Abdol Ghader Balouch – عبدالقادر بلوچ

Official blog of Abdol Ghader Balouch

حق طبابت

Posted by balouch On October - 11 - 2009

دنبال اتاق خالی می‏گشتم. آگهی را که دیدم، باورم نشد:« اتاقی مبله نزدیک داگلاس کالج در کوکیتلام ماهی دویست دلار». و تازه این مبلغ هزینه کیبل و برق را هم شامل می‏شد! وقتی تلفن کردم صاحبخانه که انگلیسی را با ته لهجه چینی حرف می‏زد برای روز بعد به من وقت داد.

وقتی به دیدن آپارتمان رفتم شک کردم که کسی قصد دارد سربسرم بگذارد. ساختمان درست پشت کتابخانه، کنار استخر عمومی و روبروی لافارج پارک بود. آقای جونز همانطور که گفته بود، سر ساعت در پارکینگ ساختمان حاضر شد. از هنگ کنگی‏هایی بود که سالهاست در کانادا زندگی می‏کنند. دو اتاق دیگر را یک دانشجو اجاره کرده بود. ساختمانی نوساز با منظره‏ای استثنایی. همانطور که عادتم هست با آقای جونز بی پرده حرف زدم:
– آقای جونز شما هم می‏دانید که حداقل کرایه چنین اتاقی با این موقعیت محل و آدرس پانصد دلاره، تازه بدون هزینه برق و کیبل. واقعاً جریان چیه؟
آقای جونز گفت: درست حدس زدی کرایه اطراف اینجا بین شیشصد تا هفتصدد و پنجاه دلاره. این در واقع یک حراج واقعی و استثنائیه. دلیلش مشکلیه که «دنیس» داره. پدر و مادرش اینجا رو دربست برا اون کرایه کردن. کمی اختلال روحی داره. البته هیچوقت تنها نیست. پدر و مادرش با اینکه از هم جدا شدن نوبتی ازش مراقبت می‏کنن.
پرسیم اگر آنها اینجا را دربست کرایه کرده‏اند او چطور می‏خواهد این اتاق را کرایه بدهد؟ گفت: عقیده پدر و مادر دنیسه. انگار دکتر بهشون گفته کسی غیر اونا هم دور و بر دنیس باشه خوبه.
بعد سرش را نزدیکتر آورد و آهسته گفت: دانشجویه. هیچ خطری نداره. گاهی حالش خراب میشه، همین. کاری هم نمیکنه. میمونه تو اتاق خودش و فقط گریه میکنه.
با توجه به شرایط بد مالی‏ام برای من فرصتی عالی بود. به آقای جونز گفتم:
– ولی من قرار دادی امضاء نمیکنم. اگر هم لازم شد بدون اطلاع قبلی خواهم رفت.
او پذیرفت اما از من فتوکپی تصدیق رانندگی‏ام را گرفت. به نظر من دنیس پسر کاملاً عادی‏ای است. پدر و مادرش را که یک کلمه انگلیسی نمی‏دانند بارها ملاقات کرده‏ام و با ایماء و اشاره کلی با هم حرف زده‏ایم. در این مدت دنیس هیچ رفتاری که نشان بدهد دچار اختلالات روحی است از خودش نشان نداده. در واقع رفتارهای من بیشتر از رفتارهای او غیرعادی است. یواش یواش به آنچه که صاحبخانه گفته بود شک می‏کردم که ناگهانی دنیس از خورد و خوراک افتاد و کارش شد گریه کردن. دکتری که به زبان خود آنها صحبت می‏کرد مرتب به دیدنش می‏آمد. پدر و مادرش هم نمی‏توانستند برایم توضیح دهند. دنیس هم حاضر نبود کسی را ببیند. بعدها متوجه شدم پدر و مادرش نمی‏گذارند او ارتباط برقرار کند. نیمه شبی که مادر دنیس خواب رفته بود او به اتاق من آمد. ریشش کاملاً بلند و به شدت ضعیف شده بود. از دیدنش خوشحال شدم. تا حالش را پرسیدم زد زیر گریه. چنان با دل پر گریه می‏کرد و به هق هق افتاده بود انگار پدر و مادرش با هم مرده بودند. نمی‏دانستم چکار کنم. مجبور شدم خیلی عادی برخورد کنم. چندتا فحش آبدار نثارش کردم و گفتم یک ماه آزگاره داری گریه می‏کنی. دکتر فلان فلان شده‏ات هم به خاطر حفظ اسرار مریض به من جوابی نمیده. پدر و مادر گور به گور شده‏ات هم که زبان بلد نیستن. توی خر دیوانه هم زنجیری شدی و آدم نمی‏پذیری. حالا منم دسته بز نپخته میدم خدمتت. بر پدر و مادرت لعنت آخه بگو چه مرگته! با تعجب نگاهم کرد و گفت:
– واقعاً از شماها تعجب می‏کنم. شما از مرگ خدا خبر نشدین؟!
با تعجب پرسیدم:
-چی؟
بغضش ترکید و گفت:
– یکماهه که خدا مرده و هیچکس ککش نمی‏گزه.
همانطور که یک ریز او را بسته بودم به فحش دستش را گرفتم و از پنجره چند نفر بی‏خانمانی را که مثل هر شب در پارک جمع بودند نشانش دادم و پرسیدم:
– قبل از وفات خدا اونا اونجا بودن یا نه؟
ساکت شد. نگاهی به آنها انداخت و گفت:
-بعله
پرسیدم:
– هنوز هم سرجاشون هستن یا نه؟
با کمی مکث جواب مثبت داد. دستش را گرفتم بردم در اتاق و در حالیکه بیرونش می‏کردم گفتم:
– اون خبرنگاری که به تو گزارش داده. اشتباه کرده. خدا صحیح و سالمه. اگه مرده بود چیزی عوض می‏شد.
حالا یک سالی هست دنیس حالش خوب شده. کرایه مرا پدر و مادر او می‏دهند. من درخواست و ادعایی نکردم. خود آنها معتقدند من دنیس را بهتر از دکتر معالجه کرده‏ام.


