Abdol Ghader Balouch – عبدالقادر بلوچ

Official blog of Abdol Ghader Balouch

پرِ قرمزِ عقاب

Posted by balouch On December - 27 - 2010

داراک از کانادایی‏های بومی‏است. قدی بلند دارد و دو دندان جلویش از بالا شکسته‏اند. شبی که حسابی مشروب خورده از پانزده پله می افتد پایین. فقط همان دو دندانش می‏شکند و پا می‏شود و می‏رود خانه‏اش. چهار بچه دارد و زنش را مار کشته است. داراک معتقد است که او عقاب است. به من هم می‏گوید من خرس هستم. این عادت بومیان هست که هر کدامشان سنبل یک حیوان هستند. نمی‏دانم او بر چه اساسی و چطوری می‏داند که هر کس چه سنبلی است اما معتقد است عقاب و خرس رابطه‏اشان خوب است. آهسته در حالی‏که خنده‏اش دو دندان افتاده را بر ملا می‏کند می گوید: ارباب تو مار هست. باید تو بترسی از او. بعد دوباره می‏خندد و به پنجه‏هایش اشاره می‏کند و می‏گوید: عقاب لازم باشه شیرجه می‏ره سر مار رو می‏گیره.

کمی ساکت می‏شود و ادامه می‏دهد : اما مار و عقاب ترجیح می‏دن کاری به کار هم نداشته باشن. ولی اگر در بیفتن مار می‏بازه.

عجیب است که آقای تونی ارباب بد اخلاق و بد جنس من با اینکه از داراک بد‏اش می‏آید کاری به کار او ندارد. داراک که وارد مغازه می‏شود صاف می‏آید جارو را می‏خواهد می‏رود در مغازه را جارو می‏کند. لیوانها و بشقاب‏های کاغذی را بر می‏دارد و می‏اندازد در آشغالدان. بعد می‏آید و دو سلایس پیتزا می‏خرد. اگر تونی روی دخل باشد همانطور که اخم کرده از او مالیات نمی‏گیرد و فقط دو دلار پیتزا را می‏گیرد. داراک می‏آید کنار من می‏ایستد و با خنده می‏گوید حق دولت را نگرفت. داراک شعر هم می‏گوید. من می‏دانم که این را برای ارباب من گفته:

حتی خوش خط و خال هم نیستی

می‏بینمت از آسمانها

از چشمان تیز من

پوست دادنت پنهان نمی‏ماند

عقابم من

شکارم همان چند سنت دولت

وقتی من روی دخل هستم دو دلار را هم از داراک نمی‏گیرم. ارباب می‏داند خودم خواهم پرداخت. روزهایی که او موهای بلندش را از پشت بافته و پر یک عقاب را در آنها فرو کرده جارو نمی‏کند. او در آن روز در حال شکار است. من حالا می‏دانم که باید برای بچه‏ها چیزی بخرد و پول لازم دارد. ارباب می‏پرسد چه مرگش شده چرا جارو نمی‏کند؟!

می‏گویم او داراک نیست او عقاب است. عقاب جارو نمی‏کند.

ارباب صدایش می‏کند: داراک داراک.

او بر نمی‏گردد. من صدا می‏زنم:

عقاب بیا خرس کار‏ات داره.

صاف می‏آید پیش من. نه اخم دارد نه می‏خندد. منتظر می‏ایستد. من مثل همیشه برای هر بچه دو سلایس می‏گذارم. عقاب که پیتزا نمی‏خورد. ده دلار می‏دهم که آن پیتزاها را برساند به فرزندان داراک. گاهی او پول بر نمی‏دارد. گاهی فقط پنج دلار می‏گیرد اما هر گز بیشتر از آنچه داده‏ام نخواسته. روز جمعه که آمد پر عقابی که به موهای‏اش زده بود قرمز بود. ارباب به شدت عصبانی بود. تا چشم‏اش به او افتاد داد زد: بیررررررررررررررون.

داراک انگار نه انگار که کسی به او دستور می‏دهد. تونی داد زد: داراک برو بیرون و الا میام با تیپا میندازمت بیرون. خبری نشد. دست تونی را که با عصبانیت به طرف‏اش راه افتاده بود گرفتم و گفتم تونی تو مار هستی درست نیست با عقاب در بیفتی. اما تونی دست‏اش را با غضب کشید. مرا هول داد و خود را رساند به داراک. دست انداخت به موهای آویزانش. داراک با سرعتی باور نکردنی چرخید پنجه انداخت به سر تونی و سر یع سرش را کوبید به دیوار روبرو.

چند ماهی هست که تونی هنوز به هوش نیامده. حالا برادر تونی مغازه را می‏چرخاند. چند روز دیگر دادگاه داراک است. برادر تونی شک ندارد که من به نفع تونی شهادت خواهم داد اما او نمی‏داند که رابطه‏ی خرس و عقاب خیلی خوب است.


کاترین و اِمِلی

Posted by balouch On December - 12 - 2010


کاترین به آندره گفت:

نباید به دکترا اعتماد کنی. اونا تو عالم خودشون هستن.

آندره گفت:

می‏دونم. نگران نباش.

کاترین صدایش را آهسته کرد و گفت:

چند شبی است من املی می‏شم!

آندره که داشت یک مجله را ورق می‏زد بر گشت و به کاترین خیره شد.

املی گربه کاترین بود که یک ماه قبل یکهو جسد بیجان و زخمی‏اش پیدا شد. کاترین از روز بعدش افتاد روی تخت همین بیمارستان. هنوز دکترها راز بیهوشی دم غروب او را کشف نکرده‏اند. کاترین به آندره که آنطور خیره شده بود گفت:

اینطوری که نگاه می‏کنی من یاد دکتر گرانت می‏افتم. او هم همینقدر ناباوره.

آندره گفت:

تو چطور املی می‏شی؟

کاترین گفت:

درست دم غروب املی پارک میکنه بغل تخت من. من هم میام پایین می‏رم داخل‏اش. دستام فیت دستاشه، پاهام جا می‏گیره جای پاهاش. من میشم املی!

آندره پرسید: تو گربه می‏شی؟

کاترین گفت: اولش سخت بود. اصلاً نمیتونستم راه برم ولی حالا راحت می‏زنم بیرون. کوچه پس کوچه‏های دور و بر بیمارستانو یاد گرفتم.

آندره با تعجب پرسید: اینو به دکتر گفتی؟.

کاترین گفت: اِ صداتو بیار پایین! نباید دکتر بفهمه. منومی‏بنده به قرص و دوا. مگه خودت نگفتی دکترا قابل اعتماد نیستن؟!

آندره پرسید: یعنی تو میشی املی؟ همون گربه سیاه خودت؟

کاترین گفت: هنوز هم می‏ترسم از تو درخت و علف‏ها برم. صاف از تو خیابون می‏رم ولی امان از دست ماشینا. خیلی تند میان…

وقتی پرستار آمد که خانم کاترین را برای ورود پرستار شب آماده کند و آخرین فشار خون و نبض را بگیرد. آندره به بهانه خریدن قهوه بیرون رفت. با خودش فکر کرد در اولین فرصت دکتر گرانت را در جریان قرار بدهد.

