Abdol Ghader Balouch – عبدالقادر بلوچ

Official blog of Abdol Ghader Balouch

ناهار مستر کاریم

Posted by balouch On September - 5 - 2010


وقتی می‏خواستند مرا از بخش اورژانس به طبقه بالا منتقل کنند پرستار گفت: اگه خواستی به خونواده‏ات زنگ بزنی بهشون بگو: طبقه دوم، دوی جنوبی، اتاق ده. در تمام مسیری که پرستار دیگری تختم را هل می‏داد من با خودم این آدرس را تکرار کردم. حتی داخل اسانسور با اینکه شلنگ سرم کمی گیر کرد و دستم زخمی شد و مرتب پرستار عذر خواهی می کرد من بیهوده آدرس را تکرار می کردم. آخرش وقتی زنگ زدم باز هم یادم نبود اتاق چندم و کجا هستم. در اتاق ده غیر از من سه پیرمرد دیگر هم بود. یکی از آنها چنان خواب بود و دهانش باز بود که اگر شکمش بالا و پایین نمی رفت با مرده مو نمی‏زد. آقای واکس که روبروی من بود عصا زنان آمد کنار تختم و گفت: ترو از اتاق عمل آوردن؟ سرحال به نظر میای! گفتم: نه من دیشب حمله قلبی داشتم تا امروز هزار تا بلا سرم آوردن ولی نفهمیدم چرا فرستادنم اینجا. آقای واکس بدون اینکه رعایت پرستاری رو بکنه که داخل شده بود گفت: اینااااااااااااا؟ من دو روزه میگم دندون ندارم بازم برام ناهار ساندویج بوقلمون آوردن. بعد بلافاصله رو کرد به پرستار و گفت: استفنی…

پرستار با مهربانی خندید و گفت: آقای والکس بهت گفتم تو اشتباهی سینی آقای کاریم رو برداشتی! و بعد از بالای سر مردی که انگار مرده بود سینی ناهار را برداشت و برد روی میز آقایی که من فکر می‏کردم اسمش واکس هست. آقای کاریم هم همین موقع بیدار شد و با حالت پرخاش به پرستار گفت: هی پس تکلیف من چی میشه؟ از لهجه‏اش فهمیدم ایرانی است. دلم باز شد. خدا رو شکر کردم که نمرده. کمی نیم‏خز شدم ببینم استفنی و آقای والکس چه بلایی سر غذای او در آوردن. استفنی سینی غذا رو به مستر کاریم برگرداند. او در سینی را برداشت و تقریباً با حالت فریاد گفت: این غذا دستخورده. استفنی بر گشت نگاهی به سینی انداخت و بلافاصله به آقای والکس که پشت به اونا نشسته بود و مشغول غذا خوردن بود نگاه کرد. بعد سری تکان داد. سینی را برداشت و به مسترکاریم گفت: اشکال نداره من الآن برات غذا میارم. قبل از آنکه از اتاق بیرون برود آقای والکس خطاب به هیچکس اما با صدای بلند گفت: من دندون ندارم فقط سوپش رو خوردم. استفانی در حالیکه می گفت اشکال نداره از اتاق بیرون رفت. مستر کاریم عصای خودش رو برداشت همونطور که به طرف تخت مستر والکس میومد به من نگاه کرد و با پایین آوردن سر ادای احترام کرد. من با صدای بلند به فارسی گفتم: سلام. او هم زنده‏تر شد گفت: ای ایرانی هستین؟ وقتی دست داد گفت: کریم هستم. لب تخت من نشست. اطلاعات بیماری همدیگر را رد و بدل کردیم. او رو کرد به مستر والکس و گفت: تو باید نگاه کنی که غذای چه کسی رو می‏خوری! آقای والکس خیلی عصبی شد. در حالیکه با عصبیت سینی خودش رو جمع می‏کرد گفت: چیزی نشده. یک اشتباه بوده. تازه برات که غذا میارن. بعد بلند شد با عصبانیت تمام سینی و همه چیز را هل داد پایین. با سر و صدایی که درست شد یکهو سه پرستار داخل دویدند و به دنبالشان دکتر هم رسید. آقای والکس با حالتی عصبی می‏گفت: تو کودکستان غذای یک بچه رو خوردن. کریم بلند شد با عصایش اشاره کرد به آقای والکس و داد زد: تو دیوانه شدی ترو بیخود تو بخش قلب آوردن. تخت بغلی ما پیرمردی که سه سرم به او آویزان بود دچار حمله شد. پرستار اصطلاحی را فریاد زد و از همه جا پرستار و دکتر ریختند در اتاق ما و با دستگاه شاک الکتریکی پیرمرد را به زندگی باز گرداندند اما فوری منتقلش کردند به بخش اورژانس. چشمان من پر اشک شد درد در قفسه سینه پیچید و قبل از آنکه نفسم بند بیاید دکمه اورژانس کنار تخت را با تمام قوا فشار دادم. همان بلایی را که سر آن پیرمرد در آورده بودند سر من در آوردند. موقعی که داشتند مرا از اتاق بیرون می‏بردند کریم به استفانی یادآوری کرد که ناهارش را هنوز دریافت نکرده. در سالن استفانی که کنار تخت من می‏دوید خطاب به یکی از پرستاران گفت: نهار مستر کاریم رو فوری براش ببر و همونجا خودتو سرگرم کن تا بیان مستر والکس رو به اتاق دو منتقل کنن. در اتاق اورژانس به من اکسیژن وصل کردند و تند تند داشتند سیمهای یک دستگاه رو به قفسه سینه‏ و ساق پاهای‏ام وصل می کردند. بعد از اینکه دوتا آسپرین را جویدم حدود ده عدد پلاوکس دادند که بخورم. درد در قفسه سینه ام می‏پیچید و من با خودم فکر می‏کردم آدرس اتاق مستر والکس چه روند خواهد شد: طبقه دوم، دوی جنوبی، اتاق دو.


خودکشی

Posted by balouch On May - 29 - 2010

سه نفر دور یک میز نشسته بودند. باران به شدت می‏بارید و در کافه جای سوزن انداختن نبود. هوایِ همیشه بارانیِ کوکیتلام آنها را به کافه تیم هورتن معتاد کرده بود. صحبت کشید به خودکشیِ هفته قبل مردی که هر سه می‏شناختند. مردی که ریش و سبیلش را تراشیده بود گفت:

– او یک احمق به تمام معنا بود.

بعد نگاه سریعی به دوستانش کرد و با قاطعیت کمتری گفت:

– نمی‏ دونم. به نظر من، خودکشی یک جور فراره.