مشکل آقای میم

Posted by balouch On October - 10 - 2009

بعد از عمل جراحی آقای «میم» همه را لخت می‏بیند. اولین بار که در اتاق سی.سی.یو چشمانش را باز کرد بلافاصله دوباره آنها رابست. آنقدر فکر کرد تا یادش آمد که دکتر گفته بود ممکن است بمیرد. درجا چشمانش را باز کرد اما وقتی که دوباره همه را لخت دید چشمهایش همانطور خیره ماند و از ترس ضربان قلبش آنقدر بالا رفت که همه پرستارها به طرفش دویدند. دکتر کشیک شخصاً به او شوک الکتریکی داد. آقای «میم» بر اثر شوک تکانی خورد. مژه‏هایش را به هم زد و با خود اندیشید: اگر مرده‏ام پس این بوی دوا و اینهمه دستگاه و سرم چیه؟ و وقتی دوباره توجهش رفت به لختی همه، ناخودآگاه از پرستاری که نبضش را در دست داشت پرسید:
– من مرده‏ام؟
پرستار بدون آنکه بداند آقای «میم» دارد او را لخت می‏بیند لبخندی زد و گفت:
– نه اما خیلی نزدیک بود.
آقای «میم» چشمهایش را دوباره بست و فقط به حرفها گوش داد. از آن زمان برای آقای «میم» هیچ چیز عادی نیست. حتی تا همین امروز که او کناررودخانه نشسته و به مرد لختی نگاه می‏کند که دارد از آب گل‏آلود ماهی می‏گیرد.
آقای «میم» حالا تنهاست. مشکل او مشکل بزرگی است. به هر کس بگوید که او را لخت می‏بیند اول او آقای «میم» را به دیوانگی محکوم می‏کند. وقتی آقای «میم» خونسرد و آرام ثابت کرد که درست می‏گوید آنوقت همه از او فرار می‏کنند. به خیلی‏ها نمی‏شود که آدم نگوید آنها را لخت می‏بیند. آدم را مجبور می‏کنند. آقای «میم» برای آنکه ریش خودش را از دست آنها در بیاورد به آنها می‏گوید. اما باز هم همان اتفاق می‏افتد.حالا آقای «میم» به دنبال دکتری می‏گردد که بتواند روی مردمک چشمهای او لباس نقاشی کند.


یک خیلی بین موجود و تنهایی

Posted by balouch On October - 5 - 2009

ده روز قبل مرد قرارداد کرایه خانه را برای سر برج امضاء کرده بود. حالا بعد ده روز دفعه دوم که به مدیر ساختمان زنگ زد او با عذر خواهی گفت ساعت هفت شب خانه آماده تحویل است. مدیر ساختمان مشخص کرد که برای این بهم ریختگی از شرمندگی مرد بیرون خواهد آمد. مرد که از یازده صبح هتل را تحویل داده بود در خیابانها می‏چرخید. درست است که پیاده نبود اما ماشینش هم که رویزرویس نبود با آن ابوتیاره در این باد و بوران چه لطفی داشت گشتن. با خودش می‏گفت:
– ده شب هتل خوابیدم. تا ساعت هفت هم روش!
حالا همان ساعت هفت است. مدیر ساختمان از جلو و او از عقب پله‏ها را بالا می‏روند. مدیر، یک نفس، مستأجر قبلی را برای این تأخیر سرزنش و مرتب عذر خواهی می‏کند. مرد با خودش می‏اندیشد که اگر مدیر فقط کلیدها را می‏داد و می‏رفت بهتر بود.
در خانه هیچ چیز نیست. مرد سه چهار نایلون مواد غذایی را که خریده داخل یخچال می‏گذارد. تا مدیر ساختمان حرفهایش تمام می‏شود ساعت هم از هشت می‏گذرد. صدای باد و باران را به راحتی می‏شود شنید. مدیر ساختمان به طرف تنها صندلی‏ای که در خانه مانده می‏رود. آنرا برمی‏دارد و قصد می‏کند که خارج بشود. مرد از مدیر ساختمان ‏می‏خواهد، صندلی را تا فردا که وسایل خواهد خرید بگذارد. مدیر به صندلی رنگ و رو رفته نگاهی می‏اندازد و می‏گوید:
– اصلاً بماند همینجا. فردا هم نمی‏برمش.
بینشان تعارف بیهوده رد و بدل می‏شود و هر دو به خنده می‏افتند. در سکوتی که برقرار می‏شود احتمالاً هر دو به این می‏اندیشیند که بود و نبود آن صندلی در خانه خالی چه فرقی دارد. مرد می‏گوید:
– همین که خانه خالی خالی نباشد…
و مدیر ساختمان دوبار «البته» را تکرار می‏کند و می‏رود. مرد صندلی را از جایی که مدیر ساختمان گذاشته برمی‏دارد و آن را کمی آنطرفتر می‏گذارد. حالا در و دیوار را برانداز می‏کند. باد زوزه می‏کشد و قطرات باران به پنجره کوبیده می‏شوند. مرد که چشمش از شیشه پنجره به سیاهی شب افتاده به پرده‏های زیبایی فکر می‏کند که برای آنجا خواهد خرید. با خودش تکرار می‏کند:
– درستش خواهم کرد. بعد با گامهای کشیده می‏رود جلوی در ورودی می‏ایستد و نشیمن خانه را برانداز می‏کند. به نظرش می‏رسد مبلی را که همانروز در یک مبل فروشی دیده انتخاب مناسبی است. حالا فکر می‏کند حق با فروشنده بود. تابلو را هم با مبل بخرد کلاً آنطرف خانه تکمیل می‏شود. یکی دو خمیازه خستگی را در او بیدار می‏کند. کفشهایش را در می‏آورد و وارد خانه می‏شود. به خودش می‏گوید:
– بفرمایید
جایی وسط اتاق دراز می‏کشد. عجب سکوتی. از هر طرف که نگاهش می‏گذرد صندلی را می‏بیند. با خود می‏اندیشد که درخواستش برای صندلی بیهوده بوده. همانطور که به صندلی خیره شده حس می‏کند بین او و صندلی تشابهی هست. صندلی هم تنهاست همانقدر که خود او تنهاست. صندلی رنگ و رو رفته و کهنه است. عمر خودش هم از نیمه گذشته. جاهایی از صندلی پاره شده به خودش که می‏اندیشد قاه قاه می‏خندد. صدایش در خانه خالی می‏پیچد. با خودش می‏اندیشد:
– نکند من دیوانه شده‏ام!
بلند می‏شود. باز هم صندلی را می‏بیند. چرا صاحبش همه چیز را برده صندلی را گذاشته؟ باز به خودش فکر می‏کند. همه چیز رفته فقط خودش مانده. بلند می‏شود با صدای بلند می‏گوید این مسخره است. صندلی را برمی‏دارد با گامهای بلند تا آشپزخانه می‏رود و آنرا آنجا می‏گذارد. یادش می‏آید که باید برای آشپزخانه و وسایلش لیستی تهیه کند، اما همزمان خستگی هم به سراغش می‏آید. بی هوا روی صندلی می نشیند، اما هنوز ننشسته بلند می‏شود. دلش نمی‏آید روی صندلی بنشیند. صندلی تنها همراه اوست. در آنصورت نباید آنرا اینجا کنج آشپزخانه رها کند. دوباره آنرا برمی‏دارد می‏برد می‏گذارد سرجایش و کنارش دراز می‏کشد. نور چراغ مستقیم در چشمان اوست. صندلی را می‏کشد جلو و زیر آن می‏خوابد. حالا زیر صندلی را می‏بیند. آنجا کسی با ماژیک نوشته: انسان موجود تنهایی است. با خودش فکر می‏کند چرا باید کسی آنرا آنجا نوشته باشد؟ همین جمله او را می‏برد به سالها قبل. به کودکی. به پدر و مادر، کوچه و خیابان و دوست و مدرسه. نگران امتحانات. منتظر نتایج. پشت کنکور. دانشگاه. ازدواج. تظاهرات. انقلاب، بچه، آوارگی، اختلاف، جدایی و باز چشمش به نوشته می‏افتد و به خانه‏ی خالی و تنهایی برمی‏گردد. همانطور که دراز کشیده خودکار را از جیبش در می‏آورد در جمله زیر صندلی بین موجود و تنهایی ابروباز می‏کند و می‏نویسد:
– خیلی