دکتر گرانت دکتر معالج کاترین معروف بود که خشک و جدی است. گربه شدن خانم کاترین را آنقدر بزرگ می‏کرد که در عرض دو روز او را روانه بیمارستان روانی‏ می‏کردند.

اینها فکرهایی بود که به ذهن آندره می‏رسید. او تا غروب خورشید با دوستی که در کافه دیده بود خوش گپی کرد. وقتی با دو قهوه و دو نان کلوچه برنجی به سمت بیمارستان راه افتاد هوا حسابی تاریک شده بود. قبل از خیابان انگلس که خواست بپیچد به ورودی بیمارستان، برای یک آن در تاریکی گربه سیاهی را دید. دیدن گربه سیاه درشب کار غیر ممکنی است. تا آندره جنبید ماشین با گربه بر خورد کرد و گربه پرت شد پشت شمشادهای پارکینگ بیمارستان. آندره چند صد متر آنطرفتر در پارکینگ بیمارستان، با تلخی و ناراحتی پارک کرد و با عجله رفت تا ماجرا را برای کاترین تعریف کند. در اتاق کاترین غلغله بود. یکی از پرستارها گفت: لحظاتی قبل کاترین از روی تخت پرت شده و در جا مرده است.


شخصیت

Posted by balouch On December - 6 - 2010

در بنیاد خیریه‏ای که من کار می‏کنم چهارشنبه‏ها به افراد بی بضاعت مواد خوراکی‏می‏دهند. مواد خوراکی، در عرض هفته، توسط داوطلبین بسته بندی می‏شود. چهارشنبه هر کس با نشان دادن کارت خود، متناسب با اندازه‏ی خانواده، مواد خوراکی دریافت می‏کند. من روی میز مواد غیر خوراکی ایستاده‏ام. هر خانواده، صرفنظر از اندازه‏ی خانواده، بستگی به حجم کالایی نیکوکاران در آن هفته اهدا کرده‏اند، بین یک تا پنج قلم جنس می‏تواند انتخاب کند. مردی نسبتاً جوان و فرز که برای خانواده‏ای سه نفره مواد غذایی گرفته به میز نزدیک می‏شود. قبل از او چند مرد و زن آمده‏اند و هنوز اجناس میز را ورانداز می‏کنند. او بعد از سلامی گرم و بلند بالا، به برنده شدن تیم هاکی استان‏امان در مقابل تیم آمریکا اشاره کرده و هیجان نشان می‏دهد. من ضمن لبخند به او، جواب سئوال خانمی را که دختر بچه‏ی شش ساله‏ای با اوست می‏دهم. زن فکر می‏کند امروز می‏تواند پنج قلم انتخاب کند. با شرمندگی می‏گویم:

نه! فقط سه قلم.

زن سر مویی‏های خوشگلی را که به شگل توله سگ قرمزی هستند از دست دخترش می‏گیرد و روی میز می‏گذارد و پودر کیک را بر‏می‏دارد.

مرد جوانی که از هاکی حرف زده در یک چشم به هم زدن چیزی را دزدکی درپاکت مواد غذایی‏اش می‏اندازد و می‏گوید:

عجب! پس سه قلم مجاز هستیم!

دزدی‏اش را ندیده می‏گیرم و جواب مثبت می‏دهم.

دخترک دوباره سرمویی‏ها را بر می‏دارد و ملتمسانه می‏گوید:

لطفاً مادر.

و بعد برای آنکه مادر را قانع کند ادامه می‏دهد:

بعد لازم نیست برا جشن تولدم چیزی بخری.

مادرکه بعد از کلی نگاه کردن به اقلام روی میز، پودر کیک را به عنوان سومین و آخرین قلم داخل بسته مواد غذایی انداخته دوباره سرمویی ها را از دست دخترک می‏گیرد و روی میز می‏گذارد.

در همین میان جوانی که از هاکی حرف زده نگاهی به من می‏اندازد و چون می‏بیند حواسم به دخترک و مادرش هست چیز دیگری را داخل بسته خودش می‏اندازد و با کشیدن آه بلندی می‏گوید:

کار سختی است! من واقعاً موندم کدوم سه قلم رو انتخاب کنم!

من همپای او می‏خندم و حرف‏اش را تأیید می‏کنم. حالا دخترک به گریه افتاده و حاضر نیست با مادر برود و جداً برایش سخت است از آن سرمویی های خوشگل بگذرد. من دخالت می‏کنم. به همانطرف می‏روم و در حالی که سرمویی‏ها را به دست دخترک کوچک و زیبا می‏دهم به مادرش می‏گویم:

خب راست میگه. شما دوتا انتخاب کردین سومین رو بگذارین اون انتخاب کنه.

زن با تردید و دو دلی و تعجب به من نگاه می‏کند و می‏گوید:

آخه…

من به او فرصت نمی‏دهم و به سمت مرد جوان که بازهم چیز دیگری در پاکت خودش می‏اندازد بر می‏گردم و به او می‏گویم:

لطفاً عجله کنید. صف دارد طولانی‏می‏شود.

بعد برای فرار از شرمندگی به سمت مادر و دختر که چند قدمی از میز دور شده‏اند نگاه می‏کنم. زن پاکت بزرگ مواد غذایی را گذاشته روی زمین و دارد با دخترک حرف می‏زند. دخترک سرمویی ها را دردست دارد و به آنها نگاه می‏کند و با آنها مشغول بازی است. جوان سه قلم جنس را که در دست دارد به من نشان می‏دهد و می‏گوید:

بفرمایید رئیس من بالاخره انتخاب کردم!

از او تشکر می‏کنم و برایش روز خوبی آرزو می‏کنم. رویم را که بر می‏گردانم زن و کودکش ایستاده‏اند. زن پودر کیک را می‏گذارد روی میز و می‏گوید ما اشتباهی چهار قلم برداشته بودیم.


خوابهای خانم ویکی

Posted by balouch On December - 3 - 2010

خانم ویکی چند روزی است که در بخش مراقبت‏های ویژه‏ی بیمارستان ایگل ریج بستری است. من جولیانا دختر او را خیلی دوست دارم و همراه او به عیادت خانم ویکی رفته‏ بودیم. معمولاً در بخش مراقبت‏های ویژه ملاقاتی نمی‏ پذیرند اما گاهی پرستارها ندیده می‏گیرند و بالای سر هر سه چهار مریضی که در آن اتاق پر دستگاه بستری هستند یکی دونفر ایستاده است. خانم ویکی حالش واقعاً وخیم است. پرستار ماسک اکسیژن را از صورتش در آورد و شیلنگ دو سر را در سوراخ دماغش قرار داد تا او بتواند با جولیانا حرف بزند. من پایین تخت کنار پاهایش ایستادم. جولیانا سرش را تا نزدیک دهان خانم ویکی برد تا صدایش را بهتر بشنود. می‏ شنیدم که دارد خوابی را برای جولیانا تعریف می‏کند.