مردی که بلوز آستین کوتاه داشت همچنان به قهوه‏اش خیره بود و لیوان قهوه را سر جایش می‏چرخاند.

مردی که ته ریش داشت گفت:

– خوب شکی نیست که خودکشی یک نوع فراره.

مردی که بلوز آستین کوتاه داشت گفت:

– گاهی، تنها راهی که میمونه همین راهه.

مردی که ریش و سبیلش را تراشیده بود با تأکید گفت:

– نه آقا! او هزار تا راه داشت. و بعد ادامه داد:

– میگن وضع مالی‏اش خراب بود. کمی مکث کرد و رو به بقیه پرسید:

– درسته؟

مردی که ته ریش داشت گفت:

– من هم همینو شنیدم.

مردی که صحبت را شروع کرده بود گفت:

– به هر حال ما هم داریم زندگی می‏کنیم. گرفتاری داریم؛ اما می‏ریم با دوستی، رفیقی حرف می‏زنیم. درسته آدم پیش هرکی سفره ی دل اشو باز نمی کنه، اما یه وقتایی دیگه لازمه.

مرد ریش و سبیل تراشیده با حرارت حرف می‏زد. او مدام داشت در مورد چند راهی که مردِ خودکشی کرده می‏توانست برود توضیح می‏داد. حرف‏هایش منطقی بود. معلوم بود برای مردی که خودش را کشته ناراحت است و دلش می‏سوزد. حرف‏هایش که تمام شد شروع به نوشیدن قهوه‏اش کرد؛ اما معلوم بود که منتظر عکس‏العمل دوستان‏اش هم هست.

مردی که ته ریش داشت حواس‏اش به بحث نبود؛ دوسه خاطره بی ربط تعریف کرد و خودش که متوجه شد پرت و پلا می‏گوید، دوباره حرف‏های مرد قبلی را تکرار کرد.

مردی که بلوز آستین‏ کوتاه داشت آهسته و با تأنی گفت:

– قضیه کمی پیچیده‏تر میشه.

مرد ریش و سبیل تراشیده با حالتی اعتراضی و پرخاشگر گفت:

– کدوم پیچیدگی؟

مردی که داشت حرف می‏زد، کمی تن صدایش را بالا برد و گفت:

– زیر لایه‏ای از چیزایی که میگی یه دنیای تو درتو هم دهن باز می‏کنه…

بعد ساکت شد و همانطور آرام مثل قبل ادامه داد:

وقتی زمین زیر پای آدم سفتیشو از دست می‏ده…

مرد دیگر، به تلفن دستی‏اش که زنگی خورد و قطع شد نگاهی کرد و گفت:

– گوش‏ام با تویه.

مرد که انگار حرف زدن را بیهوده می‏دید، برای آنکه سر و ته قضیه را بهم بیاورد گفت:

– منظور اینه که گاهی، راهی جز فرار نمیمونه…

و بعد همانطور که صدایش آرام مانده بود یک نفس ادامه داد:

گاهی دریا هم جلو چشم‏ات سراب میشه و جفت شیش‏ات هم یک و دو! باور کنین؛ گاهی روز روشن هم میشه شب سیاه…

تلفن دستی مردی که ریش و سبیلش را تراشیده بود زنگ زد. مردی که حرف می‏زد ساکت شد و قهوه‏اش را تمام کرد.

مکالمه تلفنی مرد که تمام شد. اعلام کرد که باید دنبال دخترش برود. جمع، مرد خودکشی کرده را رها کرد و حال و هوایشان رفتنی شد. در حالی که بلند می‏شدند که بروند، قرار هفته بعد در همان ساعت را هم گذاشتند.

*****
کوکتیلام باز هم حسابی بارانی بود . مرد ریش و سبیل تراشیده که چند روزی است ریش و سبیلش را نتراشیده با مردی که ته ریشی دارد با هم رسیدند. نیمساعتی است که دو مرد، دور میز، نشسته‏اند و تقریباً لام تا کام حرف نمی‏زنند. مرد ریش و سبیل تراشیده که چند روزی است ریش و سبیلش را نتراشیده دارد قهوه‏اش را سر جایش می‏چرخاند. مردی که ته ریش دارد می‏گوید:

– واقعاً عجب احمقی بود! خودکشی یک راه فراره!

مرد ریش و سبیل تراشیده که حالا هم ریش و هم سبیلش را نتراشیده همانطور که به قهوه‏اش خیره است می گوید:

گاهی، تنها راهی که میمونه همین راهه.


قلبی در دست، دلی در سینه

Posted by balouch On March - 3 - 2010

کوکیتلام زمانی شهرک کوچکی بود. حالا به قدری شلوغ شده که من برای آوردن بچه‏ها از مدرسه، نیمساعت زودتر از آنکه زنگ بخورد جلوی مدرسه هستم. معمولاً ماشین را که پارک می‏کنم، تا صدای زنگ بلند شود همانجا قدم می‏زنم. از جلوی مدرسه تا تقاطع خیابان گلن و وست وود، دویست و سی و چهار قدم است. موقع بر گشتن، خیلی آهسته‏تر گام بر می‏دارم و همیشه با خودم فکر می‏کنم حداقل پانصد قدم برداشته‏ام. دیروز از سر همان چهار راه متوجه شدم که پیرزنی که جلوی مدرسه و زیر شیروانی ایستاده راه ‏می‏افتد، می‏آید وسط پیاده رو و به سمت من خیره شده برایم دست تکان می‏دهد. ولی وقتی که نزدیک می‏شوم با دلخوری برمی‏گردد سرجایش. دفعه‏ی دوم یا سوم آمد به سمت من و با عصبانیت و دلخوری گفت:

– میشه اینقدر ورجه وورجه نکنی و وایسی یه جا؟!

عصبانیت و حرص زدگی از صدایش می‏بارید. حرفی نزدم و به سمت دیوار مدرسه راه افتادم و جایی نزدیک به او ایستادم. بعد از کمی مکث در حالی که به چهار راه خیره شده بود از من پرسید:

– کسی داره میاد؟

گفتم:

– بله. یک خانم.

خنده به صورتش برگشت. در حالی که به وسط پیاده رو می‏رفت گفت:

– دخترمه. با من اینجا قرار گذاشته.

زنی که می‏آمد به نزدیکی ما که رسید پیرزن با دلخوری به کنار دیوار برگشت اما نزدیک‏تر به من ایستاد. بعد از اینکه زن از جلوی ما رد شد او گفت:

– این خیلی بده که آدم سر وعده‏ی خودش به موقع حاضر نشه!

بعد به ساعتش نگاه کرد و گفت:

– بنا بوده ساعت دو ربع اینجا باشه. حالا داره سه و ربع کم میشه.