کشف مارک

Posted by balouch On October - 2 - 2009

مارک یک نوع حشره کش کشف کرده که وقتی اونو به دوست دخترش اسپری می‏کنه دوست دخترش نامریی می‏شه!
این را بلندا که طبقه بالای ما زندگی می‏کند می‏گفت. بی مقدمه هم نگفت. ساختمان ما سه طبقه بود و مارک پایین زندگی می‏کرد. ساختمان چون چوبی بود هر وقت مارک پات می‏کشید من که طبقه دوم و بالای او زندگی می‏کردم باید در و پنجره‏های آپارتمانم را باز می‏کردم. دیشب داد و بیدادهای مارک با دوست دخترش و پرت شدن دو سه ظرف چینی و شکسته شدنشان باعث شد بلندا بیاید به آپارتمان من. گرچه بلندا یک مدت دوست دختر مارک بود اما حالا مثل من تنها بود . دعوت قهوه‏ام را پذیرفت. وقتی در بالکنی داشتیم سیگار می‏کشیدیم از بالا دیدیم که مارک آمد بیرون و ماشینش را روشن کرد. بلندا گفت:
– داره می‏ره ال.سی.دی بخره.
با تعجب و اعتراض گفتم:
– نه. فکر نمی‏کنم اونقدر داغون باشه…
حرفمو قطع کرد و گفت:
– مثل اینکه من باش زندگی کردم. البته منم ال. سی . دی می‏خورم. نه، اونقدرا که میگن دیوونه نمیکنه…
من به بلندا گفتم هیچوقت دوست دختر جدید مارک رو ندیدم.
بلندا سرش رو جلو آورد و آهسته گفت:
– چون به مدیر ساختمون نگفته با هم زندگی میکنن. یارو بفهمه کرایه‏اشون میشه دوبرابر.
اینجا بود که بلندا جریان کشف بزرگ مارک رو گفت. پرسیدم:
– اون یه حشره‏کش مخصوصه؟
بلندا گفت:
– نه، از همین حشره‏کش‏های بازاری که سوسک و مورچه‏ها رو می‏کشه.
پرسیدم:
– تو دوست دخترش رو دیدی؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
– مث اینکه حواست به من نیست! گفتم که اونا هر وقت میان بیرون او دوست دخترش رو نامریی می‏کنه.
پرسیدم:
– تو تونستی با دوست دخترش حرف بزنی؟
گفت:
– آره! همین نیمساعت قبل با هم کریستال زدیم. خیلی با مزه‏اس وقتی ببینی یه سیگار تو هوا خودش بالا و پایین بره و دودش بره هوا! یا یه نفر که نیس حرف بزنه!
هنوز من و بلندا تو بالکنی داشتیم با هم حرف می‏زدیم که مارک برگشت. من دیدم که در عقب را باز کرد و منتظر ماند تا یک یک نفر پیاده بشود. بلندا گفت:
– دوست دخترشه!
گفتم من همیشه می‏بینم که او موقع رفتن و آمدن در عقب را باز می‏کند، اما چرایش را نمی‏دانستم.
بلندا سرش را به گوشم نزدیک کرد و آهسته گفت:
– دختره حامله است! برا همین صندلی جلو نمینشینه.
کمی بعد دوباره بوی شدید پات آپارتمان رو پر کرد. بلندا گفت:
– خوبه تو مجانی کیف می‏کنی!
من یادم آمد که همیشه بوی حشره کش برایم معمایی شده بود.
هنوز نیمساعتی نگذشته بود که یکهو صدای چند گلوله پی در پی باعث شد من و بلندا وحشت کنیم. بلافاصله صدای داد و بیداد و فحش گریه از آپارتمان مارک بلند شد.
بلندا گفت باید فوراً به پلیس زنگ بزنیم و به طرف تلفن دوید. من به سرعت تلفن را از دستش گرفتم. نمی‏خواستم دو ساعت جواب سئوال‏های عجیب و غریب پلیس را بدهم. به بلندا گفتم:
– بیا ببین بیرون ساختمان چه خبر شده.
همه همسایه‏ها بیرون ریخته بودند و هر کدام با تلفن دستی در حال صحبت کردن بود.
رو به بلندا گفتم:
– همه دارن به پلیس خبر میدن. ما بهتره بریم سری به مارک بزنیم.
بلندا به طرف در دوید و گفت:
– آخرش کار خودشو کرد. گفته بود هفتا گلوله خالی می‏کنه تو مخ دختره!
من به دنبال بلندا دویدم. او پله‏ها را دوتا یکی پایین رفت و با مشت و لگد می‏کوبید به در آپارتمان مارک. من هم رسیدم. بلندا داد ‏زد:
– مارک درو باز کن. من بلندا هستم.
مارک در را باز کرد و در حالی که داد می‏زد:
– تقصیرای خودشه! صدبار بهش گفتم با من جر و بحث نکن…
بعد های های زد زیر گریه و خودش را انداخت در آغوش بلندا.
پلیس‏ها هم رسیدند. مارک دستهایش را چسبانده بود به هم و در حالی که گریه می‏کرد به پلیس‏ها گفت:
– منو دستگیر کنین. من قاتلم. من اونو کشتم. اونجاست. تو اون اتاق…
خودش دوید. در اتاق خواب را باز کرد. بلندا نگاهی به داخل انداخت. جیغی کشید و بیهوش شد. من و پلیس‏ها که به تخت نگاه کردیم با تعجب به هم نگریستیم. روی تختخواب کسی نبود.


