای!
به دستها و پاهایم نگاه کردم. دو سه تا نفس عمیق کشیدم. روبه روی من و آقای آلیستون یک گیاه کوچک از زیر سنگ‏ها زده بود بیرون. به آقای آلیستون گفتم:
-منظورت رو نمی‏فهمم.
خندید و گفت:
-تعجب هم نمی‏کنم. با اون نفس‏های عمیقی که تو کشیدی هر که جای تو باشه برای زنده‏ها نسخه هم می‏نویسه.
قبل از اینکه حتی فرصت فکر کردن داشته باشم دوباره انگشتشو گذاشت نک دماغش و گفت:
– هیسسسسسسسسس
و بعد همونطور که به من یاد داده بود گوشش رو به سمت روستا گرفت. من هم
گوشها مو به همون سمت تیز کردم. باز هم آلبرت و زنش پریده بودن به هم. توی روستا همه اونارو می‏شناختن. اختلاف داشتن. آقای آلیستون گفت:
-اختلاف نه بنویس چهار هزار بار با هم دعواشون شده بود. بعد با عصبانیت رو کرد به من و خیلی جدی گفت:
-همینطوری مردم گیج میشن! اختلاف با دعوا فرق می‏کنه. من و تو با هم اختلاف داریم. من می‏دونم که مرده‏ام ولی تو فکر می‏کنی زنده‏ای!
بعد ساکت شد. توی چشمام نگاه کرد و پرسید:
-مگه با هم دعوا داریم؟
و بلافاصله خودش جواب داد:
-نه! نشستیم هر کدوممون به سبک خودمون مردنمون رو می‏کنیم.
آلبرت در حالی که به زنش فحش می‏داد افتاد به جون بشقابهای چینی. بر خلاف همیشه که دونه دونه اونا رو می‏شکست همه رو با هم بلند کرد . کوبید زمین:
-گرومب!
من و آقای آلیستون با هر دو دست گوشامون رو گرفتیم.
من گفتم:
-حالاست که زنش می‏زنه بیرون.
آقای آلیستون خندید و در حالی که انگشت سبابه خودش رو تو هوا به علامت نفی به طرفین تکون می‏داد گف:
-اشتباه می‏کنی. اینهمه ظرف رو تا حالا نشکسته بود.
گفتم:
-راست می‏گی. خودش می‏زنه بیرون.
این دفعه آقای آلیستون سرش رو به مخالفت تکون داد.
خوب البته من می‏دونستم که به پلیس زنگ نمی‏زنن. صد بار تا حالا به پلیس زنگ زده بودن…
آقای آلیستون گفت:
-نشد. یک دفعه خانم آلبرت زنگ زد. پلیس هم دخالت کرد. بنا شد دیگه آلبرت رو راه نده ولی صدبار خانم آلبرت راهش داد.
صدای جیغ دوتا بچه‏ی آلبرت توجه من و آقای آلیستون رو به خودش جلب کرد.
خانم آلبرت حالا داشت تو کوچه داد می‏کشید تا مردم کمک کنند.
آلبرت طوری که حداقل گوش من آزرده می‏شد خطاب به همه کسانی که احتمال داشتً فکر دخالت به سرشون بزنه گفت:
-یکیتون پا جلو بذاره هر دوتا بچه رو می‏ندازم پایین.‏
صدای هم زمان آژیر چندین ماشین پلیس اونقدر آزار دهنده شد که من و آقای آلیستون دست از گوش دادن کشیدیم.
گفتم:
-آقای آلیستون مرگ چطوره؟
قبل از اینکه جواب بده. صدای پایی اومد. از پایین تپه بود. بلند شدم که سرک بکشم. آقای آلیستون داد زد:
-مواظب باش!
و بعد آهی کشید و خودش را رساند به گیاه تازه رسته‏ای که من لگدش کرده بودم. آن را برداشت و عقب عقب رفت و گم شد.
حیرت زده بی اراده سرجایش نشستم. لحظاتی بعد آلبرت رو به رویم ایستاده بود. وسط پیشانیش سوراخی بود که از آن خون می‏چکید. با لکنت که حاکی از ترسش بود به من گفت:
-م… م… م…من شنیدم تو مردی!
خنده‏ام گرفت. طفلک فکر می‏کرد خودش زنده است.