به کلاهش که دو سه آرم طلایی پرچم کانادا و برگ درخت افرا و قلبی قرمز رنگ زده بود نگاه کردم و فقط سری تکان دادم.

پیرزن با صدایی که قصد داشت زهر عصبانیت قبلی‏اش را خنثی کند، از همانجایی که ایستاده بود، تابلویی را که در دست داشت نشانم داد و گفت:

– این قلب منجق دوزی شده رو برای روز والنتاین درست کردم. میخوام سوپرایزش کنم.

بعد ناگهانی پرسید:

– کسی میاد؟

نگاه کردم. از سر چهار راه پیرمردی که کاپشنی زرد رنگ داشت آهسته قدم برمی‏داشت. پیرزن بدون آنکه منتظر جواب من بماند با خوشحالی گفت:

– دختر خودمه. از ژاکت زردش شناختمش!

بعد در حالی که به وسط پیاده رو می‏رفت به من گفت:

– پاش سر کار پیچ خورده.

بعد خندید و همانطور که از دور برای پیرمرد دست تکان می‏داد ادامه داد:

– من البته نباید ناراحت این پیچ خوردگی باشم، چون اگر پیچ نخورده بود الآن سرکار بود و به دیدن من نمی‏اومد!

من هم همراه او قاه قاه خندیدم.

او یکهو خنده‏اش را قطع کرد و گفت:

-ولی من خیلی برا پاش ناراحتم! این جوونا اصلاً از خودشون مواظبت نمی‏کنن.

پیرزن دوباره برای پیرمردی که فکر می‏کرد دخترش هست دستی تکان داد و به من گفت:

– من ده‏ سال تو رستوران کار کردم. یک دفعه هم پام پیچ نخورد…

زنگ مدرسه به صدا در آمد. رو به پیرزن گفتم:

– باید برم بچه‏ها رو بگیرم.

صورتش پر خنده بود. به طرف پیرمردی که با تأنی قدم برمی‏داشت اشاره کرد و گفت:

– دخترک خودشو داغون کرده. ببین به چه روزی افتاده، هی میاد هی نمی‏رسه. تازه اگر هم نباشه من دیگه اینجا وانمیستم…

بچه‏ها را که سوار ماشین کردم و راه افتادم، پیرمرد به نگاه‏رس پیرزن رسیده بود. پیرزن به کنار دیوار برگشته بود و هنوز منتظر بود.


درد دل با ژنرال

Posted by balouch On March - 3 - 2010

آقای آلفرد از پنجره سالن عمومی نگاهی به پارک انداخت. پارک، درست روبروی خانه سالمندان بود. غیر از ژنرال که مثل همیشه ساکت و آرام روی نیمکت مخصوصش نشسته و به افق خیره بود؛ کسی در پارک نبود. آقای آلفرد به ساعتش نگاهی انداخت. مایکل، پسر بزرگش نیم ساعتی تأخیر داشت. این تأخیر برای مایکل طبیعی بود. آقای آلفرد همیشه می‏گفت:

– او، اونقدر دیر به دنیا اومد که به زور به دنیا آوردنش.

با خودش گفت: حتماً براش کاری پیش اومده. بعد تو ذهنش ادامه داد: اگه تو این شرایط بد بازار؛ یکهو یک مشتری جدی سر و کله‏اش پیدا بشه مایکل باید هم قرارشو با من کنار بگذاره. آقای آلفرد تصمیم خودش را گرفت. در خروجی سالن را باز کرد و بدون آنکه به دربان بگوید می‏رود پارک از او خواست که اگر پسرش مایکل سر و کله‏اش پیدا شد او را بفرستد کنار نیمکت ژنرال. دربان با نگاهش، آقای آلفرد را که عصا زنان از عرض خیابان رد می‏شد و داخل پارک می‏رفت تعقیب کرد. آقای آلفرد که نزدیکی نیمکت ژنرال به سرفه افتاده بود گفت:

– می‏بینی ژنرال! از اون پنجره تا اینجا به این حال افتادم!

درست موقعی که آقای آلفرد گفت: «از اون پنجره» برگشت و با عصا به پنجره سالن عمومی خانه سالمندان اشاره کرد. ژنرال حتی موقعی که آقای آلفرد بغل دستش نشست هم تکانی نخورد؛ البته آقای آلفرد توقع هم نداشت که او تکان بخورد. ژنرال غرق درعالم خودش بود و به دور دستها خیره شده بود. آقای آلفرد پیپش را روشن کرد و دو سه پک زد و انگار ژنرال پرسیده باشد چه خبر؟ جواب داد:

– ولله هیچ! یعنی هیچِ هیچ. همون ماجراهای تکراری همیشگی. اون بالا هم که آدم کف می‏کنه.

آقای آلفرد که اینو گفت به سمت خانه سالمندان اشاره کرد و ادامه داد:

– دخترم مارگارت از آلبرتا و سرماش شاکیه اما حاضر نیست پاشه بیاد ونکوور. حق‏ام داره. اینجا کار نیست. پسر وسطیه هم که هنوز عراقه. دلمم براش می‏سوزه…

آقای آلفرد ساکت شد. معلوم نبود که می‏خواهد بغضش را قورت بدهد یا باز دو- سه پک دیگر به پیپ‏اش بزند. هم زمان که دودها را بیرون می‏داد؛ ادامه داد:

– به‏ات بر نخوره ژنرال! اما واقعیتش اینه که به عنوان یک سرباز قدیمی نمی‏تونم مشوق بچه‏ام برا جنگ باشم.

آقای آلفرد آه عمیقی کشید و مثل ژنرال کمی به دور دستها خیره شد و بعد ادامه داد:

– مایکل هم، مایکله دیگه.امروز نیمساعته که منو معطل کرده. البته نه کار بخصوصی داریم و نه جای بخصوصی می‏ریم. دوساعتی منو می‏گذاره خونه خودمون. چرخی می‏زنم. آلبومی نگاه می‏کنم. میدونی، خونه خود آدم هر چقدر هم خالی باشه باز پر خاطره است. ولی خوب نیومد. البته، بدجور خورده تو سر ملک. مایکل دو سه ماهی میشه حتی یک خونه نفروخته.

آقای آلفرد ساکت شد. به طرف خانه سالمندان نگاهی انداخت. دل‏اش می‏خواست مایکل را با دربان در حال صحبت کردن ببیند اما خبری نبود. پاهایش را از زمین بلند کرد و روی نیمکت گذاشت. با فشار دادن عصایش بر زمین کمی خودش را عقب‏تر کشید و در حالی که به مجسمه ژنرال تکیه می‏داد مثل او به دور دستها خیره ماند.