بادبادک گمشده

Posted by balouch On September - 16 - 2009

آقایی به آسمان نگاه می‏کرد. زن و مردی که از روبرو می‏آمدند ایستادند. کمی به آسمان نگاه کردند اما چیزی ندیدند. مرد قبلی هنوز به آسمان خیره بود. دوباره ابتدا مرد و بعد زن ایستادند و با دقت بیشتری به آسمان چشم دوختند. باز هم چیز خاصی ندیدند. مرد گفت:
– چیزی نیست.
زن که زودتر نگاهش را از آسمان گرفته بود به مردی که هنوز غرق نگاه کردن به آسمان بود اشاره کرد و پرسید:
– پس اون دیوونه شده؟
مرد که راه افتاده بود با دلخوری گفت:
– خودت هم که چشم داری! چیزی بود؟
زن در حالی که آهسته‏تر و خونسردتر گام بر می‏داشت شانه‏هایش را بالا انداخت و گفت:
– شاید بود!
مرد چیزی نگفت. زن و مرد با فاصله به مردی که به آسمان نگاه می‏کرد رسیدند و از او رد شدند. مرد چنان محو تماشا بود که کوچکترین توجهی به زن و مردی که از کنارش رد شدند نکرد. کمی دورتر زن ایستاد. برگشت و گفت:
– هنوز داره نگاه می‏کنه!
مرد هم ایستاد. دوباره و با توجه بیشتری به آسمان نگاه کرد. این دفعه واقعاً تا جاییکه می‏توانست همه جا را از نظر گذراند. آنقدر که حوصله زن سر رفت و گفت:
– مهم نیست، بریم.
مرد برگشت به مردی که هنوز به آسمان نگاه می‏کرد نگاه کرد و گفت:
– گردنش هم خشک نمیشه!
و بعد بدون آنکه منتظر جواب باشد ادامه داد:
– به نظر نمیاد دیوونه باشه.
زن در حالی که راه افتاد گفت:
– مهم نیست، بریم.
مرد گفت:
– نه! حالا دیگه برا من مسئله‏ای شده.
و به طرف مردی که به آسمان خیره بود رفت. زن هم دنبال او راه افتاد. مرد کنارِ مردِ چشم به آسمان دوخته ایستاد. کمی به آسمان نگاه کرد. زن هم این کار را کرد اما گفت:
– ما که چیزی نمی‏بینیم.
مرد اول گفت:
– چیز مهمی نیست. بادبادکی از دست کودکی رها شد. من تا جایی مواظبش بودم اماحالا گمش کردم.
زن گفت:
– ولی حالا کودکی این دور و برا نیست، رفته.
مرد اول گفت:
– بله! حالا بادبادک مسئله من شده.
مرد دوم همانطور که به آسمان خیره شده بود به مرد اول گفت:
– این، این چیزا سرش نمیشه!
مردها سر به هوا بودند. زن سرش را پایین انداخت و رفت.


نسل دلتنگ

Posted by balouch On September - 15 - 2009

پدرم قبر پدرش را گم کرده بود. برای من چندان مهم نبود، اما این برایم مهم بود که او نگران نباشد. برعکس، او از این قضیه سخت نگران بود. پیشانیش پر چروک می‏شد. دستش را می‏گذاشت جلوی دهانش و به یک نقطه خیره می‏شد. فقط گاهی، آهی می‏کشید. به او گفتم نباید نگران باشد ما به قبرستان خواهیم رفت و به هر قیمتی شده قبر پدرش را پیدا خواهیم کرد. پدر گفت قبر پدرش در قبرستان قدیمی بوده که سیل آنرا برده. از خشکسالی گفت و خست آسمان و پر دردی زمین. پدرم پای پیاده به دنبال پدرش دویده بود تا بیرون شهر. برای نماز در طلب باران. باران تا مردن پدرش نباریده بود. بعد مرگ پدرش چنان باریده بود که قبرستان را سیل برده بود.
قلم و کاغذی آوردم. قبرستانی در مسیر سیلی کشیدم. بعد نشانش دادم که وقتی سیل می‏آید فقط کوپه‏های روی قبرها را با خود می‏برد. قبرها و مرده‏ها سر جایشان می‏مانند. با ناباوری به کاغذ نگاهی انداخت. به رودخانه و کپه‏های خاکی که می‏برد خیره شد. چروکهای پیشانیش مثل قبرستانی که سیل برده بود صاف شد. به من نگاه کرد و خندید.
حالا فانوس به دست آن موقع شب من و او داشتیم به قبرستان قدیمی می‏رفتیم. او از جلو می‏رفت. باید هم می‏رفت. چراغ در دست او بود. من از عقب می‏دیدم که چراغ او دود می‏زند.

اما هر چه داد می‏زدم باد صدا را می‏برد. می‏خواستم به او بگویم زور باد همیشه به فانوس چربیده، اما به قبرستان رسیده بودیم. باد چراغ را هم خاموش کرد. نمی‏دانستم کجای قبرستان ایستاده‏ایم. کمی با پدر جر و بحثمان شد. او هم نمی‏دانست‏ کجای قبرستان ایستاده‏ایم. خفاشها می‏پریدند. سگ‏ها از نزدیک و دور پارس می‏کردند و صدای زوزه گرگ‏ها می‏آمد. من داد زدم: اینجا قبرستان پدر تست چطور نمیدانی کجایش ایستاده‏ایم؟ چهره پدر را نمی‏دیدم اما از سکوتش می‏دانستم نگران است. گاهی به چراغ بد و بیراه می‏گفت. گاهی به باد و گاهی به شانس بد خودش. من با صدای پشیمانی و دلجویی گفتم پدر به خانه برویم. صبح که بشود بهتر می‏شود هر قبری را پیدا کرد. پدر با صدای خستگی و امید گفت تو چراغ خاموش را بردار و برو من منتظر میمانم تا ماه بیرون بیاید. قبر پدرم را که پیدا کردم نشانی خواهم گذاشت و خواهم آمد.
از آن روز تا حالا هر صبح که بیدار می‏شوم نگاه می‏کنم. پدرم هنوز نیامده. من دلتنگ و نگران پدرم هستم.