آزادی

Posted by balouch On May - 5 - 2009

اولین باری که شنیدم «مجسمه آزادی» خیلی تعجب کردم. برای من مجسمه تا آن زمان مجسمه شاه بود که در وسط شهر روی ستونی بود، سوار براسبی که دستهایش درهوا بود. خیلی علاقمند شدم که هر طور شده عکسی از آقای آزادی را ببینم. مانده بودم که بین ایشان و شاه کدام بهتر است. چند بار از پدر پرسیدم:
آزادی بهتر است یا شاه ؟
اما او ناراحت می‌شد و می‌پرسید که این حرفها را از کجا یاد گرفته‌ام. و بعد پرخاش کنان می‌گفت نباید این سوال را بپرسم.
تعجب من بیشتر شده بود. یک روز با احتیاط از مادر پرسیدم: آزادی عکس داره؟
مادر یکه خورد. کمی فکر کرد و گفت: بعله، فکرکنم عکس آزادی زندان بشه. داشتم شاخ در می‌آوردم. پرسیدم: چرا؟ خیلی بیشتر از من تعجب کرد و گفت: چرا نداره، عکس آزادی زندان میشه.
مطمئن بودم مادر از من بیشتر می‌داند. چند روزی روی این که عکس آزادی زندان میشه فکر کردم. آخرش طاقت نیاوردم و خیلی با احتیاط از پدر پرسیدم:
پدر وقتی عکس آزادی زندان میشه، خود آزادی چی میشه؟
پدر از کوره در رفت و گفت:
یکبار دیگه از آزادی حرف بزنی چنان می‌زنم تو گوش‌ات که برق از چشات بپره!
بعد از آن روز می‌ترسیدم از آزادی حرف بزنم، اما مرتب به آن فکر می‌کردم.
آخرش جوابهای پدر و مادر را که کنار هم گذاشتم به این نتیجه رسیدم که آزادی هر چه هست نمی‌تواند آفتابی بشود. تازه عکسش را هم که ببینند زندانی می‌کنند. در ضمن طرفدارانی هم دارد که مجسمه‌اش را درست کرده‌اند. ولی حرف زدن از آن با صدای بلند آنقدر خطرناک است که مادر آدم چشمهایش گرد می‌شود وپدر آدم حاضر می‌شود بزند توی گوش آدم!