خانم ویکی بعد از سفر هند عوض شده بود و به خواب اعتقاد زیاد پیدا کرده بود. مرتب می‏رفت به شهر سوری تا مرداب ناتار را که خواب تعبیر می‏کرد ببیند. نمی‏دانم که او قبل از سفر هند خواب می‏دید یا نه! جولیانا هم چیزی به خاطر نداشت ولی می‏گفت که مادرش همیشه عجیب و غریب بوده. خواب‏هایی که خانم ویکی می‏دید واقعاً عجیب بودند. من همیشه وقتی خانه آنها بودم و وقتی که خانم ویکی خواب‏هایش را برای جولیانا تعریف می‏کرد، آنها را می‏شنیدم. یک بار که خواب دیده بود افتاده در توالت و تا گردن فرو رفته در کثافت، مرداب ناتار تعبیر کرده بود که کثافت به مال دنیا می‏گوید و به زودی خانم ویکی در پول و ثروت غرق خواهد شد. جولیانا هم خواب دیده بود که مادرش با هیتلر می‏رقصد و یکهو سبیل‏های هیتلر را می‏کند و همه برایش دست می‏زنند و روی دوش بلندش می‏کنند و به آلمانی داد می‏زنند:

– ویکی تو قهرمانی

آقای مرداب ناتار گفته بود که خانم ویکی با انجام یک کار غیر منتظره به شهرتی جهانی دست پیدا خواهد کرد.

آقای دیوید مسئول خانه‏های سازمانی از خانم ویکی خوش‏اش نمی‏آمد. اصلاً رعایت حال پیره‏زن را نمی‏کرد. همان روزی که خانم ویکی را به بخش اورژانس منتقل کردند من دیدم که آقای دیوید پشت در خانه‏اشان نامه چسبانده بود: کرایه دو ماه گذشته شما دریافت نشده. شما یک ماه فرصت دارید که خانه را تخلیه کنید.

ویکی در بیمارستان خواب دیده بود که مادرش به او پنج خشت طلا و کوزه‏ای پر از مرجان داده. بنا شد من و جولیانا به دیدن مرداب ناتار برویم. از شهر کوکیتلام که بیمارستان ایگل ریچ قرار دارد تا شهر سوری که مرداب ناتار زندگی می‏کند من و جولیانا بحثمان بود. من می خواستم برگردیم وهمینطوری جوابی سر هم کنیم اما جولیانا حاضر نبود . می‏گفت خانم ویکی که از بیمارستان مرخص بشود و برود پیش مرداب ناتار آنوقت جواب‏اش را چه بدهیم؟وقتی پیش مرداب ناتار رفتیم مجبور شدیم حسابهای معوقه پیر زن را پرداخت کنیم تا مرداب ناتار این خواب را هم تعبیر کند. پولش را هم نقد گرفت. معتقد بود مهمترین خوابی است که تا حالا کسی دیده. گفت شک نکنید که مادر، در خواب سنبل زمین است و وقتی زمین به آدم طلا و مرجان بدهد یعنی انسان گنج خواهد دید. کوزه پر مرجان نشان می‏دهد که خانم ویکی این گنج را کنار دریا خواهد دید. مرداب ناتار به خاطر اهمیت خواب حاضر بود شخصاً به دیدن خانم ویکی بیاید تا سئوالاتی بکند بلکه بتواند محل دقیق گنج را مشخص کند اما هزینه و دستمزد آمدنش را نقد می‏خواست. البته ما این پول را نداشتیم. بنا شد سئوالاتش را خود ما از خانم ویکی بکنیم.

نیمساعتی است ما رسیده‏ایم بیمارستان. سر پرستار از جلوی بخش مراقبت‏های ویژه ما را به دفتر بخش، راهنمایی کرد. پرستار همه چیز را می‏دانست اما باید دکتر، خبر مرگ خانم ویکی را به جولیانا می‏داد. درست زمانی که مرداب ناتار داشته خواب خانم ویکی را برای ما تعبیر می‏کرده او با دار فانی وداع گفته.


خانه‏ی فروشیِ خانم دُرثی

Posted by balouch On November - 27 - 2010

خانم دُرثی با اینکه هشتاد سال داشت هنوز سرحال بود و درخانه خودش در خیابان ششمِ محله‏ی نیووست‏منستر زندگی می‏کرد. محله به شدت داشت مدرن و امروزی می‏شد. مرتب خانه‏های قدیمی را می‏کوبیدند و ساختمان‏های چند طبقه می‏ساختند. شصت سال قبل که شوهر مرحوم‏‏اش خانه را خرید شایعاتی بود که در آن منطقه ارواح خانه دارند اما دُرثی هیچوقت به این داستانها باور نداشت. قدِ بلند و چشمان درشتش هنوز چیزی از زیبایی دوران جوانی داشت اما خودش می‏گفت کافی است از این جاروهای دسته بلند سوار شود تا همه ارواح از او بترسند. همه چیز از یک نیمه شب شروع شد. او که با صدای مهیبی بیدار شده بود وقتی چشمانش را باز کرد برای لحظاتی یادش نبود کجاست. همان موقع صدای شر شر آبی به وضوح به گوشش ‏رسید. خانم دُرثی به خود ‏آمد و صاف در رختخواب نشست. با تعجب فراوان همه جا را بازدید کرد تا بداند صدای آبی که شنیده از کجا بوده اما چیزی دستگیرش نشد. از همان شب خانه‏ی خانم دورثی صدا دار شد. گاهی که خانه در سکوت کامل بود دُرثی به وضوح صدای چکیدن قطراتی را می‏شنید. بعد از چند بار تکرار صدا، او ماجرا را به دختر و پسرش که در مرکز شهر ونکوور زندگی می‏کنند گفت. دختر و پسر خانم درثی همیشه نگران سلامتی مادر هستند اما اصرار آنها بیفایده مانده چون خانم درثی مصر هست که در همان خانه بماند. قضیه صدای شر شر آب که هر بار خانم درثی اطلاعات بیشتری راجع به آن به بچه‏هایش می‏داد آنها را بیشتر نگران سلامتی مادر کرد. چند بار آنها در ساعاتی که خانم درثی احتمال می‏داد صدا تکرار شود پیش او رفتند اما واقعاً صدایی وجود نداشت. گاهی بلافاصله بعد از اینکه آنها خانه را ترک کرده بوند صدا با وضوح بیشتری به گوش او رسیده بود. حالا خانم درثی فکر می‏کرد صدا بیشتر از سقف می‏آید و چنین به نظر می‏رسد که پسرکی ایستاده می‏شاشد. درست بالای اتاق او مخزن قدیمی آب بود که سالها قبل در زمان حیات همسرش از رده خارج شده بود. پسر خانم درثی برای اطمینان مادر گفته بود بالای پشت بام رفته و همه چیز را عادی یافته اما واقعاً این کار را نکرده بود. خانم درثی در گرد همایی دوستان بزرگسال محله مسئله را که عنوان کرد متوجه شد هر کدام از خانمها و آقایان تجاربی از چنان صداهایی دارند. یکی از صدایی که به چکیدن آب در حوض انبار نزدیک بود حرف زد و دو نفر به صدای گربه و یکی به صدای هق‏هق گریه اشاره کردند. برای اولین بار آنها توانستند خانم درثی را قانع کنند که پای یک روح در میان است. بخصوص که صدا درست زمانی آغاز شده که او شب قبلش شوهر مرحوم‏اش را خواب دیده. خانم درثی این استدلال را می‏پسندید. چون سالها بود که خواب شوهرش را ندیده بود. خانمی که این عقیده را داشت با حرارت ادامه داد که:

روح شوهرتون متوجه میشه که این روح خبیث قصد کرده بام خونه ترو توالت خودش کنه. با اون صدای مهیب ترو بیدار می‏کنه که صدای شاشیدنش رو بشنوی و در واقع بشه ترو قانع کرد که ارواح خبیثه وجود دارن.