نیمکت مرحوم جیمی

Posted by balouch On September - 14 - 2009

لافارچ پارک در کوکیتلام* درست روبروی داگلاس کالج است. کنار پارک یک دریاچه مصنوعی به شکل مثلث قرار دارد. البته طراح آنقدر هم بی سلیقه نبوده که زوایای شکل مثلثی دریاچه را نوک تیز کند. برعکس چنان انحناء دارند که فقط آدم فضولی مثل من متوجه سه‏گوش بودن دریاچه می‏شود. اصلاً بی‏خود از شکل این دریاچه شروع کردم. شکل ربطی به قضیه ندارد. من غروب‏ها اکثراً برای قدم زدن به این پارک می‏روم. درخت‏های سر به فلک کشیده در عرض دو ضلع دریاچه، گستردگی آسمان، تصاویر افتاده در آب و مرغابی‏هایی که با عجله می‏خواهند شامشان را قبل از تاریکی تکمیل کنند، برای تخیل دنیایی می‏سازند. کنار ضلع سوم راه آسفالته‏ای است برای دونده‏ها و کسانی که قدم می‏زنند. مشرف به همین راه وبه موازاتش بلندی‏ای است که زیر درخت‏های تک و توکش نیمکت‏هایی گذاشته شده. من مشتری یکی از همین نیمکت‏ها هستم. البته همه‏ی هفت، هشت، ده تا نیمکتی که به فاصله از هم قرار دارند در نقاطی با چشم‏انداز عالی گذاشته شده‏اند، ولی من سالهاست روی همین نیمکت می‏نشینم. پارک را مثل همه‏جا شهرداری ساخته اما پول نیمکت‏ها را آدم‏ها پرداخته‏اند. هر کس نیمکت را برای عزیز رفته‏ای خریده. روی هر نیمکت پلاک زیبای مستطیلی‏ای است که اسم شخص و تاریخ تولد و وفاتش نوشته شده. کسی که نیمکت را سفارش داده جمله‏ای هم خطاب به شخص رفته نوشته. نیمکت من برای آقای جیمی براووس تهیه شده. او سال هزار و نهصد و چهل وهشت به دنیا آمده و سال هزار و نهصد و نود و هشت در گذشته. من این چند سال اصلاً توجهی به مرحوم جیمی براووس نکردم. فقط روی نیمکتش نشستم و پشتم را به پلاکی که روی نیمکت بود گذاشتم و غرق تماشای منظره‏ی زیبایی شدم که روبرویم بود. همینجا متوجه شدم دریاچه به شکل مثلث است. همینجا غرق گستردگی آسمان شدم و ساعت‏ها دلتنگی و تنهایی‏ام را با آب‏ها و تصاویری که در آن افتاده بود تقسیم کردم. امروز احساس کردم خدابیامرز جیمی براووس کنارم نشسته. نگاهش کردم. برای اولین بار متوجه شدم چند سالی از من هم جوانتر بوده. شوکه شدم. ناخودآگاه خودم را به لبه‏ی نیمکت خزاندم تا پشتم به پلاکی که روی نیمکت بود نباشد. دلتنگ جیمی شدم. چه اتفاقی می‏توانسته افتاده باشد؟ چه کسی این نیمکت را به یاد او سفارش داده؟ پیغامی را که تهیه کننده نیمکت روی پلاک حک کرده بود خواندم: تو همیشه به یاد خواهی ماند.
به دریاچه خیره شدم. به گستردگی آسمان چشم دوختم. آهسته که کسی متوجه نشود صحبت می‏کنم خطاب به شادروان جیمی گفتم:
آدم خوشبختی هستی. ما را در زمان حیات‏امان فراموش کرده‏اند.

_________________

*شهری است در استان برتیش کلمبیا کانادا


راننده تاکسی کانادایی

Posted by balouch On August - 29 - 2009

باید حتماً به وست برادوی می‌رفتیم. پول اتوبوس شهری برای من و خانم سه زونه بود یعنی می‌شد9 دلار. برای دختر و پسرم، چهار و نیم دلار که با هم می‌شد سیزده و نیم دلار که سر راست بگیر پونزده دلار. فکر کردم اگر هم یک دلار انعام به راننده تاکسی بدهیم بیشتر از این نخواهد شد. خانم استدلال را پذیرفت. به محض اینکه توی تاکسی نشستیم و راننده تاکسی‏متر رازد، دو دلار و جهل سنت افتاد! نرسیده به چهار راه خیابان خودمان که می‌پیچید توی خیابان جانسون، بالا رفتن ده سنت ده سنت تاکسی‏متر شروع شد. تا وست برادوی من سه راه بلد بودم. یکی مسیر اتوبوس شهری. یکی بزرگراه شماره یک و یکی هم کمربندی برونت که به خاطر رد شدن از بغل اقیانوس ما اسمشو گذاشته بودیم خط کناره. تاکسی وسطای خیابان سنت جان پیچید توی یک فرعی و بعد مسیرها و خیابانهایی را رفت که تا آن زمان ندیده بودم. یک کانادایی سر حال و سر دماغ. مرتب سعی داشت ما رو به حرف بکشه اما تلق تلق بالا رفتن ده سنت، ده شنتِ کرایه حواسی برای من نگذاشته بود. اگر کرایه از سی و پنج دلار تجاوز می‌کرد باید پیاده می‌شدیم. تمام دارایی من پنجاه دلار بود. باید فکر برگشتن و خوراک هم بودم. راننده اول از خوبی هوا شروع کرد. وقتی دید هوا زیاد مسئله‌ی ما نیست بحث را کشید به بازی هاکی شب قبل. رک گفتم که ما با فوتبال حال می‌کنیم. پسرم یکهو گفت:
پدر این یارو از جاهای عوضی می‌ره. خانمم انگار منتظر فرصت بود گفت: هنوز هیج جا نرسیده شده هشت دلار و هفتاد و پنج سنت. پسرم که می‌فهمید انگلیسی حرف زدن برایم سخته گفت: من بهش می‌گم که داره تقلب می‌کنه و ما بهش پول نمی‌دیم و به پلیس زنگ می‌زنیم. راننده که می‌دید خانوادگی حرف می‌زنیم ساکت شده بود و گاهی روی صفحه‌ی کامپیوتری که بغل تاکسی‏متر بود دکمه‌هایی را فشار می‌داد. خانمم گفت: وقتی داری می‌بینی که دزدی می‌کنه رو دروایستی معنی نداره. روت نمیشه حد اقل تا دیر نشده پیاده بشیم.
تاکسی از جاهای بسیار خلوت و پر پیچ و خم که دو طرف آن را درختان سر به فلک کشیده پوشانده بود به سرعت جلو می‌رفت. برایم شکی نمانده بود که کلاهبرداری حرفه‌ای بود. با صدای بلند به پسرم گفتم احتمالاً احتیاج داره. پنج دلار اضافه مهم نیست. با اینکه تقلبه ولی مهم نیست. واژه‌های «احتیاج»، «پنج دلار اضافه» و «تقلب» رو عمداً به انگلیسی توی حرفای فارسی‌ام قاطی کردم و موقع ادا کردنشان کمی خودم را به طرف راننده خم می‌کردم تا حتماً بشنود.
راننده که از توی آینه نگاهش با نگاهم گره خورده بود با انگلیسی غلیظی پرسید: مشکلی هست آقا؟
گفتم:
فکر می‌کنی تا مقصد چقدر بشه؟ و به تاکسی‏متر اشاره کردم.
خندید و گفت:
چند صد دلاری!
با لحنی معنی دار گفتم: همینطوری به نظر می‌رسه!
نگاهی به تاکسی‏متر کرد وگفت: بد نیست! تا حالا شده دوازده دلار و بیست و پنج سنت!!
خانمم خطاب به من گفت: بهش بگو تا اونجا برسیم سر از دویست دلار هم در میاره.
پسرم گفت: پدر بهش بگم ترمز بگیره؟ داره تقلب می‌کنه.
مرد رادیو را روشن کرد و خودش شروع کرد آهنگ: نگران نباش. شاد باش، باب مارلی را زمزمه کردن. او با مهارت زیاد از کوچه‌ای تنگ وارد شد و از خیابانی فراخ سر در آورد. خیابان وست برادوی بود. درست چهار راه بعد ساختمانی بود که باید پیاده می‌شدیم. کیلومتر چهارده دلار و بیست سنت را نشان می‌داد. پیاده شدیم پنجاه دلاری را دادم و گفتم لطفاً سر راست پانزده دلار حسابش کن. گفت: امروز روز مجانی است کرایه نمی گیرم. در یک صدم ثانیه حافظه‌ام را گشتم. روز تاریخی بخصوصی به ذهنم نرسید. شک کرده بودم. در کانادا رسومات زیادی هست ولی روز مجانی تاکسی نشنیده بودم. راننده تاکسی گفت: تعجب می‌کنم تا حالا از روز تاکسی مجانی نشنیده بودی؟
می‌خواستم مطمئن شوم که همه‌ی کمپانی‌های تاکسی در آن روز مجانی هستند تا برگشتن بیخود سراغ اتوبوس‏ها نرویم. راننده زد زیر خنده و به فارسی دری گفت شوخی می‌کند ولی کرایه را میهمان او هستیم. خانمم بدون خداحافظی دست دخترم را گرفت و رفت. من مرتب احوالپرسی می‌کردم و اصرار داشتم همه‌ی پنجاه دلار را بردارد. اما مرد افغانستانی امتناع کرد و گفت: به امان خدا