مسافرهای خانم لیندا وانگ

Posted by balouch On April - 28 - 2009

لیندا وانگ زن جوان مالزیایی‏ای بود که من تا مدتها فکر می‌کردم چینی است. وقتی بیشتر آشنا شدیم او گفت علاوه بر زبان چینی ژاپنی را هم به خوبی حرف می‌زند. کارخانه‌ی بسته بندی پودرهای خوراکی که اعلام ورشکستگی کرد من و او بیکار شدیم. در مدت چند سالی که با هم توی آن کارخانه همکار بودیم خانم لیندا پایش به خانه‏ی ما باز شد. دو دختر قد و نیمقد او را، بچه های‏من دوست داشتند.
گرچه بیمه‏ی بیکاری درخواست ما را برای دریافت کمک هزینه می‏پذیرفت اما برای بخور نمیری که بنا بود بدهد هفتخوانی را جلوی پایمان می‏گذاشت که بهتر بود عطایش به لقایش بخشیده شود. در تلاش بودیم که سریع کاری دست و پا کنیم. خانم لیندا علاقه‏ی زیادی به آداب و رسوم ما و محیط خانوادگی داشت. علناً می‏گفت دوست دارد بچه‏هایش در محیط خانه‏ی ما بزرگ شوند. شرایط مالی هر دوی ما خیلی بد بود اما خانم لیندا مشخصاً وضع بدتری داشت و احتمال می‏رفت که خانه بدوش شود.
شبی او با یک کیک کوچک به خانه‏ی ما آمد. می‏گفت در یک پانسیون که دانش آموزان خارجی را برای دوره‏های فشرده‏ی تابستانی اسکان می‏داد کار پیدا کرده. پایان هفته را برای پرکردن فرم‏های دانش‏آموزان که اکثراً چینی هستند همراهشان در پانسیون می‏ماند و اول صبح دوشنبه با پانصد دلار نقد به خانه بر می‏گردد. این کار و درآمدش از کار قبلی بهتر بود. درست می‏گفت کنار این کار که نقد بود اگر درخواست بیمه بیکاری می‏کردیم باعث نجات هر دو خانواده می‏شد. قرار شد دو دختر او را ما نگهداری کنیم و برای دو روز و نیم صد و پنجاه دلار از پانصد دلاری که کار می‏کند به ما برسد.
او عصر جمعه عازم کار می‏شد و ساعت هشت صبح روز دوشنبه ژولیده و خسته و خواب آلود بر می‏گشت تا دخترانش را به مدرسه برساند.
اواخر جولای بود. هوا گرم و آفتابی و ونکوور شلوغ و پر ماجرا شده بود. یکی از بچه‏های پولدار ایرانی در ویلاهای افسانه‏ای وست ونکوور به بهانه‏ی تولدش جشنی راه انداخت. من هم به عشق دیدن داخل آن خانه‏ی طاغوتی با یکی از دوستان همراه شدم و رفتم. انگار وسط یک زمین فوتبال خانه را ساخته بودند. مشروبها و غذاها و ساز و آواز شاید برای من که تا آن موقع آنقدر اسراف ندیده بودم اهمیت داشت اما ساعت یک نیمه شب وقتی دوستان کانادایی پسر ایرانی‏ای که داشت هیجده ساله می‏شد با کادوی خودشان آمدند انگشت به دهان ماندم. وانت باری از درِ ماشین‏رو عقب عقب آمد تا به وسط حیاط رسید. جعبه‏ی بسیار بزرگ کادویی را که همقد من بود چهار جوان قوی هیکل جلوی سایر کادوها گذاشتند. وانت بار بیرون رفت و خواندن آهنگ تولدت مبارک به زبان انگلیسی شروع شد. یکی از جوانها با چاقویی جلو رفت، آن را به بالای جعبه‏ی کادو فرو برد و تا پایین جعبه را از عقب و جلو شکافت.
خانم لیندا وانگ لخت مادرزاد از داخلش بیرون آمد و همانطور که می‏رقصید همپای دیگران آهنگ تولدت مبارک را می‏خواند.
من در تاریکی شب گم شدم. مدتهاست که از آن ماجرا می‏گذرد. خانم لیندا وانگ هنوز فکر می‏کند که ما داستان مسافرهای او و کارش در پانسیون را باور داریم.