به موازات روز عشق

Posted by balouch On February - 27 - 2010

در بقالی حیران مانده بودم که برای چه چیزی داخل بقالی شده‏ام. جیب‏هایم را برای لیستی گشتم اما بر خلاف همیشه با خودم لیستی نداشتم. از طرفی حواسم به داستانی بود که داشت در ذهنم شکل می‏گرفت. داستان زن و مردی که زندگی خوبی نداشتند و مدام با یکدیگر اختلاف داشتند. به توت‏ فرنگی‏هایی که فروشنده آنها را به شکل قلب چیده بود نزدیک شدم و یادم آمد که روز عشق هم دارد از راه می‏رسد. در داستانی که داشت در ذهنم شکل می‏گرفت مرد داستان به فکر فرو رفته بود که با وضعیت ناخوشایندی که بین او و زنش هست، روز عشق با دست خالی چه می‏شود کرد؟

خانمی داشت میوه جدا می‏کرد که یکهو نگاهش روی من متوقف شد. قیافه‏اش عجیب برایم آشنا بود. انگار او هم مرا شناخت و یکباره گفت:

باز هم اینجا تشریف ندارین؟!

و بدون آنکه منتظر جواب بماند ادامه داد:

شما که اینقدر داستان دیوونه‏ها را می‏نویسید چرا داستان شوهر از همه دیوونه‏تر منو نمی‏نویسید؟!

علیرغم غم شدیدی که حس می کردم، خنده‏ام گرفت و گفتم:

عجب سوژه جالبی!

و بلافاصله ادامه دادم:

خانم! اولاً خوشحالم که منو شناختید. ثانیاً اصلاً فکر نمی‏کردم که مرتب در مورد دیوانه‏ها می‏نویسم.

آن خانم که انگار از فرط عصبانیت از شوهرش و همه‏ی مردها بیزاربود با حالتی دلخور و عصبی گفت:

اگر دیوونه‏ها نباشن تو چه حرفی برا گفتن داری؟!

با خنده پرسیدم:

حالا جریان دیوانگی شوهرشما چیه؟

با غضب نگاهم کرد و گفت:

دیگه داری منو می ترسونی هااااااااااااااااااا

و بعد با تمسخر اضافه کرد: دیوونه‏تر از این که یکی تو داستان زندگی کنه؟ صدتا داستانو ببر بده به صندوقدار یه دونه نون سنگک بهت میده؟ آخه اینم شد کار؟ شد زندگی؟ که نفهمی شوهرت، خودشه یا شخصیت یکی از داستاناشه؟!

گفتم:

این که عالیه! میدونی مردم عاشق یه همچین آدمی هستن؟!

گفت:

– بعععععععله. مثل اتاق سنگی‏ای که تو پیچ جاده، یه لحظه به چشم بیاد! برا دیدن خوبه… برا زندگی چی؟

زن در حالی که بسیار به من نزدیک شده بود، دستش را دراز کرد تا نایلونی از توپ‏اش بکند وبعد در حالی که دستش مماس با دستم شده بود، آن را به طرفم دراز کرد و گفت:

چندتا گوجه بردار!!!

مرد داستانی که در ذهنم بود هنوز به روز عشق فکر می‏کرد و تا اینجا تصمیم گرفته بود به جای گل، برای همسرش بسته‏ای شکلات بخرد که دختر و پسرکوچکشان هم خوشحال بشوند. من بی اختیار کیسه پلاستیکی را گرفتم و همانطور که در آن گوجه می‏ریختم زن را دیدم که با غیض ازکنارم دور شد . چه خوب یادم آمد که ما هم گوجه لازم داشتیم . اما هنوز یادم نیامده بود که چرا وارد بقالی شده‏ام. همانطور که برای کمک به زن نایلونش را پر از گوجه می‏کردم، در ذهنم به مرد داستان هم کمک می‏کردم که برای روز عشق جعبه‏ی شکلات خوشمزه‏ای انتخاب کند.

زن از همان چند قدمی، نگاهی به من انداخت و با عصبانیت به طرفم آمد.از نگاهش ترسیدم و ایستادم. وقتی او به من رسید، با عصبانیت کیسه نایلون را از دستم کشید. سیب زمینی‏ها را خالی کرد و با اشاره به چشمهایم پرسید:

اینا گوجه ست؟

و بعد با همان حالت گفت:

کی گفت تو از ماشین پیاده شی؟ برو بچه‏ها تنهان .منم الآن میآم!!


با عشق برای تو

Posted by balouch On February - 22 - 2010

هفته‏ای یک ساعت داوطلبانه می‏روم تا به سالمندانِ مرکز «سینیور فوکس» کمک کنم. این دفعه باید به خانم پراگ هشتاد ساله یاری برسانم تا یکی از رسید‏های خود را از میان انبوه رسیدهای‏اش پیدا کند. از همان روز اول با من قرار می‏گذارد که اگر عجله دارم و می‏خواهم تند تند او را از سرم باز کنم، بهتر است بروم دنبال کارم. به او اطمینان می‏دهم که حوصله زیادی دارم. خانم پراگ روی صندلی راحتی‏‏اش می‏نشیند، پتوی رنگ و رو رفته‏ای را که بر روی‏اش عکس کمرنگ یک پلنگ خودنمایی می‏کند روی پاهایش می‏اندازد و چشم به دست من می‏دوزد تا من یکی یکی رسیدها را که در جعبه‏های خالی کفش ریخته شده، در ‏آورم و اقلامی از آنرا برایش بخوانم. بعضی‏ها را تا شروع می‏کنم فوری می گوید:

نه!

بعضی وقت‏ها در مورد بعضی از رسیدها توضیحاتی می‏دهد. من ازطریق همین توضیحات دستگیرم می‏شود که او و شوهر مرحوم‏اش آقای هافمن خیلی با هم سفر می‏رفته‏اند.

کاری که فکر می‏کردم در جلسه اول تمام خواهد شد، به درازا کشید. استنباط من این است که پیدا کردن رسید بهانه‏ای است که خانم پراگ می‏خواهد به وسیله آن یک ساعتی با کسی از خاطرات‏اش حرف بزند. برای همین روزهایی که کار ندارم بیشتر از یکساعت می‏مانم. در این شنبه بخصوص که به شدت باران می‏بارد و من قصد کرده‏ام تا هر وقت که خانم پراگ خسته نشده با او بمانم، او دل و دماغ ندارد و دلتنگ و افسرده به نظر می‏رسد. او حواس‏اش به توضیحاتی است که من در مورد رسیدها می‏دهم و کار سریع پیش می‏رود. به او می‏گویم که سر ساعت نخواهم رفت. کمی خوشحال می‏شود و خواهش می‏کند بساط قهوه را راه بیندازم. باران هنوز می‏بارد و باد قطرات باران را به پنجره می‏کوبد. تا بر می‏گردم خانم پراگ همانطور از پنجره به بیرون خیره مانده است. زیر رسیدها چشمم به گوشه‏ی رسیدی می‏افتد که روی آن قلب قرمز رنگ کوچکی کشیده شده. آنرا که به شدت کهنه است با احتیاط از زیر بقیه رسیدها بیرون می‏آورم. در میان اقلام‏اش صندلی راحتی و پتوی پلنگ نشان هم هست. برای لحظه‏ای به قلب قرمز رنگ خیره می‏شوم و بعد نوشته زیرش را می‏خوانم: با عشق برای تو که صندلی راحتی دوست داری.