و بعد گاز داد و رفت. پسرم رو به تاکسی‌ای که دور می‌شد دست تکان می‌داد و تکرار می‌کرد: ساری آقای راننده.


ما همسایه مستر گاوین بودیم

Posted by balouch On August - 27 - 2009

گاوین با اینکه حداقل شصت سال را داشت همیشه سرحال بود. گاهی از درد قفسه سینه می‏نالید اما جان معتقد بود کلک می‏زند. خانه یک اتاق خوابه کنار پله‏ها مال او بود. ما می‏دانستیم برقش را دو ماهی بود قطع کرده بودند. دِبرا، همسایه بغلی من که در مشروب فروشی کار می‏کرد می‏گفت:
-اگر سمیرانف را بشکه‏ای می‏فروختن گاوین حتماً هفته‏ای دو سه بشکه می‏خرید.
جان روبروی ما زندگی می‏کرد و دیو روبروی خانه دبرا. داخل آن مجموعه کنار خانه گاوین دوسه تا خانواده چینی و فیلیپینی بودند که به قول گاوین با خودشان هم قهر بودند.
من و جان و دیو و دبرا که بعد از ظهرها برای کشیدن سیگار به حیاط خانه می‏آمدیم، از پشت نرده‏ها گاهی نیمساعت روده‏درازی می‏کردیم. گاوین اگر خانه بود با شنیدن صدای ما می‏آمد بیرون و برای گرفتن یک نخ سیگار یا حتی چند پک ساده، خراب یکی از ما می‏شد. هر وقت نبود سوژه‏ای می‏شد برای غیبت کردن. دبرا گفت:
– اونقدر ودکا می‏خره که همین روزاست معده‏اش سوراخ بشه.
جان غرید که:
-اونوقت به بهانه فرستادن برا بچه‏اش صد دلار از من قرض گرفته.
دیو با عصبانیت گفت:
– شصت دلار هم از من گرفت که بره اونو ببینه.
دبرا گفت: گاوین شب و روز تلپ کازینوست. شما چطوری به اون پول قرض دادین؟
جان گفت:
-نه. تا دو روز دیگه اگه پولو نده بنا شده تلویزیونشو من ببرم.
بعد رو کرد به من و گفت:
– تلویزیونش از این جدیداست.
و بعد با دست نشون داد که خیلی بزرگه.
دیو سیگارش رو رو نرده‏ها خاموش کرد. یک فحش به مادر گاوین داد و به جان گفت:
-پس شریکیم! چون به منم همین قولو داده.
چهار روزی بود که گاوین غیبش زده بود. اصلاً بحث از همینجا شروع شد. دبرا گفت:
-زده به چاک پس فردا کرایه هم نده.
جان و دیو داشتند صحبت می‏کردند که از در حیاط گاوین که خراب بود بروند و تلویزیونش را بیاورند.
دبرا از من پرسید ترو تیغ نزده؟
گفتم:
– پنج شیش روز قبل سینه‏اش درد می‏کرد ازم خواست برسونمش بیمارستان اونجا سی دلاری خواست. دادم.
دبرا و جان و دیو قاه قاه زدند زیر خنده. دیو گفت:
-پس به بهانه مریضی ترتیب ترو هم داده.
همسایه چینی آنطرف گاوین بر خلاف همیشه برو بیایی راه انداخته بود و با همسایه فیلیپینی‏اش چیزهایی می‏گفت و به خانه گاوین اشاره می‏کرد. جان گفت:
-دارن غیبت گاوین رو می‏کنن.
-دیو گفت:
-احتمالاً اونارم دوشیده.
دبرا زد زیر خنده و گفت:
-شرکای تلویزیون دارن زیاد می‏شن.
یکهو صدای آژیرهای پلیس و آتش نشانی محله را پر کرد.
من و دبرا و جان و دیو جزو اولین نفرها بودیم که خودمان را به نرده‏های خانه گاوین رسانده و به پله‏ها که منتهی
می‏شد به خیابان خیره شدیم.
ماشینهای پلیس پارک می‏کردند که آتش نشانی و آمبولانس هم رسیدند.
اولین اکیپ پلیس از پله‏ها بالا آمدند و با کمال تعجب به طرف خانه گاوین رفتند.
دبرا که کنار من ایستاده بود آهسته گفت:
-گاهی وقتها دزدی هم می‏کنه.
پلیس‏ها با مشت لگد دیوانه‏وار می‏کوبیدند به در خانه گاوین و از او می‏خواستند در را باز کند.
دو نفر ازمأموران آتش نشانی که پریده بودند داخل حیاط. درِ داخل حیاط را که ما مطمئن بودیم به خاطر خرابی باز هست، فشار دادند. وقتی دیدند در باز هست طوری که پلیس‏ها بشنوند داد زدند:
– در عقب بازه!
یکی از آنها سرش را برد داخل و فریاد زد:
-مستر گاوین…
اما بلافاصله سرش را بیرون آورد و شروع کرد عق زدن.
نیم ساعتی طول کشید تا مأمورین اورژانس جنازه آقای گاوین را به آمبولانس منتقل کردند.