شغل خوب

Posted by balouch On April - 23 - 2009

کار صندوقداری آنهم در فروشگاه زنجیره‌ای که سرتاسر قاره آمریکا شعبه دارد گیر هرکسی نمی‌آید. دوره‌ای دارد. امتحانی می‌گیرند و بعد اولین هفته‌ی کار آزمایشی شروع می‌شود. حسنی که دوره دیدن دارد این است که آدم از قوانین نا نوشته هم مطلع می‌شود. من که عازم اولین روز کار آزمایشی‌ام بودم می‌دانستم که دقیقاً رفتار و حرکاتم زیر ذره‌بین است و تأثیر به سزایی در ساعات کاری‌ام در هفته‌های آینده خواهد داشت. به نظر هم کاملاً درست می‏آید. صاحب کار چه کل تقیِ بقال چه صاحبانِ کمپانی‌های بزرگ همه پول که می‌دهند می‌خواهند کارشان انجام بشود.
مشتری‌ها صف کشیده بودند. من با هر کدامشان چنان چاق سلامتی می‌کردم که انگار ابوی و والده‌ام از ایران آمده‌اند. دندانهایم را علاوه بر مسواک با خاکه ذغال برق انداخته بودم و درلبخند زدن نه تنها از خست حذر می‌کردم بلکه دست و دلبازانه دهانم را تا هویدا شدن هر سی و یک دندانم باز می‌کردم. آن یکی دندانم که افتاده بود با نبودش هم عرض ادب می‌کرد. در همان یکساعت اول احساس کردم کس یا کسانی را که احتمالاً با دوربین مخفی زیر نظرم دارند تحت تأثیر قرار داده‌ام، چه از لحاظ سرعت چه از لحاظ خوش اخلاقی و خنده رویی. وسط ساعت دوم مغازه روی روالش افتاده بود و مشتری‌ها فوج فوج وارد می‌شدند و چون سرعت صفی را که من سرویس می‌دادم ملاحظه می‌کردند به این صف می‌پیوستند. جمعیتی جمع شده بود. اول از استقبال خوشحال بودم ولی یکهو فکر کردم ممکن است درازی صف را بگذارند به حساب کند کاری من. سرعتم را افزایش دادم. با دودست، بازو، چانه و هر عضوی که می‌شد به کار گرفت جنسها را جابجا ومشتری‌ها را راه می انداختم. کدهای زیادی بود که خوشبختانه موردی پیش نمی‌آمد یکی فراموش شود. همین که این از ذهنم گذشت نوبت به زنی رسید که کنجد خریده بود. کد کنجد را فراموش کرده بودم. اعصابم بهم ریخت. آموزش دیده بودیم، گفته بودند چه بسا بازرسی در نقش یک مشتری ساده بیاید و رفتار شما را مطالعه کند. به آن خانم که با دو قورت نیم باقی بودنش شکی باقی نمی‌گذاشت که بازرس باشد لبخندی استثنایی تحویل دادم. اخمهایش را در هم کشید. بیشتر عصبی شدم ولی خونسردیم را حفظ کردم. یادمان داده بودند، گوشی را برداشتم تا از طریق بلند گو متصدی کنترل قیمتها را صدا بزنم. به آن راحتی که فکر می‌کردم نبود. همه‌ی صف با اخمهای تو هم رفته و شاکی از انتظار چشم به دهان من دوخته بود. زن به بغل دستی‌اش چیزی گفت و هر دو خندیدند. ته صف دو نفر به هم نگاه کردند و برای هم سر نارضایتی تکان دادند. صندوقدار دیگری به دادم رسید. کد کنجدها را زدم و ازشر بازرس خلاص شدم. احساس ادرار شدیدی به من دست داده بود. شدت ادرار به ثانیه شمار گره خورده بود و ثانیه‌ای افزایش پیدا می‌کرد. قدرتی را که بتوانم احوالپرسی را به همان گرمی ادامه دهم از دست داده بودم. ده دقیقه‌ای بعد حتی توان اینکه نیشم را الکی باز کنم نداشتم. پیشانی‌ام عرق کرده بود و مواظب بودم مشتری‌ها متوجه عرق کف دستهایم نشوند. به بیمه‌ای فکر می کردم که بعد از شیش ماه کار کردن نصیبم می‌شد. به خودم نهیب می زدم. دوربینها و مأموران کنترل را به خاطر می‌آوردم اما فشار ادرار بازرس سرش نمی‌شد و جز آمدن چیز دیگری نمی فهمید.
یواش یواش کار به جایی رسید که مشتریها با کنایه و متلک شروع کردند سلام دادن و حالم را پرسیدن! حتی دادن جوابشان از توانم خارج شده بود. برای یک آن شاید یک هزارم ثانیه چشمهایم برقی زد. ضربان قلبم بالا رفت. دستهایم ایستاد. سردم شد. عرق کف دستهایم بخار شد و ادرارم با چنان فشاری بیرون آمد که تمام کمپانی نمی‌توانست جلویش را بگیرد. در جا به پایین کراواتم نگاه کردم، شلوار فرم، سیاه بود و هیچ چیز را نشان نمی‌داد. آب موقعیت نشناس عزم کفشهایم را کرده بود. لحظاتی بعد چاق سلامتی های کذایی من شروع شد. همه‌ی کدهای دنیا در ذهنم بشکن می‌زدند. نیشهایم چنان باز بود که همه به وجد می‌آمدند.