دوستان خانم دورثی در آن جمع اطلاعات مفصلی در مورد ارواح داشتند و به همه سئوالات او پاسخ دادند حالا که خانم دُرثی به خانه برمی‏گشت می‏دانست که ارواح خبیثه به منظور تصاحب یک خانه بر بامش می‏شاشند ولی اینکه صدا در حضور دختر و پسر خانم درثی به گوش نمی‏رسید هنوز برایش عجیب بود. خانم درثی برای اولین بار به فروش خانه اندیشید. دوستانش گفته بودند درگیر شدن با ارواح خبیثه بی فایده است.

همان شب قسمتی از سقف اتاق خانم درثی با صدای ترسناکی پایین آمد. خانم درثی زیاد زخمی نشد. پسر و دختر او سخت شرمنده هستند که مسئله را جدی نگرفته بودند. کارشناسی که سقف را بر رسی کرده بود معتقد بود آب باران به مرور زیر مخزن قدیمی جمع شده و از آنجا با تشکیل حجم عظیمی از آب شبانه به قسمت درونی سقف راه باز می‏کند.

دوستان خانم درثی معتقدند ارواح خبیثه قصد جان او را داشته‏اند. بنا شده بدون آنکه دختر و پسرش در جریان باشند او از طریق بنگاهی که خانه دوستانش را فروخته منزل را به فروش برساند. خانم درثی قصد دارد در طبقه همکف یکی از ساختمانهای تازه ساز یک آپارتمان بخرد تا ارواح نتوانند بر بامش بشاشند.


داستان شب

Posted by balouch On October - 3 - 2010

داستانهای زیادی در اطراف من دارند به پایان می‌رسند. ضرورت ایجاب می‌کند که داستانی آغاز بشود. تمام ماه گذشته را به دنبال اشخاصی گشتم که حاضر بشوند در داستان من نقشی داشته باشند اما همه فرار می‌کنند. می‌ترسم عصر داستانهای بی شخصیت شروع شده باشد. آهای کوچه‌های پر ماجرا، خیابانهای سرسام گرفته کسی هست که دردش را برای نقاشی شدن به من بدهد؟ می‌بینید چطور هیچ صدایی از هیچ کجا به گوش نمی‌رسد؟

حالا که شخصیتهای داستانها در زندگی‌هایشان مثل خر در گل مانده‌اند و پای آمدن تا داستان را ندارند باید داستانها را پیش آنها برد. شال و کلاه می‌کنم. کلاهم را که کمی مایل به چپ بر سرم می‌گذارم تیپم را نویسنده‌تر احساس می‌کنم. می‌روم بیرون. پشت سیلوی گندم زیر غبارهای آرد، شب روشنتر از جا‌های دیگر است. زنی را از دور می‌بینم دست در جیب می‌کنم خودکار سر جایش هست. چند صفحه کاغذ را لوله می‌کنم و تا فاصله‌ام کم می‌شود سلام می‌کنم. سیگاری در می‌آورد آنرا روشن می‌کند و بلند بلند برای کسانیکه نیستند حرف می‌زند:

– اهه. سلام علیکم! اونم به من! بورررررررررو.

و می‌رود آنطرف خیابان تا ببیند چرا ماشینی بوق زده است.

حالا مثل آن زمانها که یکی بود و یکی نبود و غیر از خدا هیچکس نبود، داستان نوشتن راحت نیست. سوژه‌ها فرار می‌کنند. باید جان کند. چند خیابان آنطرفتر از دور چتر بزرگی را بر ورودی ساختمانی کهنه افتاده می‌بینم. عجب آغاز خوبی: چتری باز، زیر چتر شب! خوشحال می‌شوم. به طرف چتر می‌روم کنارش که می‌ایستم تکانی می‌خورد کله‌ای از زیرش بیرون می‌آید زرورقی در دستانی لرزان. صورتی تکیده، داستانی تمام شده. باید سر صحبت را باز کرد:

– عجب شب زیبایی!

صورت تکیده به آسمان نگاه می‌کند. دستش را اززیر چتر بیرون می‌آورد. انگشت وسط را در عمودی‌ترین حالت و سایر انگشتان را تا جایی که افقی می‌شوند می کشد و به طرفم دراز می‌کند و دوباره زیر چتر، به نیستی می‌رود.

از تهِ کوچه صدایی می‌آید. جوانی بطری به دست تلو تلو می‌خورد. به طرفش می‌روم. رک و پوست کنده می‌گویم نویسنده‌ام می‌خواهم داستانی بنویسم. سعی می‌کند چشمهای نیمه بسته‌اش را باز کند. صورتش را جلو می‌آورد و به من خیره می‌شود با دستانی که کنترلش برایش سخت است کلاهم را راست می‌کند می‌خندد و جلویم دراز به دراز می‌افتد. باید عجله کنم. تا سوار می‌شوم راننده تاکسی می‌گوید:

– اوضاع خراب است از هشت صبح شروع کرده‌ام تا هشت فردا باید بکوبم.عین جمله را می‌نویسم. راننده تاکسی می‌گوید: اگر داری داستان مرا می‌نویسی بیخود می‌نویسی صد نفر تا حالا نوشته‌اند اما من هنوز از هشت صبح تا هشت فردا می‌کوبم. جوابش را نمی‌دهم. راننده حرف نمی‌زند گاهی فقط از آینه نگاهی می‌کند. برای آنکه شرمنده نشوم بیخودی روی کاغذ چیزهایی می‌نویسم. در فلکه‌ای که کارگرها ایستاده‌اند پیاده می‌شوم.

آنهایی که بیل دارند اتکای بیشتری دارند اما کلنگ دارها هم در حال چرت زدنند. سردی جولان می‌هد. هیچکس تکان نمی‌خورد. کلاهم را به سمت چپ مایل می‌کنم. همه با چشم تعقیبم می‌کنند. با صدای بلند که تقریباً همه صدایم را بشنوند می‌گویم یک کارگر خوب که داستانش را بنویسم لازم دارم. یکی دو ماشین آنطرفتر ترمز می‌گیرند و بوق می‌زنند. در یک چشم بهم زدن ماشینها محاصره می‌شوند و فلکه جار و جنجال و خواهش و تمنا و آقا آقا می‌شود. دو ماشین دیگر و سه ماشین دیگر و من می‌مانم و فلکه‌ای پر از خالی با داستانهایی که معلوم نیست برای جان کندن به کجا رفته‌اند.

روی یک تیکه کاغذ می نویسم: داستان شب و منتظر طلوع خورشید می‌مانم.