ترس

Posted by balouch On August - 25 - 2009

کنارخانه ما قبرستانی است. مدتیست آنجا پاتوق من شده. یادم نیست چطور شد که پایم به قبرستان باز شد. اما حالا هر روز به انجا می‌روم.
چند روزپیش کارعجیبی کردم. کنار یکی از قبرها قبری حاضر و آماده بود. هوس کردم بروم آن تو دراز بکشم تعجب می‌کردم. پیشترها تا اسم قبرستان را می‌آوردند می‌گفتند:
به دوراز جان، به دور از آبادی.
حالا را باش که آدم وسوسه می‌شود در یکی از آنها دراز بکشد!
دوروبرم را نگاه کردم. خبری نبود. آهسته پریدم داخل قبرو دراز کشیدم.
یکهو انگار که آن پایین پنجره‌ای باشد داخل قبر بغل را دیدم. پیرمردی آرام برای خودش دراز کشیده بود. پیرمرد برگشت نگاهی به من کرد. انگارمرا می‌شناخت پرسید: آمدی؟
باور کنید یک سر سوزن ضربان قلبم عوض نشد که هیچ، بنظرم خیلی هم عادی آمد. پیرمرد خیلی آرام داشت مردنش را می‌کرد. توی کارش وارد شده بود. پرسیدم حوصله‌ات سر نمی‌رود؟ خندید وگفت: نه جانم من سخت در حال تحقیقم! حتی فرصت نمی‌کنم با همسایه‌ها صحبتی بکنم.
حالانوبت خندیدن من شده بود. خنده‌ای دیوانه‌وار که کنترلش برایم مشکل بود. فکر کردم اگر از آنجا بیرون نروم خنده مرا خواهد کشت. در عمرم چنان از ته دل نخندیده بودم. حیفم آمد که چنان پیرمرد با مزه‌ای مرده باشد.
بدون خداحافظی وبا چالاکی بیرون آمدم. وحشت وجودم را فراگرفت. غروب شده بود. زمان به سرعت گذشته بود. با عجله خودم را به خانه رساندم. بچه‏ها جلوی تلویزیون مسخ شده بودند. حتی نگاهی نکردند که ببینند چه کسی وارد خانه شد. روی میز پاکت مک دونالد افتاده بود. خانم نگاهی کرد و بعد دوباره مشغول شستن ظرفها شد.
دخترم هنوز سر کار بود. پسر بزرگم روی کامپیوترمشغول بازی بود. اشتها نداشتم. به رختخواب رفتم.
ساعت ده صبح روز بعد بود که بیدار شدم. همه رفته بودند. گرسنه نبودم. خیلی دلم اشتهای حرف زدن داشت. تا شب که دوباره همه از سر کار و مدرسه برمی‌گشتند وقت بود.
توی راه متوجه شدم که مثل مسخ شده‌ها بطرف قبرستان می‌رفتم. نگران شدم. این چه علاقه‌ای است که در من افتاده!
قبرهنوز خالی بود. داخلش پریدم و دراز کشیدم. پیر مرد سرحال توی قبرش نشسته بود. بدون اینکه بمن نگاه کند پرسید: کجا بودی؟
محکم و بلند جواب دادم: خانه‌ام.
ازتمام قبرها صدای شلیک خنده بلند شد. پیرمرد داشت ازخنده ریسه می‌رفت. با عصبانیت پرسیدم: به چه می‌خندی؟
درجا خنده‌اش را قطع کرد و گفت: به تو… واقعا وضع خنده‌داری داری. حضرتعالی مدتهاست که مرده‌ای اما هنوزهم خبر نداری. و باز شروع کرد به خندیدن…هوا داشت تاریک می‌شد. من می‌ترسیدم که به خانه‌ام برگردم.


داستانی مشترک

Posted by balouch On August - 24 - 2009

در این داستان من به تنهایی سراغ قهرمان داستان نخواهم رفت. با هم و یواش یواش به سراغش می‏رویم. مواظب باشید ممکن است من بر اثر عادت یکهو وسط همین کاغذ دار و طناب و اعدام یا شلاق و تعزیر راه بیندازم حتماً به من گوشزد کنید چون در این داستان بنانیست کسی بمیرد یا سرطان بگیرد یا زانوی غم در بغل بگیرد. به خود قهرمان داستان هم اگر خواست گریه و زاری راه بیندازد بی محلی کنید. فقط بر اثر عادت این کار را می‏کند.
قهرمان داستان در مرکز شهر ونکوور در یک آپارتمان زیبا زندگی می‏کند. حالا ساعت هفت بعد از ظهر است. همینطوری که منتظرش هستیم سوت بزنید. سوت زدن داستان را شادتر می‏کند. نگران نباشید یواش یواش سر و کله‏اش پیدا می‏شود. ببینید! آنجاست. تیپش را نگاه کنید:
شلوارک و پبراهن “تامی” و کلاه بیسبالی!
نترسید! حواسش به قدری پرت است که ما را نخواهد دید. می‏رود داخل آن قهوه خانه. این کار آخر هفته‏های اوست. اُ امروز کلی ول‏خرجی کرد! کیکِ هویج!
بیایید برویم سراغش. اصلاً نگران نباشید من با او طرف می‏شوم. بیایید دنبال من.

– سلام آقا
– ؟
– اِهه. من نویسنده هستم!
– به عجب سعادتی. آقا شما رو به خدا کمی از بدبختیهای ما بنویسین!
چه بدبختی‏ای جناب؟ شما مگر حالا توی یکی از بزرگترین شهرهای جهان که در یکی از زیباترین استانهای دنیا واقع شده توی یک قهوه خانه‏ی شیک در حال میل کردن کیک و قهوه نیستید؟
– ای ی ی ی آقا از دلِ بنده که خبر نیستین!
– آقا! دل و بگذارین کنار جواب من و بدین!
– دِ مشکل همینجاست دیگه! دل و نمیشه گذاشت کنار.
– عجب پس دلِ سرکار سوار جنابعالیست؟
– یعنی چه؟ این همه کشت و کشتار و خون و خون ریزی و تجاوز…
– ببخشین شما جزو چه حزب و گروهی هستین؟
– اُ نه نه نه، اشتباه نکنین من جزو هیچ حزب و گروه و دسته‏ای نیستم. اصلاً از همون کوچکیها از اینطور ادا بازیها بدم میومد.
– پس به شما چی که کی کی رو میکشه.
– بعله؟! یعنی عکس‏العمل نشون دادن در مقابل ظلم و جور و ستم لازمه‏اش اینه که آدم جزو چریکهای…
– نه جانم. نه. لازمه‏اش اینه که اون عکس‏العمل و بری هونجایی که ظلم و جور و ستم میشه نشون بدی. اینجا عجالتاً کیک و قهوه‏ای رو که پولش و دادی میل کن.
– قاه قاه قاه. اینا کیا هستن؟
– اینا خواننده‏های من هستن. حواست باشه که با هزار بدبختی تا اینجا با من اومدن. منتظر بهانه هستن. فراریشون ندی ها!
– شما بهش چیزی بگین! من سه نفر از افراد خونواده مو از دست دادم. دنیا داره غارت میشه. آدم داره توی یه زندون بزرگ خفه میشه…
– آقا، آقا! اینا دیگه حالشون از این حرفا به هم می‏خوره. حوصله‏ی اینطور چیزارو ندارن. بسه دیگه! چقدر شرح بدیم که چطوری میگیرن، چطوری شکنجه میدن، چطوری میکشن؟ خیلی دلخورید برید یک کاری بکنین.
– چه کاری؟ مگه به همین راحتیه؟
– نه خیلی سخته. خیلی خیلی خیلی سخته. ولی دلیل نمیشه چون اون سخته شما تن بدین به کار آسون و بیهوده.
– قاه قاه قاه اصلاً میدونی چیه من شک دارم که شما نویسنده باشین. شما مأمور دولتین! آره یک جاسوس کثیف و ضد مردم. این خواننده‏های تو هم یه مشت آدمای بی درد هستن!
خانمها! آقایان! بیایید برویم. من اجازه نمی‏دهم قهرمان داستان من و یا هر قهرمانی به خواننده‏های من توهین کند.
برویم از نم نم باران لذت ببریم. نگاه کنید به قهرمان داستان که چه چشم غره‏ای می‏رود به مردی که روی میزش نشست. بدش می‏آید. می‏خواهد تنها باشد. یکساعت همینجا همینطوری می‏نشیند. بعد می‏رود جنسها را از پشت ویترینها نگاه می‏کند. در همه‏ی مدت غصه می‏خورد. آخرش می‏رود می‏خوابد. صبح زود باید برود سرِ کار. قسط خانه دارد. قسط ماشین دارد. تازگیها سرویس کامل اتاق خواب هم خریده. می‏خواهد برای آخر هفته ها هم یک کار پیدا کند. پیش خودمان بماند آن کار را که پیدا کرد، قهوه خانه آمدنش هم تمام می‏شود.