کلوپ مادر بزرگ

Posted by balouch On April - 14 - 2009

دخترم شهرزاد با دوستانش کیلا و اِرِن درخواست داشتند که اجازه‏ی استفاده از انبار زیر پله‏ها را برای کلوپی که می‏ساختند به آنها بدهم. شهرزاد ده سال داشت اما کیلا و اِرِن هشت ساله و نه ساله بودند. روزی یکبار کلوپ جدیدی می‏ساختند و بهم می‏زدند. کلوپ دوستی، کلوپ دختران خورشید، کلوپ جنگنده‏های بی باک … ولی هیچوقت کلوپهایشان به جایی احتیاج پیدا نمی‏کرد. هر سه نفر منتظر جواب بودند. زیر پله‏ها، بعد راهرویِ کوچکی، فضایی بود دو در سه که قفل و دستگیره نداشت و دیوارهایش را از دو طرف نرده‏ها تشکیل می‏داد. هیچ نوع خطری نمی‏توانست داشته باشد. موافقت کردم. فکر می‏کردم این کلوپِ “مادر بزرگ” هم همان روز ماجرایش تمام خواهد شد. ولی چند روزی مرتب اسمش را می‏شنیدم. حتی تک و توکی از دخترهای مجموعه‏ی کنار ما هم به آن پیوسته بودند. خیلی خوشحال بودم، اکثراً زیر پله‏ها داخل راهرو ی کوچک می‏نشستند و این مرا که روزی چند بار از پنجره داد می‏زدم که از کنار خیابان به داخل مجموعه بیایند خوشحال می‏کرد. فکر کردم که برای کلوپ جدید کارهایی بکنم تا بیشتر جذب آن بشوند.
هفته‏ای بعد که یادم رفته بود بعدازظهری باز هر سه نفر آمدند سراغم و خواهش کردند به کلوپ آنها سری بزنم. نگرانی‏ای که در صورتشان موج می‏زد نگرانم کرد. به زیر پله‏ها رفتم. وقتی به سختی در را باز کردم حیرت زده شدم. تقریباً انبار پر بود از انواع و اقسام قوطی‏های خالی نوشابه، ظرف‏های خالی شیر، جعبه‏های خالی پودر لباسشویی و غیره که با حوصله از هم جدا و هر کدام در قسمت خودش داخل نایلونهای بزرگ جا سازی شده بود. کاری که به سختی از عهده‏ی افراد بزرگ بر می‏آمد. از من خواستند که قیمت آنها را حدس بزنم. کار مشکلی بود. برای آنکه خوشحالشان بکنم گفتم حتم دارم صد دلار خواهند شد و صد دلار را واقعاً کشیدم. کیلا به صورت مشخصی تکانی خورد و کنار رفت. دختر من با تعجب پرسید:

– صد دلار؟!

ولی از تون صدایش خوشحالی نمی‏بارید. من در حالیکه به خانه برمی‏گشتم رو کردم به اِرِن و گفتم:

– آره صد دلار! به هر نفر شما بیشتر از سی دلار می‏رسه. و سریع پله‏ها را دو تا یکی بالا رفتم تا قبل از اینکه زنگ تلفن قطع شود خودم را به آن برسانم. دقایقی بعد که صحبت تلفنی‏ام تمام شد احساس کردم کسی گریه می‏کند. از پایین پله‏ها بود. صدای کیلا بود. به آنجا رفتم. داخل راهرو هر سه پکر نشسته بودند. کیلا هنوز گریه می‏کرد. کنارشان نشستم. شهرزاد و به دنبالش اِرِن هم شروع کردند گریه کردن. شهرزاد گفت:

– ما فکر می‏کردیم اینها ده هزار دلار خواهند شد!

با تعجب پرسیدم: – ده هزار دلار؟!

و بعد ادامه دادم:

– چرا ده هزار دلار؟ ده هزار دلار خیلی پوله.