ما چه می‏دانستیم

Posted by balouch On September - 28 - 2010

مستر جرالد اسمی بود که چارلز روی خودش گذاشته بود. اگر هم او را چارلز صدا می‏کردی اعتراضی نمی‏کرد. فقط گاهی که می‏افتاد روی دنده‏ی لج حتماً باید مستر جرالد خطاب می‏شد. چارلز آدم منطقی‏ای بود. می‏گفت پدر مادرها حق دارند هر اسمی را که قشنگ تشخیص دادند بگذارند روی بچه‏اشان اما وقتی بچه خودش صاحب تشخیص شد باید مثل آب خوردن بتواند اسمش را عوض کند. چارلز هر وقت مستر جرالد می‏شد کلاه سرش می‏گذاشت و عصا به دست می‏گرفت. آن روز از روزهایی بود که اگر چارلز صدا می‏شد برایتان توضیح می‏داد:

چرا اصرار داری اسمی رو که پدر و مادرم نمی‏دونم به چه دلیل انتخاب کردن به کار ببری؟ اسم من مستر جرالده!

ما که ماجرا را می‏دانستیم به محض اینکه او را در آن لباس می‏دیدیم می‏گفتیم:

به به چارلز! چه کلاه بهت میاد.

من شخصاً همیشه توضیحات او را با تعجب و چشمانی از حدقه در آمده گوش می‏دادم و در جا می‏پرسیدم:

خب چارلز! فکر نمی‏کنی مستر جرالد ناراحت بشه ما ترو مستر جرالد صدا بزنیم؟

اونوقت قیافه چارلز تماشایی می‏شد. می‏رفت کنار. مثلاً دلسرد شده بود. می‏گفت:

بفرمایید اینهم نتیجه تبلیغات! بعد داد می‏زد:

شما از مستر جرالد چی می‏دونید؟

و بدون اونکه منتظر بمونه. هر بار چیزهایی می‏گفت که باعث خنده‏ی ما می‏شد. مخصوصاً وقتی که از هواپیمای مستر جرالد حرف می‏زد همه بچه‏های محله خودشان را می‏رساندند.

او می‏گفت:

هواپیمای «اسپیت فایر» هواپیمای الکی‏ای نبود. مستر جرالد که بغلش وامیستاد. کلاه‏اش به آسمون می‏خورد.

بعد او عصا را روی زمین دنبالش می‏کشید تا می‏رسید به درخت افرای بزرگی که جلوی کلیسا بود. ما راه را صاف می‏گذاشتیم و اگر بچه کوچکی، گربه یا سگ کسی یکهو راه می‏رفت چند نفر همصدا داد می‏زدیم که مواظب باشد و روی باند فردگاه راه نرود. از هر طرف شلیک خنده بود و گاهی بزرگترها هم از پنجره سرک می‏کشیدند. چارلز مثلاً کلاه خلبانی را روی سرش می‏گذاشت. یک عالمه چیز می‏گفت و بعد از هر کدام داد می‏زد:

چک!

و به محض آنکه می‏گفت:

آماده. سه. دو. یک. برو!

در حالیکه عصا را روی دست راستش در هوا افقی طوری نگاه داشته بود که نک آن به سمت آسمان بود با سرعتی که خودش خنده‏دار بود مسیر رفته را می‏دوید و صدایی خاص در می‏آورد. او هر لحظه مثلاً سرعت می‏گرفت و وقتی از جلوی ما رد می‏شد ما از شدت قهقهه به خودمان می‏پیچیدیم. نزدیک خانه خانم شوبارت او به سمت راست منحرف می‏شد و با صورت در میان درختچه‏های سروِ جلوی خانه سقوط می‏کرد.

دیروز سرعت چارلز از هر روز بیشتر بود. درختچه‏های جلوی خانه خانم شوبارت را هم اصلاح کرده بودند. وقتی سقوط کرد، بلند نشد عصا را بردارد، خودش را بتکاند و مثل کسی که انگار از خوابی بیدار شده به ما نگاه کند و راهش را بکشد و برود. دو دست بازِ چارلز که در طرفین بودند و پاهای به هم بسته‏اش به او حالت هواپیمایی را داده بود که سقوط کرده. در دمی، ما دور او حلقه زدیم اما از صحنه ترس می‏بارید. یکی به سرعت برق خانم شوبارت را خبر کرده بود. او آمد داد زد به اورژانس زنگ بزنیم و خودش با داد و بیداد و اشک و آه می‏خواست که چارلز بلند شود. اما تا آمبولانس نرسید. چارلز همانطور ماند.

امروز اگر گذرتان از خیابان ما بیفتد حیرت خواهید کرد. از جلوی پله‏های خانه شوبارت تا تمام چمن جلوی درختچه‏ها دسته‏های گل گذاشته شده.

ما چه می‏دانستیم که مستر جرالد برادر چارلز بوده و در جنگ جهانی دوم در سواحل سالرنو ایتالیا چارلز اشتباهی به هواپیمای او شلیک کرده. این‏ها را حالا تلویزیون درست جلوی خانه‏ی خانم شوبارت خواهر چارلز دارد ضبط می‏کند.


مادر کیلی مورسی سالم شد

Posted by balouch On September - 27 - 2010

چنان در می‏زدند که دلم از جا کنده شد. نمی‏دانم چه مرضی است که حتی اینگونه خطرناک هم در بزنند با اینکه صدای آدم از ترس می‏لرزد ولی بازهم می‏پرسد:

کیه؟

صدایی از پشت در گفت:

باز کن! منم کیلی

کیلی مورسی را می‏شناختم. موهایش را بنفش می‏کرد و ده تا حلقه از دماغ و لب و گوشها و زبانش آویزان بود. پوتینهای سربازی را که همیشه می‏پوشید خودم به او فروخته بودم. در را باز کردم. خیلی توپش پر بود:

تو به چه حقی داستان مادر منو نوشتی دادی به روزنامه‏؟

در جا زدم زیرش و گفتم:

کی میگه من داستان مادر ترو نوشتم؟

کیلی که برای یک نبرد تن به تن آماده بود گفت:

این قباحت داره که تو اون زن بینوا رو اینطوری خجالت زده‏اش کردی. حالا اون حاضر نیست از اتاق‏اش بیاد بیرون.

گفتم: بیرون نیومدنشو بیخودی ننداز گردن من. اون نمیاد بیرون چون دیوونه است. فکر می‏کنه آقای جیمز یک گرگه.

کیلی بدون توجه به من که نشستم رو مبل و با رموت کنترل تلویزیون رو روشن کردم اومد داخل و گوشه‏ای ایستاد و با حالت فریاد مانند گفت:

مادر من دیوونه نیست. همه میدونن جیمز گرگه.

جیمز یکی از بومیان کانادایی بود که از در اتاق‏اش تا همه جای خانه‏اش پَرِ عقاب و تیکه‏های مختلف اعضاء گرگ آویزان بود و خودش معتقد بود که او یک گرگ است.

گفتم: جیمز به من هم میگه من یک خرسم ولی می بینی که این تویی که قصد خوردنمو کردی نه من.

گفت: تو بیخود کردی داستان مادر منو فروختی به روزنامه.

گفتم: فروش چیه؟ من افتخاری می‏نویس…

نگذاشت حرف‏ام تموم بشه. داد زد:

افتخار؟ مریضی و زجرشو مادر من بکشه افتخارش نصیب تو بشه؟

بعد در حالیکه راه می‏افتاد برود گفت: یا خسارت می‏دی یا من شکایت ترو به سرپرست ساختمونا رد می‏کنم.