دو سه قلم اول رسید را که می‏خوانم خانم پراگ فریاد می‏زند:

خودشه...

حس می‏کنم از دیدن این رسید جوان می‏شود. چابک و پر نشاط، به طرفم می‏آید. رسید را می‏گیرد. بغض می‏کند. آنرا بو می‏کشد و می‏گوید:

آقای هافمن در همان سفری که این هدیه را به من داده بود، از داخل کابین خلبان گفت « خانمها و آقایون من هافمن خلبان شما هستم که اعلام می‏کنم عاشق دوشیزه پراگ سر میهماندار هواپیما هستم» و بعد خطاب به من گفت: دوشیزه پراگ آیا حاضری با من ازدواج کنی؟

بغض خانم پراگ می‏ترکد. از من برای کمک‏ام تشکر می‏کند و من حس می‏کنم که باید خانم پراگ را با خاطراتش تنها بگذارم


بیست دقیقه تأخیر

Posted by balouch On February - 21 - 2010

از ایستگاه «متروتاون» که حرکت کردیم با من که تازه سوار شدم تعدادمون شد شیش نفر. یک خانم جوان ویک خانم مسن و دو آقای جا افتاده و یک مرد معتاد. در مسیر، همه ما که در انتهای کوپه نشسته بودیم نگاه‏امان را از مرد معتادی که حالت عادی نداشت می‏دزدیدیم. او خیلی بی تاب و عصبی بود؛ از جایش بلند می‏شد و دودستش را به دیواره کوپه قطار فشار می‏داد و تقریباً با صدایی فریاد گونه می‏گفت:

– یا الله بجنب! امروز که باید تند بری چرا اینقدر لفتش می‏دی؟

معلوم بود حسابی تا خرخره خورده بود، یا شاید هم چیز‏هایی کشیده بود. با کوچکترین حرکت قطار تعادلش به هم می‏خورد اما می‏چسبید به میله‏ای که کنارش بود و می‏لغزید روی صندلی‏ای که بغلش ایستاده بود. در هر ایستگاهی که قطار می‏ایستاد. بلند می‏شد و خطاب به قطار برقی داد می‏زد:

– ماشین احمق! یک تیکه آشغال! نمی‏بینی هیچ مسافری منتظر نیست. واستادنت برا چیه. تا دیر نشده راه بیفت! تو قبر پدر و مادرت سگ بشاشه بی پدر و مادر گه!

قطار که در فاصله‏ی طولانی بین ایستگاه ادموند و نیووست سرعت گرفت، مرد معتاد روی صندلی‏ای کنار خانم جوان نشست. روزنامه‏ای را که روی یک صندلی خالی بود برداشت و پرسید:

– اشکال نداره من اینو ببینم؟

دختر با خنده‏ای ریز و کوتاه گفت:

– نه. اون اصلا‏ً مال من نیست.

زن مسن نگاه‏اش را دزدید و وانمود کرد که دارد به بیرون نگاه می‏کند.

مرد معتاد گفت:

– اینو میدونم. خواستم مودب باشم.

زنی که نگاه‏‏اش به بیرون بود با صدای بلند خندید اما زود جلوی خنده‏اش را گرفت.

از دو مرد جا افتاده یکی کتاب می‏خواند و دیگری که پای‏اش را روی آن پای‏اش انداخته بود و داشت جدول حل می‏کرد از زن جوان پرسید:

شما هیچکدوم از بازیهای المپیک رو رفتید؟

زودتر از زن جوان، زن مسن جواب داد:

– بازی‏ها که نه ولی بدم نمیومد که برای جلسه افتتاحیه‏اش میتونستم بلیط بخرم.

زن جوان گفت:

– اوه نه. من حتی فکرشو نمی‏کنم. میدونی رفتن و اومدن به اون محل چه مکافاتی داره؟

آقایی که جدول حل می‏کرد گفت:

– میدونید بلیط برای فاینال بازی هاکی چنده؟

مرد معتاد دوبار پشت سر هم پرسید:

-چنده؟ چنده؟

و بعد بلند شد و همانطور عصبی به طرف در کوپه رفت و اونو فشار داد و گفت:

– تففففففففففففففففففففففففففففففففففف به روی این تیکه آشغال لعنتی! چرا امروز اینقدر این کند راه میره؟

مردی که جدول حل می‏کرد همچنان منتظر جواب بود.

خانمی که خندیده بود گفت:

– خب اینطور که شما می‏پرسید حتمن کمی گرونه.

مردی که کتاب می‏خواند سرش را بلند کرد و با حالتی سئوالی پرسید:

– کمی؟

و بعد شمرده شمرده گفت:

– بیسسسسسسسست و پپپپپپپپپپپپنج هزااااااااار دلاره!

مرد معتاد سوتی زد و گفت:

– واوووووووووووووووووووووووووووو

آقایی که کتاب میخواند گفت:

– ولی با همه این تفاصیل میدونید که بازیهای المپیک زمستانی ما بی رونقترین بازیهای دنیاست؟

و بدون معطلی خودش گفت:

– بله ما ونکووری‏ها به المپیک باختیم!

مرد معتاد خیلی بلند و با حالتی زننده گفت:

– به نظر من المپیک احمقانه است!

همه سعی کردند نشنیده بگیرند. مرد معتاد نگاهش را روی مسافرین چرخاند و از زن جوان که نزدیک او نشسته بود و محکم کیف دستی‏اش را در دستان‏اش می‏فشرد پرسید:

– تو اینطور فکر نمی‏کنی؟

قطار با حالتی غیر عادی تکانی خورد و کمی بعد ایستاد. از بلند گوها اعلام شد که تا راه اندازی مجدد بیست دقیقه تأخیر خواهیم داشت.

با توجه به سابقه ماجرا با شنیدن بیست دقیقه تأخیر، همه ما فهمیدیم که در ایستگاه بعدی یکی خودش را جلوی قطار انداخته.