کیلا که به هق هق افتاده بود گفت:

– مادر بزرگم وصیت کرده که قبرش کنن. پولش همینقدر می‏شه.

شهرزاد گفت:

– مادر کیلا گفته اگه این پول و نتونه پیدا کنه مجبوره…

اِرِن دنباله‏ی حرفشو گرفت:

– اون و آتیش بزنن و خاکسترشو قبر کنن.

کیلا با صدای بلند زار می‏زد که: انصاف نیست. من نمی‏خوام مادر بزرگ و من و آتیش بزنن.


میهمانی خانم پت

Posted by balouch On March - 31 - 2009

باران به شدت می‌بارید. با اینکه ساعت چهارونیم بعدازظهر بود اما کاملاً تاریک شده بود. روز خسته کننده‌ای داشتم اما می‌دانستم که خانم پت چشم به راهم خواهد ماند. دو قوطی رنگ آبی آسمانی خریده بودم اما سینی مخصوص رنگ و یک برس دسته دار که کوتاه و بلند می‌شد را توانسته بودم از دوستی امانتی بگیرم. ماشین را در پارکینگ خانه که پوشیده از برگهای زرد بود پارک کردم. وقتی وسایل را از جعبه عقب بیرون می‌آوردم متوجه شدم خانم پت از آن بالا سرک می‌کشید. این دومین بار بودتوی یک هفته که به دیدنش می‌‌رفتم. قرارمان یک روز در هفته بود ولی آخرین بار که به او یاد دادم چطور با فتو شاپ عکسها را دست کاری کند یکهو و ناگهانی گفت:
چندین ساله که یک آرزو دارم. از روزی که اومدی دارم با خودم کلنجار می‌رم که بهت بگم یا نگم…
قبل از آنکه عکس‌العملی نشان بدهم به اولین روزی که به دیدنش رفتم اشاره کرد.
پاییز سال قبل در یک روز بارانی من که در بانک مواد غذایی کار می‌کردم پذیرفتم خوار و بار چند نفر را که به خاطر بدی هوا نتوانسته بودند بیایند به خانه‌هایشان برسانم. موقعی که وسایل خانم پت را بار می‌زدم رئیسم گفت: خانم پت آدم تنهایی است. هفته‌ای یک روز احتیاج دارد کسی به او در جمع کردن برگها و تمیز کردن حیاطش کمک کند. من داوطلب شدم و حالا یکسال بود که هر هفته به دیدنش می‌رفتم.
خانم پت که سکوتم را دید گفت:
شاید بیشتر از حد دارم به تو تکیه می‌کنم ولی این واقعاً برام آرزویی شده بود.
به او اطمینان دادم که خیلی خوشحال خواهم شد. گفت:
بعد از مردن همسرم یکروز خیلی تنها و دل گرفته بودم. صدای اونو شنیدم که منو صدا می‌کرد. خودش بود گفت:
پت اگه نمی‌ترسی برات یه قهوه درست کنم!
خانم پت در حالیکه صداشو آهسته کرده بود سرشو به طرفم آورد و گفت:
این ماجرا رو تا حالا حتی به دخترم هم نگفتم.
بعد با صدای عادی ادامه داد:
اومد برام قهوه هم درست کرد. من نمیدیدمش اما به من گفت: «این اتاق اگه آبی آسمونی بود تو دیگه دل گرفته نمی‌شدی.» این و گفت و رفت. از اون روز همیشه آرزو داشتم اینجا آبی آسمونی بشه اما هیچوقت نتونستم. فکر می‌کنی…
نگذاشتم حرفش تموم بشه در جا قول دادم.
وقتی کلید انداختم و در را باز کردم روی مبل دراز کشیده بود. سرفه‌ی شدیدی کرد. کمی آب به او دادم. ذوق می‌کرد. بدون فوت وقت آستینها را بالا زدم و مشغول شدم. گفت به دخترش هم زنگ زده و پیتزا هم سفارش داده تا اون شبو جشن بگیره. به سرعت یک دیوار را تمام کردم. با لذت و تحسین به آن نگاه می‌کرد و از اینکه زودتر آن کار را نکرده افسوس می‌خورد. کاملاً راحتی را می‌شد در صورتش دید. گفت تا آمدن دخترش چرتی می‌زند تا من هم بتوانم زودتر کا را تمام کنم. دخترش قبل از آنکه پیتزاهابرسند از راه رسید. آهسته که خانم پت بیدار نشود با هم احوالپرسی کردیم. دختر شوخ پت با خنده سری تکان داد و با اشاره به مادرش و بساط رنگ گفت: دیوانه است!
دیوار دوم را که تمام کردم پیتزایی رسید. دختر خانم پت آهسته دست مادرش را گرفت و صدایش کرد، اما ناگهان فریادی زد و خودش را عقب کشید. خانم پت مرده بود.