تا گفت شکایت مرا رد می‏کند حال‏ام خراب شد. تا حالا من دو اخطار گرفته بودم که سرگذشت همسایه‏ها را برای روزنامه‏ ننویسم. اگر اخطار سوم را می‏گرفتم مرا از آن خانه‏های ارزان قیمت بیرون می‏کردند. بدون فوت وقت بلند شدم و دست کیلی را گرفتم و با اصرار او را بر گرداندم تا بنشیند. بعد در حالیکه برای او یک نوشیدنی تگری باز می‏کردم با آسمان ریسمان کردن توضیح دادم که داستانی که نوشتم مال مادر او نیست و مال مادر بزرگ خود من است.

کیلی هم بچه نبود. می‏گفت: عجب! نکنه منو تو قوم و خویشیم. چون مادر بزرگت مثل مادر من افسردگی شدید داره و گاهی می‏زنه سرش و سوار بر عصا فکر می‏کنه اسب سواری می‏کنه.

خوب این کار هر روز مادر کیلی نبود ولی دو سه روز بود که شیهه هم می‏کشید. آدم در داستان کمی هم دخل و تصرف می‏کند. حالا من نوشته بودم گرگ دنبال اسب سوار دیوونه محله افتاده بود که بخوردش دروغ بود ولی واقعاً آقای جیمز عصبانی شده بود و افتاده بود دنبال مادر کیلی که از اسب پیاده‏اش کند که اینهمه شیهه نکشد.

نمی‏صرفید که با کیلی بحث کنم. گفتم حالا من چکار کنم که تو واقعاً خوشحال بشی؟

کیلی دست کرد در جیبش. کاغذی در آورد و به سمت من دراز کرد و گفت: این نسخه مادر منه. اینو بخری اون از اسب پیاده میشه. جیمز هم از عصبانیت میفته و تو هم میتونی برا روزنامه‏ات بنویسی مادر کیلی مورسی سالم شد.


حکایت کت سیاه

Posted by balouch On September - 25 - 2010

رابرت گفت من نباید در داستانهایم از حالت‏های مبهم استفاده کنم. من به روی خودم نیاوردم اما توی دلم جوابش را دادم:

این درست مثل اینه که من به تو که خیاطی بگم چطور یک کت رو بدوزی.

دلیلی که این را بلند و به خودش نگفتم این بود که رابرت شروع می‏کرد از اول تا آخر تفاوت یک کت را با داستان کوتاه می‏گفت. اگر هم از او می‏پرسیدم تو توی عمرت یک داستان نوشتی او بلافاصله می‏گفت: تو هم تو عمرت تا حالا یک کت ندوختی. با رابرت اصلاً نمیشد فهمید که مسیر حرف کدام طرف خواهد چرخید. هر چه به ذهنش می‏رسید همان را میگفت حتی اگر یک روز قبل خلاف‏اش را گفته بود. فقط برای اینکه روی مرا کم کند گفت:

هر کتی خودش داستان نگفته‏ای است.

گفتم: پس دستت درد نکنه عجب داستان بلیزر سیاهی برای من دوختی!

منظورم کتی بود که چند روز قبل دوخته بود و به مناسبت روز تولدم به من داد. رابرت فلسطینی دست و دلبازی بود که با همه دوست بود. می‏گفت از توی سی تا بمباران جان سالم به در برده. چاخان می‏کرد. البته بدنش پر از ردِ زخم بود اما چانه‏اش که گرم می‏شد بمبارانهای عجیب و غریب تعریف می‏کرد.

گفت: فکر خوبیه. بشین داستانش رو بنویس.

منظورش همان کتی بود که دوخته بود.‏

واقعاً خنده‏ام گرفته بود. گفتم:

رابرت تو کی متوجه میشی؟ نوشتن یک هنره…

حرفمو در جا قطع کرد و گفت:

فکر می‏کنی خیاطی کم هنره؟ تو هر تیکه پارچه مزخرفی بدی من برات تبدیلش می‏کنم به چیزی که حیرت کنی.

گفتم: بله، ولی فرق می‏کنه، تو به من یک کت دادی و می‏خوای من از توش برات یک داستان خلق کنم…

حرف تو دهانم بود که گفت:

تو به من یک داستان بده من برات از توش لنگه کت سیاه رو در میارم!

من هم ورقه‏های داستانی رو که براش خونده بودم گذاشتم رو میزش و گفتم:

ببخشین قواره‏اش کمی خط خطیه! کی بیام پرو؟

با کمال پر رویی آنها را برداشت انداخت روی بقیه پارچه‏ها و گفت:

دوسه روز دیگه زنگ بزن که سرم کمی خلوت بشه!

چند روز بعد که دوباره سری به رابرت زدم. کت کوچک با مزه‏ای را که با پارچه گرانقیمت شانل سفید دوخته بود روی میز گذاشت و گفت:

بفرمایید کت شما حاضره!

وقتی دکمه‏های کت را باز کردم و درونش را نگاه کردم آستر کت از کاغذهایی بود که من روی آن داستان نوشته بودم! او دو، سه صفحه کاغذ را گذاشت روی میز و گفت:

اینم بقیه‏ی داستان‏ات!

هنوز یک‏هفته از این ماجرا نگذشته است. همین حالا دارم از قبرستان نیو وست منستر می‏آیم. مردی که مشروب خورده بود و رانندگی می‏کرد، صاف رفته بود در مغازه رابرت. رابرت در جا کشته شده بود. کت سیاهی را که رابرت دوخته از تنم در می‏آورم قبل از آنکه آویزانش کنم یاد حرف‏اش می‏افتم که می‏گفت:

هر کتی خودش داستان نگفته‏ای است.

می‏بینم کتی را که او دوخته بود اولین بار در مراسم تدفین خودش پوشیده‏ام با خودم می‏اندیشم که نایلونی روی آن کت خواهم کشید و دیگر هرگز آن را نخواهم پوشید.


فضای مبله پاساژ

Posted by balouch On September - 24 - 2010

تنها حسنی که داشت این بود که من می‏دانستم که دارم خواب می‏بینم اما این واقعیت، ترس و وحشتی را که با آن مواجه بودم از بین نمی‏برد. دیوارهای اتاقی که در آن زندگی می‏کردم یکی یکی به من نزدیک می‏شدند و برای آنکه به هم نچسبند و من در میانشان له نشوم مجبور بودم با هر دو دست و تمام قوا هر بار یکی را آنقدر به عقب فشار بدهم که سرجایش قرار بگیرد. دیوارهای اتاق بی قرار بودند. برای من اینطور به نظر می‏رسید که با این کارِ من، هر دفعه اتاق از محل اصلی خودش جا بجا می‏شود. کافی بود اتاق را به همین نحو چند متر آنطرفتر ببرم. سقوط من از تپه‏ای که خانه‏ام روی آن قرار داشت حتمی بود. خانه من حتی در بیداری واقعاً روی تپه بود. در ونکوور زیاد دست به ترکیب طبیعت نمی‏زنند آنرا همانطور که هست خراب می‏کنند و خانه می‏سازند.