مرد معتاد روی صندلی کناری خودش ولو شد.

مردی که کتاب می خواند بلند شد کتاب‏اش را با عصبانیت به کف قطار کوبید و گفت:

– تفففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف همینو کم داشتیم.

مردی که داشت جدول حل می‏کرد، روزنامه را به کنار انداخت و بلند شد و در حالی که به بیرون نگاه می‏کرد گفت:

– این سرویس شده‏های آشغال، راه بهتری برا کشتن خودشون بلد نیستن؟

دو تا خانم که حالا کنار هم و روی یک صندلی نشسته بودند، از تعداد زیاد این اتفاقات حرف می‏‏زدند.

مرد کتابخوان گفت:

– باید فکری به حال این ایستگاه بکنن. پاتوق معتادا شده.

زن‏ مسن گفت:

– باید همه‏اشون رو بگیرن زندان کنن.

مردی که داشت جدول حل می‏کرد گفت:

– حیف زندان. این آشغال‏ها رو باید بفرستن جهنم.

مرد معتاد داد زد:

– خفه شید!!

بعد با دودستش میله کنار صندلی‏ای را که رویش نشسته بود گرفت و سرش را گذاشت روی دستان‏اش و با حالتی اندوهگین گفت:

– یک پارچه خانوم بود. اگه این آشغال تندتر رفته بود، من حتماً جلوشو می‏گرفتم.


شام سالگرد ازدواج

Posted by balouch On January - 19 - 2010

جان به همسرش جولیانا گفت:
– عزیزم سر راهم صد هزار دلار پول نقد از حساب پس‏اندازمون گرفتم، همه‏اشون اسکناسای درشت و تا نخورده‏ان. گذاشتمشون رو میز نهارخوری.
جولیانا با حالتی که انگار خسته و کلافه شده پرسید:
– باز تو از اون کارای احمقانه‏ات کردی؟!
جان که خیلی از خودش متشکر به نظر می‏رسید گفت:
– مگه به همین راحتی می‏دادن؟ جالبه ها! پول خود آدمو نمی‏خوان بدن. تازه وقتی که هست اگه آدم کار احمقانه نکنه، احمقه!
جولیانا بدون معطلی گفت:
– تو پنجهزارتا هم می‏گرفتی چیزی از احمقی کم نمی‏آوردی.
جان همانطور از خود راضی گفت:
– حالا عوض این حرفا برو دوسه بسته وردار برو دستی به سر و روت بکش. لباس مناسبی بخر. باید بریم، مجبوریم یک سر هم به شهردار بزنیم.
جولیانا یکهو تن صدایش عوض شد و با اعتراض گفت:
– پناه بر خدا. تو که می‏دونی اون مرده چقدر هیزه و از سر و کول من بالا می‏ره…
جان حرف جولیانا را قطع کرد و گفت:
– نگران نباش. ما فقط خودی نشون میدیم. اون فرش تابلوی ایرانی رو بهش می‏دم و تولدت مبارکی بهش می‏گیم و می‏ریم.
جولیانا مشغول نوشیدن ته مانده شرابش بود. جان از سکوت او استفاده کرد و گفت:
– او میدونه ما امشب سالگرد ازدواجمونه.
جولیانا بلند شد. گیلاس خالی خودشو گذاشت روی میز نهار خوری و بدون آنکه به پول‏ها نگاهی بکند به طرف آشپزخانه رفت و گفت:
– نه من همون شام سنتی خودمونو دوست دارم. حوصله تجملات ندارم. تازه من فکر کردم تو یادت رفته.
جان که بر خلاف جولیانا سرحال و پر انرژی بود گفت:
– یادم رفته؟ غیر ممکنه! من تازه به برادرم تلفن کردم. داره اسبی رو که دوست داری با قطار می‏فرسته مزرعه آقای جیمز. تمام فردا ما اونجاییم و تو تا بخوای میتونی اسب سواری کنی.
جولیانا خیلی کشیده و با حالتی رمانتیک گفت:
– آه جاااااااااان! حیف که دارم این ظرفارو می‏شورم و الا حتمن بغلت می‏کردم و می‏بوسیدمت.
جان با دلخوری گفت:
– آخه همه‏ی مستخدمار‏ام نباید مرخص می‏کردی.
جولیانا با ناز و لوندی خاصی گفت:
– می‏خواستم امشبو از خدا هم تنهاتر باشیم…
جولیانا ساکت شد. در کمد را باز کرد. یک قوطی در آورد و به جان گفت:
– این آخرین قوطی لوبیامونه!
جان بقیه شیشه سمیرانف را در گیلاسش خالی کرد و کفت:
– فردا می‏رم فود بانک. شایدهم بتونم صد دلاری تا سر برج از جیمز دستی بگیرم.


داستان کوتاه یک زندگی بلند

Posted by balouch On January - 18 - 2010

پدر مرتضی هم در هواپیمایی بود که سقوط کرده بود، اما هیچکس حاضر نبود به مرتضی که داشت به سرعت به طرف فرودگاه می‏راند زنگ بزند و بگوید پدرش نرسیده، رفته. گل که جای خود دارد. نان خامه‏ای هم خریده بود. می‏گفت که پدرش عاشق نان خامه‏ای است و می‏خواهد بدو ورود بخنداندش.
حالا ساعت از یک نیمه شب هم گذشته. اگر همه چیز درست پیش می‏رفت حد اقل پنج ساعتی از رسیدن مرتضی و پدرش به خانه گذشته بود.
سی سال دوری شوخی نیست. همین سی سال نا قابل مرتضای بیست ساله را کرده بود پنجاه ساله و پدر مرحومش بی عصا نمی‏توانست راه برود.

چه زود آدم مرحوم می‏شود و چه بد و بد موقع.

پلیس می‏گوید هیچ دلیلی ندارد که راننده مقصر باشد. دو سه نفر شاهد ماجرا می‏گویند: مرتضی یکهو پرید در خیابان و ماشین نتوانست ترمز بگیرد. اگر نان خامه‏ای ها و گل دستش نبود سرش آنقدر محکم به جاده نمی‏خورد.

می‏دانم با توجه به آنچه که مرتضی کشیده بود این داستان خیلی کوتاه است اما این روزها زندگی‏ها طولانی و داستانهایشان کوتاه‏تر می‏شوند.