دنیاهای زیر یک سقف

Posted by balouch On February - 4 - 2009

دکتر خانوادگی من وقتی فشار پایین مرا دید، به تنگی نفس و درد قفسه سینه و بیحسی دست چپم بیشتر توجه نشان داد. در حالی که معرفی نامه‏ام را به اورژانس بیمارستان می‏نوشت گفت: یا باید به آمبولانس زنگ بزنم یا دوستی، آشنایی ترا برساند. من به دوستم زنگ زدم. آمد و با هم عازم بیمارستان شدیم. آنجا بعد ربع ساعتی مرا به قسمت اورژانس وارد کردند. سالن بزرگی که در آن به وسیله پرده‏هایی که از سقف آویزان بود در دوطرف به موازات هم اتاقهایی با تمام تجهیزات فرم داده بودند. وسط، محوطه‏ای بود که مرکز پرستارها و محل تردد تکنسین‏های آزمایشگاه بود. دستگاه فشار خون الکترونیکی و مانیتور ضربان قلب و نبض و اکسیژن را که پرستار به من وصل کرد گفت به زودی دکتر به سراغم خواهد آمد. خواهش کردم دوستم را که در اتاق انتظار مانده اجازه بدهند پیشم بیاید. لحظاتی بعد دوستم داخل شد. از پرده‏ی باز اتاق خودم و پرده‏های نیمه باز دو اتاق روبرو می‏توانستم بیمارانی را که روی تختهای روبرو بودند ببینم. دوستم روی تخت کنارم نشسته بود و ما دنباله‏ی حرفهایی را که از داخل ماشین آغاز کرده بودیم، از سر گرفتیم. انتقاد از خود و فرهنگ خودمان. نوعی نق زدن. یکی از بیمارانِ اتاقهای روبرو پیرمردی بود که حدود هفتاد سالی داشت. مرخص شده بود و در حال لباس پوشیدن. با صدای بلند حرف می زد و می خندید و سر به سر پرستارها می گذاشت. اما چون دندان نداشت حرفهایش بیشتر خودش را می‏خنداند. اتاق کناریش مردی بود کره‏ای. تختش را کمی بالا آورده بودند که رادیو لوژیست با دستگاه سیار بتواند همانجا از قفسه سینه‏اش عکس بگیرد. چشمهایش بسته بود ، اما با ماهیچه‏های صورت و چینهای پیشانی‏اش شکلی از درد را در صورتش درست کرده بود. اکسیژنی که به من وصل کرده بودند کارش را کرده بود. نفسم داشت راحت‏تر بیرون می‏آمد. انتقادهای فرهنگی من و دوستم داشت وارد بحث ادبیات و مخصوصاً شعر می‏شد. از اتاق پرده‏ای سمت راست پیره زنی اعتراض داشت که پیراهن‏های بیمارستان طرح مزخرفی دارند چون از عقب باز هستند. من هم که یکی از آنها را پوشیده بودم وسط بحث ساختاری شعر داشتم فکر می‏کردم که با این پیراهن چطوری می‏شود بلند شد و دستشویی رفت. دوستم از بحث ساختار رسید به میشل فوکو و ساختار شکنی و دوباره برگشت به همان نق‏هایی که من می‏زدم از فرهنگ و اداب و رسوم و معتقد بود همه‏ی آنها در شکم ساختار هستند. البته بحث شعری‏ای را هم که داشتیم وارد ساختار کرد و چیزهایی از «سخن» گفت. من داشتم به راحتی نفس می‏کشیدم. دست چپم از بی حسی بیرون آمده بود. در اتاق پرده‏ای سمت راست بیماری را آوردند که از صدایش نمی‏شد فهمید مرد است یا زن. پیر است یا جوان. پرستارها