عمق فاجعه

Posted by balouch On August - 23 - 2009

تقدیم به مصطفی که این داستان اوست و به تمام کسانی که سر و کارشان با حیواناتی است که حکومت در دست آنهاست.

اوایلی که در سلول می‌افتی هنوز هوش و حواست کار می‌کند و مشکل «جنسی» مسئله‌ای می‌شود، اما تجسم و تخیل و دستی می‌خواهد. ماندن در انفرادی که کمی طولانی می‌شود آهسته آهسته اعضای انسان هم از کار می‌افتند، اما بدن کار می‌کند و تولیداتش سر جایش هست. خواب دیدن کمک بزرگی است. نه تنها آدم ارضاء می‌شود بلکه امکان می‌یابد که به حمام برود.
آنجا به ما علامتی داده بودند که هر وقت واجب الحمام می‌شدیم آنرا از زیر در بیرون می‌گذاشتیم. نگهبانی می‌آمد، در را باز می‌کرد شورت را تحویل می‌گرفت و برای بازدید پیش حاج آقا می‌برد. اگر آثار ساختگی و با براده صابون بود کتک مفصلی انتظارمان را می‌کشید تا دوباره برای حمام رفتن کلک نزنیم. اما اگر جنسها اصلی بود و از «جنب» بودن مطمئن می‌شدند حمام رفتن شرعی و در نتیجه حتمی بود. انفرادی که به شیش هفت ماه می‌کشید هوش و حواس هم از کار می‌افتاد اما چون بدن کار می‌کرد این چیزها، منظورم همین چیزهاست! تولید می‌شد ولی آدم هر کاری می‌کرد که مصنوعی بتواند کاری بکند نمی‌شد. دوران در بند که بیشتر می‌شد خواب هم به سراغ آدم نمی‌آمد. هیچ مدلش نه جنسی نه غیر جنسی. در نتیجه تولیدات جمع می‌شد و چون دفع نمی‌شد یکهو و ناگهانی درد شدیدی ترا به هم میپیچید. آنقدر کشنده که صدای فریادهایت را چند سلول آنطرفتر هم می‌شنیدند. زندان‌بانان جریان را می‌دانستند، می‌آمدند دستبند و چشمبندی می‌زدند و به درمانگاهت می‌بردند. دکتر می‌گفت: «پروستاتش گرفته.» سوزنی دردناک می‌زد اما همه چیز رها می‌شد. آدم چیزی نمی‌فهمید ولی می‌دید که تمام شده است. مجبور می‌شد شانس حمامی را که گیر آمده استفاده کند. دقیق یادم نیست ولی در سه سالی که در انفرادی بودم این ماجرا تکرار شد. چند بار؟ نمی‌دانم، حدسش با شما. عاقبت به خیر گذشت و آزاد شدم.
به کانادا که رسیدم زیبایی ونکوور در من شور و حالی به وجود آورد. روزی در پارک زیبا و بزرگ استنلی چشمم به دختری افتاد به غایت زیبا با چشمانی به رنگ دریا. وقتی می‌خندید دلم که از پر کشیدن افتاده بود دو باره بال و پری می‌زد. خیلی زود فهمیدم که از من هم خوشش می‌آید هر چه بیشتر نشستیم و بر خاستیم بهتر گفتیم و شنیدیم و عمیقتر فهمیدیم که برای هم ساخته شده‌ایم. ازدواج کردیم. بعد ازدواج دو برابر آنچه که گفته بود و دیده بودم خوب و دوست داشتنی‌بود، اما من مشکلی داشتم، از آن مشکلها! مشکلهای کاملاً مردانه! نمی‌شد! جایی که باید آنطور می‌شد، نمی‌شد! خانمم چیزها می‌دانست، فایده نداشت. کتابی نماند که ورق نزدیم. هر چه دوا . عکس و مجله و فیلم که مشاوران خانگی تجویز کردند نتوانست در چیزی که زمانی مثل منار جنبان اصفهان بود کوچکترین تکانی بوجود آورد. می‌دیدم لطف و صفا و عشق و علاقه‌ی او را و کشش و نیاز و تمنای خودم را. پیش متخصص رفتیم. از گذشته که پرسید، ماجرای زندان را که گفتم، عقب عقب رفت و روی صندلی‌اش نشست. با دقت به حرفهایم گوش داد. چیزهایی را که به شما هم رویم نمی‌شود بگویم گفتم. وقتی توضیحاتم تمام شد گفت:
متأسفم. هیچکدام از دواها برایت کاری نخواهد کرد. دواها را برای مریضها ساخته‌اند ترا بیمارانی ناقص کرده‌اند. آن سوزنها، آن تخلیه‏های مصنوعی ضربه‌ی خودش را زده این تا آخر عمر با توست.
حالا مدتی است که آن نازنینِ شیرینِ من در کنارم نمی‌خندد و مادرم هر وقت که زنگ می‌زند می‌پرسد:
پس کی میخوای ازدواج کنی؟ خونواده داشتن خوبه. خنده‌ی بچه قشنگه! و من با خودم می‌اندیشم که هیچکس عمق فاجعه را درک نکرد.




VIDEO

************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** *************

TAG CLOUD

Activate the Wp-cumulus plugin to see the flash tag clouds!

There is something about me..

    Activate the Flickrss plugin to see the image thumbnails!