به!عجب

Posted by balouch On January - 7 - 2010

به آقای علمی و سهیلا خانم و بازماندگان شاعر گمنام که خوابید در شهر ما

حسین آقا جلوی ما تمام کرد. تازه آمده بود. از همانجا گفته بود که مرگ رسیده دم دستش. دوست ما برایش از همین نطق‎‏ها که ما برای والدینمان می‏کنیم، کرده بود اما ما هر چقدر که بگوییم در کانادا مردم تازه بعد هفتاد سالگی می‏روند مسافرت، پدر و مادران آنطرف آب بعد از هفتاد سالگی مثل فواره‏ای که یکهو خاموش بشود سقوط می‏کنند.
حسین آقا فقط هفتاد سال نداشت، در کشتار شصت و هفت دو سه‏تا بچه‏اش را اعدام کرده بودند. اصلاً داشت راجع به آنها و آن روزها حرف می‏زد. تا گفت: اسمم را گرفتند… چشمم که به ساک افتاد… جمله را تمام نکرد و خودش تمام کرد. تکانی هم نخورد. همانطور که می‏گفت: اسمم را که گرفتند… مکث کرد. بعد با بغض ادامه داد: چشمم که به ساک افتاد… حرف توی دهانش ماند. من فکر کردم می‏خواهد نفسش را تازه کند. فکر کردم آن بغض را باید یکجوری فرو بدهد. همه منتظربودیم بگوید بر سر او و همسرش چه آمد. چطور ساک را گرفتند. چطور زار زدند. در راه خانه چه کردند و بعد از آن، خانه چطور جهنم شد. اما او تمام کرده بود.
پسر حسین آقا استکانهای خالی را برده بود که دوباره چای بیاورد. تقریباً همه گفتیم لازم نیست اما پدرش آمده بود. آنهم بعد بیست سال. کسی حریفش نمی‏شد. از قول پدرش می‏گفت، بابا میگه: « از اینا تمومه. رفتن. تو تاکسی که میشینی از خود رهبر شروع می‏کنن. اونم از فرق سرش. میان تا لقمه خور تهِ کوچه». حسین آقا چشمهایش برقی می‏زد و می‏گفت: استغفر‏الله بعضی‏ها هم میرن تا خود آسمان هفتم. اما حالا چشمهای بی برقش باز مانده بود.
من در فیلم‏ها دیده بودم که می‏روند و پلکهای مرده را روی هم می‏کشند. از خودم می‏پرسیدم چرا باید آنها را ببندم؟ بگذار باز بمانند. بگذار هر چقدر که می‏خواهد خیره بشود. پسر حسین آقا آمد. سینی چای دستش بود. گفت: به! عجب! بابا تخفیف داده و گذاشته نفسی بکشید… جلوتر که آمد نگاهی به ما انداخت و نگاهی به حسین آقا. سینی چای از دستش افتاد. مجسمه شد. با فریادش که افتاد به پای پدر، زنش هم رسید. بچه‏هایش هم آمدند. ما همه ساکنان غربت کنار آنها یکی شدیم. حسین آقا پدر همه‏ی ما شد و تلخی به جانمان افتاد و هزاران اندوه ما برای هر داستان او اشک می‏ریخت.


من و دکتر لی

Posted by balouch On January - 6 - 2010

دکتر لی دیوانه شده بود. اما هیچکس نمی‏دانست و هنوز بیماران زیادی اصرار داشتند که او را ببینند. افرادی که با دکتر لی کار می‏کردند متوجه شده بودند که او دکتر لی قبلی نیست، اما خیلی جربزه می‏خواهد که سکرتر یک کلینیک بیماری یک دکتر را اعلام بکند. زن دکتر لی یک سال قبل که هنوز دکتر کبکش خروس می‏خواند از او جدا شد. اگر حرف خانمش را ملاک قرار بدهیم او می‏گوید دکتر دیوانه به دنیا آمده! اما خوب هر کس که عصبانی باشد اغراق هم می‏کند.

ناگفته نماند که مادر دکتر می‏گوید «دکتر هفت ساله که بود با تفنگ بادی گربه همسایه‏رو زد و کشت». اما خوب هم دکتر و هم گربه جفتشان بدشانسی آورده بودند و الا ساچمه شلیک شده از تفنگ بادی یک بچه بازیگوش که نمی رود بنشیند در گیجگاه یک گربه. بعضی وقت‏ها زندگی برای آدم پرونده می‏سازد. بعضی وقتها هم ما برای آدم‏ها پرونده می‏سازیم. مثلاً همین دکتر لی بنده خدا را در نظر بگیرید. شما می‏ شوید خواننده. من هم می‏شوم نویسنده. ذهن من عینکش را می‏گذارد و از میان انبوه اسم‏هایی که شنیده «لی» را بر می‏دارد. یک عدد لقب «دکتر» هم می‏بندد به نافش. من هم در جا این دکتر لی من در آوردی را دیوانه می‏کنم. خالق بودن این حسن‏ها را دارد.هر بلایی که دل خالق بخواهد سر مخلوق در می‏آورد کسی هم اعتراضی نمی‏کند. بعد برای شما می‏نویسم که دیوانگی دکتر لی را هیچکس نمی‏دانست و شما هم چون دیوانگی خیلی‏ها را بعدها تشخیص داده‏اید می‏پذیرید که چنین حرفی درست باشد. این را که پذیرفتید برای من خیلی راحت است که برایتان بنویسم هنوز بیماران زیادی اصرار داشتند او را ببینند! چون غیر ممکن است شما افرادی را که اصرار داشته‏اند بروند و از دیوانه‏ای کمکی، شفایی، معجزه‏ای بخواهند ندیده باشید. حرف‏هایی از قبیل حرف‏های سکرتر و همسر و مادر هم اینقدر به گوشمان خورده است که شما هم آن دوسه تایی را که من نوشتم بدون هیچ قسم خوردنیبپذیرید.