و دکتر سئوالاتی می‏کردند. صدایش شنیده می‏شد اما زبانش مفهوم نبود. در دهنه‏ی اکسژن حرف می‏زد. دوستم گفت منظورش از سخن همان زبان است که نظر فوکو هست. می‏گفت ساختار با مجموعه فرق می‏کند. کسی جلوی ساختار بایستد خورد می‏شود. پیره زن بغل دستی از پرستاری که آمده بود برای آزمایش از او خون بگیرد می‏پرسید آیا لباسهای بهتری که مثل لباسهای عادی بشود پوشید ندارند. مریضی که زبانش مفهوم نبود ناله می‏کرد و پرستار شمرده شمرده برایش تو ضیح داد که مقدار بیشتری مورفین به او تزریق خواهد کرد. دو سه تا پرستار پشت پرده اتاق من داشتند از پر رویی سرپرستار غیبت می‏کردند. یکی دو نفر به عیادت مرد کره‏ای آمده بودند. او همچنان صورتش پر درد و شاکی و دلخور بود ولی چشمهایش را هنوز باز نمی‏کرد. من دوباره احساس نفس تنگی می‏کردم و برایم تعجب آور بود و سئوالی شد که آیا علیرغم وصل بودن اکسیژن آدم می‏شود که نفس تنگ بشود. دوستم از روان پریشی فوکو و بستری شدنش گفت و قدرت ساختار و ناتوانی ساختار شکن. بعد بحثمان دوباره به شعر برگشت و کارهای بی ارزشی که روی انها ادعای بیخود ساختار شکنی هست و به نوعی همدیگر را تایید کردیم که ایرادی که می‏گیریم شامل تمام زمینه‏های هنری می‏شود.
پرستارهایی که غیبت می‏کردند ناگهانی پرده‏های دو اتاق روبروی مرا بستند و یکی پرده‏های اتاق پیره زن را قبل از اینکه او سئوالش را بتواند مطرح کند بست و به او قول داد پیشش بر خواهد گشت. من و دوستم رسیده بودیم به جایی که بنا شده بود هر دو شعری فی‏البداهه بگوییم. پرستار که سرک کشید من نگاهش می‏کردم اما غرق شعر بودم لبخندش را بعد از آنکه سریع پرده اتاق ما را بست متوجه شدم و لبخند دیر من پشت پرده ماند و او ندیدش. دوستم به همان سرعت شعرش آماده بود:
باید آغاز می‏شدی
تا در سکوتِ پنهانِ خویش
…………………….. نپوسی
حرفی، حدیثی
……….رازی هویدا کن
به آغازِ تندرستِ خویش
دوستم می‏گوید اگر ده تا مداد رنگی در جیب بغلت داشته باشی و یکی را بیاوری بیرون یک مداد از جمع مدادها را بیرون آورده‏ای. مدادهای رنگی مجموعه هستند. شما بیمارها مجموعه هستید…
از اتاق بغل، دکترها و پرستارها رفته بودند. بیمار بی صدا شده بود. صدای بستن زیپی ممتد نشان می‏داد ساختار بیمارستان مانده اما یکی از بیمارهای مجموعه‏ی بیمارها نتوانسته بود بماند. شعر من در من گریه شد:
درد من نشسته در جانم
درد تو نشسته بر روانم
دکتر که بیاید
……..کدام را دوا می‏کند؟‏




VIDEO

************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** *************

TAG CLOUD

Activate the Wp-cumulus plugin to see the flash tag clouds!

There is something about me..

    Activate the Flickrss plugin to see the image thumbnails!