وقتی ماشین پشت سری بوق زد و من متوجه شدم چراغ سبز شده با عجله راه افتادم. خیلی تعجب کردم که در اوج بیداری پشت چراغ قرمز چنان حالتی به من دست داده. با خودم فکر کردم برنامه‏ای را که دارم کنسل کنم و مستقیم پیش پزشکم بروم. هر چه فکر کردم که من چرا بیرون آمده‏ام و چرا رانندگی می‏کنم چیزی یادم نمی‏آمد. نه سابقه‏ی فراموشی داشتم و نه سابقه جنون. در همین فکر بودم که رسیدم به بزرگراه بارنت. جاده در دست تعمیر بود و علائم جاده سازی از یک طرف و مأمور تابلو به دست و اشاره‏هایش که اصلاً معنی آنها را نمی‏دانستم باعث شدند گیج بشوم و بپیچم در بزرگراه لوهید. لحظاتی بعد با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت داشتم به جلو می‏راندم. همانطور که به جلو خیره بودم با کمال تعجب مشاهده کردم شیشه جلوی ماشین صفحه‏ای است تلویزیونی!. درست در همان لحظه ‏فیلمی از پرواز عقاب در حال پخش شدن بود. به طور ناگهانی پایم را کوبیدم روی پدال ترمز. از شدت فشاری که خودم را به صندلی می‏دادم کمرم درد گرفته بود. ماشین بدون کوچکترین تکانی ایستاد. عقاب در اوج آسمان آبی بر فراز قله‏ها چنان زیبا و آرام و پر آرامش پرواز می‏کرد که ابتدا پای فشرده بر پدالم و سپس از شدت فشار کمرم بر پشتی کم شد و من با کمال تعجب متوجه شدم که در منطقه مبل نشین داخل یک پاساژ نشسته‏ام و به تلویزیونی که برنامه پخش می‏کند خیره شده‏ام. دستهایم را که هنوز به حالت نگاه داشتن فرمان بود پایین آوردم. به اطراف نگاه کردم. دختر و پسر تین ایجری که به من خیره شده بودند به شدت به قهقهه افتادند طوری که ترجیح دادند بلند شوند و بروند. شرمنده بودم. آهسته به اطراف نگاه کردم. خوشبختانه مغازه‏های روبروی محل مبله شلوغ بود و کسی حواس‏اش به من نبود. دخترک و پسرک از همان دور باز هم نگاهی به پشت سر انداختند و همچنان می‏خندیدند. سخت نگران شدم. اصلاً نشستن در چنان مکانهایی به روحیه و خلق و خوی من نمی‏خورد.

داغ شده بودم و قطرات عرق از سر و رویم می‏ریخت. کمی سرگیجه داشتم. مرد و زنی روبروی من نشستند. زن به شدت سرفه می‏کرد. یک خانواده که زنِ واقعاً پیری را روی صندلی چرخدار هل می‏دادند بقیه صندلی های خالی را پر کردند. یکی اسم مرا صدا کرد. تکانی خوردم اما متوجه نشدم که چه کسی است. بعد از مدتی زنی جلوی من ایستاد و اسمم را بر زبان آورد فقط به او خیره شدم. بعد از آن فقط لب‏های او را می‏دیدم که تکان می‏خورد. به اطراف نگاه کردم. همه آنهایی که آنجا نشسته بودند مرا نگاه می‏کردند. چیز نرمِ بسیار سردی دور مچ دستم فشرده شد و مرا بلند کرد. به دنبالش راه افتادم. همان زن مرا در اتاقی نشاند. لحظاتی بعد دکتر رابرت بلر، رو به رویم نشسته بود. نمی‏دانم خطاب به من بود یا زنی که مرا به اتاق راهنمایی کرده بود اما گفت: دارد آتش می‏گیرد.

بعد به زن گفت:

به اورژانس زنگ بزن.

من داشتم فکر می‏کردم که تلویزیون و پاساژ و فضای مبله‏اش کجا غیبشان زد.


شبی که جولیان تصادف کرد

Posted by balouch On September - 22 - 2010

در قبرستان کنار خانه ما، قبر جولیان قرار دارد. من همان شبی که او تصادف کرد اتفاقی قبر او را دیدم. البته رفتن من به این قبرستان از روی ترس بود. از کودکی‏هایم برای من قبرستان ترس‏آور بود. حالا هم که در قدم زدنهای روزانه از جلوی این قبرستان رد می‏شدم بدنم مور مور می‏شد و من هر مرتبه به خودم می‏گفتم:

قبرستان ترس ندارد. آزار مردگان به کسی نمی‏رسد. اما این دقیقاً حرف مادرم بود که کوچکی‏ها به من می‏گفت.

آنروز که برای چندمین بار حرف مادر را تکرار کردم ناگهان ایستادم و محکم به خودم گفتم که دروغ می گویم و می‏ترسم اما با کمال تعجب خودم با پر رویی به خودم دروغ گفتم که نمی‏ترسم و برای اینکه ثابت کنم که راست می‏گویم صاف وارد قبرستان شدم. احساس عجیبی بود. به نظرم تا قبل از ورودم آنجا جار و جنجالی بوده و همه به محض ورودم ساکت شده‏اند تا ببینند من چرا آنجا رفته‏ام. برای فرار از نگاه آنهمه مرده خیلی محکم و قبراق با گامهای کشیده به طرف مرکز قبرستان پیش رفتم و بعد برای آنکه طبیعی جلوه کنم کمی به راست و نهایتاً وانمود کردم که قبری را که به دنبالش بودم یافته‏ام. جولیان راس. جمع و تفریق نشان داد که چهل سال داشته. آه تصادف ماشین. کنار قبر او نشستم. گلهای خشکی که آنجا بود نشان می‏داد جولیان را فراموش کرده‏اند. وقتی سنگ قبر او را تمیز می‏کردم حس کردم سنگینی نگاه ساکنین قبرستان از روی من برداشته شده. چقدر سریع آنها مشغول خودشان شدند. اما جولیان انگار خواب بود یا اصلاً آنجا نبود. دور و بر را گشتم یک جاسیگاری مرمر کمی آنطرف‏تر توجهم را جلب کرد آنرا بر داشتم و آهسته روی سنگ قبر جولیان زدم. صدای قهقهه ای مرا ترساند اما جولیان صاف صورتش را آورده بود در صورتم و داخل چشمانم نگاه می‏کرد و من چقدر او را می‏شناختم و حتی طعم لبهایش را هم به خاطر می‏آوردم. مثل همیشه دوست داشتنی و خنده رو گفت:

نمیایی بریم؟

با ذوق فراوان گفتم:

تصادفی قبرت را پیدا کردم.

چقدر جولیان راس را می‏پرستیدم. او نباید می‏مرد. من تمام قبرستان را دویدم. پیش تک تک مرده‏ها که بیرون قبرشان ایستاده بودند گریه کردم. گفتم:

نگذارید جولیان بمیرد. نگذارید رانندگی کند.

همه می‏خندیدند. دوباره جلوی قبر جولیان ایستادم. بغضم ترکید خودم را روی سنگ قبرش انداختم و زاز زار گریه کردم. ناگهان آسمان سوراخ شد و آبهای یک ابر روی من ریخت. نفسم بند آمد. صورت خیس‏ام و بعد پاها و دستهایم را پیدا کردم. دو نفر بازوهایم را گرفتند و کشان کشان روی مبل نشاندند. میز عسلی بزرگی جلویم بود. صاحبخانه لیوان مشروب دستش بود. سیگار را به طرفم گرفت و گفت: یکی دو پک دیگه؟

به سالن بزرگ نگاهی انداختم. پارتی به اوج خود رسیده بود. بچه‏ها مشغول بودند. پرسیدم:

جولیان کجاست؟

یکی گفت: گوش نداد. بیهوش بود، کله پا بود؛ ولی خودش روند و رفت.