بگذریم، یادم رفت اصلاً چرا حرف به اینجا کشید. اهان یادم آمد! امروز خود من کنجکاو شدم و رفتم که دکتر لی را ببینم. در مطبش جای سوزن انداختن نبود. سکرتر حاضر نبود به من نوبت بدهد. گفت تا همین بیماران را ببیند روز تمام شده. آهسته طوری که کسی نشنود به او گفتم:
من می‏دونم که دکتر دیوونه است! بهش بگو حتماً میخوام ببینمش. خیلی مهمه. و الا در عرض دو دقیقه با یک پاک کن تو و این مطب و دکتر و همه این تشکیلات رو از داستان خودم پاک می‏کنم.
سکرتر به من نگاه کرد و اسمم را نوشت و گفت بفرمایید بنشینید! کیف کردم. مخصوصاً شانه‏هایم را انداختم بالا و در حالی که با لبخند به او نگاه می‏کردم سلانه سلانه به طرف یک صندلی که تازه خالی شده بود راه افتادم. خوب سر جای خودش نشانده بودم‏اش. به هر حال باید می‏دانست که من او را آنجا گذاشته‏ام. نمی‏تواند به خود من نوبت ندهد.
لحظاتی بعد سکرتر رفت داخل دفتر دکتر. بیرون که آمد، دکتر هم پشت سرش بیرون آمد. درست همانطور که حدس زده بودم به من اشاره کرد که بروم داخل! چند تا از منتظرین زیر لب چیزی گفتند اما کسی اعتراضی جدی نکرد. وقتی با دکتر تنها شدم با صدای بلند خندیدم و با اشاره به رنگ و روی پریده‏اش گفتم:
-اهان! دکتر لی، فکرشو نمی‏کردی یکی پی به دیوونگیت ببره؟ ولی نترس من اومدم با تو یک معامله بکنم.
دکتر لی که دست به سینه ایستاده بود به میزش تکیه داد و با یک دست چانه‏اش را گرفت و پرسید:
-چه معامله‏ای؟
گفتم: تو برای دادگاه من بنویس که من کاملاً سالمم و میتونم بچه‏هامو ببینم من هم در عوض برای خوانندگانم خواهم نوشت که تو دکتری کاملاً سالم هستی.
دکتر لی بازو بند فشار خون را بر داشت و آمد به طرفم و گفت:
– تو باز دواهاتو نخوردی؟!
با اعتراض گفتم:
-می‏خوای بگی من دیوونه‏ام؟ دلیلی هم برا این ادعات داری؟
گفت:
– بعله جانم. آخه دکتر لی کیه؟ من دکتر ادواردم. دکتر تو. تو هم نویسنده نیستی. روزنامه پخش می‏کردی. حالا هم مدتیه که مریضی!


راز آقای تامبسون

Posted by balouch On October - 25 - 2009

دختر کوچکم از ترس صورتش مثل گچ سفید شده بود. پله‏ها را با چنان سرعتی بالا آمد که موقع حرف زدن نفسش بند آمد اما بالاخره توانست بفهماند که در حیات خانه ما یک روح مشغول قدم زدن است! با تبلیغاتی که برای هالوین می‏شد من هم جای او بودم روح می‏دیدم. خانم گفت همان روز در انترنت خوانده که شب هالوین ارواح به زمین می‏آیند. با تعجب به او نگاه کردم و گفتم اگر هم درست باشد هنوز یکهفته مانده تا هالوین. گفت خوب ارواح هم اشتباه می‏کنند. دختر بزرگم که خودش را رسانده بود بالا گفت چون خانه‏ی ما نزدیک قبرستان هست این زودتر از بقیه آمده. بدون توجه به حرف آنها خودم را به در بالکنی رساندم تا ببینم ماجرا چیست. همه به دنبالم آمدند اما کنار پله‏ها ایستادند. اسکلتی که فقط پوست نازکی بر استخوانهایش باقی بود و پیراهن سفیدی بر تن داشت زور می‏زد که در بالکنی خانه ما را را باز کند. چشمش که به من افتاد بی حرکت ایستاد، نگاه کرد و لبخند زد. تک و توکی از دندانهایش سرجایش بود بقیه افتاده بودند. قیافه‏اش ترسناک بود. به نظرم رسید همسایه ما آقای تامبسون قصد داشته سربسر بچه‏ها بگذارد و مجسمه‏ای را که با رموت کنترل کار می‏کند یواشکی گذاشته آنجا. این فکر به من جرأت داد تا بروم و کاملاً به در بچسبم. روح به من با دست اشاره کرد که در را باز کنم. در مورد مجسمه بودنش شک کردم. با سر به درخواست روح جواب منفی دادم. ناگهان چنان برآشفته شد که دمپایی ابری خودش را درآورد و شروع کرد به کوبیدن شیشه . به صورت غیر ارادی به سمت پله‏ها جایی که خانم و بچه‏ها سنگر گرفته بودند دویدم. دخترها گفتند باید ماسکهای هالوینمان را بپوشیم تا گول بخورد و فکر کند ما هم روح هستیم. و بدون معطلی در چشم به هم زدنی رفتند بالا نه تنها ماسکهای خودشان را پوشیدند بلکه ماسک مرا هم که یک لباس خرسی بود آوردند. روح با دیدن دو تا دختر در لباس گرگ و گوسفند به وجد آمد و شروع کرد بالا و پایین پریدن و دور خودش چرخیدن. من هم تشویق شدم لباس خرسی‏ام را پوشیدم. روح که چشمش به من افتاد روده بر شد از خنده. خانم که روح را خندان دید کمی بیشتر جرأت کرد و آمد وسط. حالا من و دخترها دور اتاق می‏دویدیم و روحی را که به خانه ما حمله کرده بود سرگرم می‏کردیم. خانم گفت خارجیها با این کارشان ارواح را لوس می‏کنند. همینمان مانده که برای ارواح برقصیم. همین حالا به روش خودمان فراریش خواهم داد. او بلافاصله به طرف گاز رفت آنرا روشن کرد و یک مشت اسپند ریخت روی آن. دود اسپند که در خانه پیچید آژیر آتش نشانی خانه شروع کرد به آژیر کشیدن. روح چنان عصبانی شده بود و در را تکان می‏داد که احتمال داشت در کنده شود. من و دخترها رقص را کنار گذاشتیم و هر کدام پارچه به دست دودها را از جلوی دستگاهی که آژیر می‏کشید دور می‏کردیم. خانم معتقد بود صدای آژیر را که قطع کنیم بوی اسپند روح را فراری می‏دهد. من حواسم به بیرون بود که روح در را از جا نکند. چشمم به آقای تامبسون افتاد که آهسته و پاورچین با یک پتو درست حالتی را به خود گرفته که انگار قصد دارد جانوری را بگیرد. فوری لباس خرسی‏ام را در آوردم و به سمت در رفتم. روح که غرق تماشای خانواده ما بود متوجه حضور آقای تامبسون نشد و او توانست پتو را دور او بیندازد و او را بغل کند. با کمال تعجب روح بدون هیچ مقاومتی در بغل آقای تامبسون آرام گرفت. در را که باز کردم آقای تامبسون که از خجالت مثل لبو شده بود گفت بودجه آسایشگاه روانی را که قطع کردند و تعطیل شد مجبور شدم مادرم را درخانه نگهداری کنم. بعد در حالیکه مادرش را می‏برد خطاب به او گفت:
تو نباید بیایی بیرون اگه همسایه ها به پلیس زنگ بزنن من دچار دردسر میشم.




VIDEO

************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** ************* ************ *********** *************

TAG CLOUD

Activate the Wp-cumulus plugin to see the flash tag clouds!

There is something about me..

    Activate the Flickrss plugin to see the image thumbnails!