ردِ پایِ درد

Posted by balouch On September - 22 - 2010

تازه مرا از اتاق آنژیوآورده بودند:

دستگاه‏های مربوطه را پرستار وصل کرد و دستورات لازمه را داد و رفت. حالم از ساندویج بوقلمونی که روی میز گذاشته بودند به هم می‏خورد. از پنجره اتاق به بیرون خیره بودم از آسمان ابری بدتر دلم می‏گرفت. دردی که من با آن به بیمارستان آمده بودم سر جایش بود؛ درد آنژیو هم اضافه شده بود. در عرض چهار ساعت سه بار پرستار را صدا زدم. هر بار که می‏آمد ومی‏پرسید: درد؟ سرم را تکام می‏دادم و او می‏رفت و دست و دلبازانه با مرفین می‏رسید. دفعه سوم که خواب رفتم مادر بزرگم را خواب دیدم. از طرف چپ تختم التماس می‏کرد که بیایم پایین. گفتم:

مادر بزرگ نمی‏بینی به چه حالم؟

گفت: هیچی‏ات نیست بیا چند تا روزنامه‏ بده ببرم به دردی‏ام بزنم.

یادم آمد سریشم را در کاسه‏ای آب حل می‏کرد و روزنامه‏ها را می‏گذاشت جلوی من و من با دستان کوچکم ماشین قوی پاکت درست کنی او می‏شدم. گفته بود که به کسی نگویم. آخر هفته‏ها که به کمک خود او آنهمه پاکت را می‏فروختیم غیر از شکلات‏های کشی‏ای که برای من و تنباکو‏ای که برای خودش می‏خرید خدا می‏داند چه چیزهایی در پاکت‏اش بود که خوشحال بود و از نگرانی له له می‏زد که از لبه جدول نیفتم.

احساس بدی به من دست داد. یعنی مادر بزرگ همان روزنامه‏ها را هم ندارد؟ زدم زیر گریه. آنهم با دلی پر. پرستار بازوی‏ام را فشرد. چشمان خیسم را باز کردم. با مهر اشک‏ها را از صورتم پاک کرد و پرسید: بد، دریم؟

با خودم تکرار کردم: خوابِ بد.

مجداداً یاد مادر بزرگ افتادم. وقتی احساس می‏کرد که خسته شده‏ام و دیگر حاضر نیستم با شور و اشتیاق پاکت درست کنم می‏آمد کنارم می‏نشست و می‏گفت تو که بزرگ شدی دو پو لوم گرفتی ما این لعنتی‏ها را درست نمی‏کنیم. تو همه چیز برای مادر بزرگ خواهی خرید.

بعدها من بزرگ شدم. دیپلم گرفتم. مادر بزرگ که مُرد فهمیدم که بعد از سالها از خان بزرگ شوهر اولش جدا می‏شود تا با کسی که دوست دارد ازدواج کند. مرد جوان آرام و مهربانی که سخت کار می‏کرد و هیچ‏چیز به دست نمی‏آورد. حمله دیگری از اشک صورتم را خیس کرد و پرستار پرسید:

بازهم مرفین؟

از او تشکر کردم و گفتم خوب خواهم شد. چشمانم که قوی‏تر از من بودند بسته شدند. نمی‏دانم چقدر طول کشید تا دوباره خواب رفتم. خواب دیدم پرنده‏ای هستم و دارم پرواز می‏کنم. رسیدم به یک هواپیمای دو موتوره قدیمی. مستر باتان را که اولین کونسلر مهاجرتی‏ام در کانادا بود شناختم. صاف کنارش نشستم. هنوز لهجه آسیایی‏اش تکان نخورده بود. با همان قیافه‏ای که با صدمن عسل خورده نمی‏شد گفت:

تو نباید اینطولی سَل زده والِد بشی. می‏دونی که من اصلاً از لفتال‏های این چنینی خوش‏ام نمیاید.

من خیلی سر حال بودم و از اینکه بعد اینهمه مدت آن مردک احمق را گیر آورده بودم خیلی احساس رضایت می‏کردم. در نطقی طولانی و غرا که خودم هم تعجب کردم گفتم:

بله مستر باتان من توی احمق بی احساس رو کاملاً می‏شناسم. چطور یادم خواهم رفت که در روزهای اول ورود و بی‏کسی‏ام همین توی دیوانه صاف در چشمانم نگاه کردی و گفتی ما رئیس نیاورده‏ایم و تو زبان‏ات برای بازار کار خوب است. برایت دعوتنامه که نفرستادیم برو دنبال کار باش و دیگه این دفتر نیا. مگر تو همان دیوانه احمق نادان بی احساس نیستی؟

باتان مثل همان روز اولی که رفتم روی میزش ایستادم و هر چه از دهان‏ام درآمد نثارش کردم انگار دو لانه زنبور به او حمله کرده بودند. اول چند ویراژ داد که مرا از هواپیمای قراضه‏اش به بیرون پرت کند. من در یک آن پرواز کردم و در حالیکه می‏خندیدم گفتم:

آن پنجره را می‏بینی اتاق من است در بیمارستان رویال کلمبین حالا به تختم بر می‏گردم. در دمی خودم را رساندم به تختم.

پرستار که فشارم را گرفت با مهربانی گفت خوشحال است که مرا خندان می‏بیند. صورتم درهم رفت و فشار درد در قسمت شکم دوباره نیازمندم کرد به سوزنهای بعدی و متوالی مرفین. تزریق آنها و درد من ادامه پیدا کرد. آقای باتان با هواپیمای قراضه‏اش آمد پشت پنجره‏ی من و با رگهای بر آمده هر چه خواست سر من داد ‏زد. من خونسرد می‏خندیدم و با شکلک و ادای صورت و دستهای‏ام بنزین به آتش خشم‏اش می‏ریختم. پاک از مادر بزرگ غافل بودم. وقتی آقای باتان پای‏اش را از گلیم‏اش حسابی دراز کرد مادر بزرگ مثل عقابی تیز چنگال او را از داخل ابوطیاره‏اش قاپید و تا جایی که چشم کار می‏کرد اوج گرفت و از همان بالا مرد بیچاره را رها کرد. از شدت ناراحتی گفتم:

آخ و نفسم گرفت.

یک اتاق پراز پرستار و دکتر و نرس دور و بر من جمع شده‏اند تا کمک‏ام کنند. دکتر که می‏بیند چشمانم را باز کرده‏ام می‏پرسد:

چطوری؟

در حالیکه چشمان‏ام پر می‏شود از اشک، لبخند می‏زنم و می‏گویم:

خوشحال‏ام که در کانادا هستم.




VIDEO

************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** *************

TAG CLOUD

Activate the Wp-cumulus plugin to see the flash tag clouds!

There is something about me..

    Activate the Flickrss plugin to see the image thumbnails!